قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح ثامن الائمة علی بن موسی الرضا علیه و علی آبائه الف التحیة و الثنا گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
دین را حرمیست در خراساندشوار ترا بمحشر آسان
از معجزهای شرع احمداز حجتّهای دین یزدان
همواره رهش مسیر حاجتپیوسته درش مشیر غفران
چون کعبه پر آدمی زهر جایچون عرش پراز فرشته هزمان
هم فرّ فرشته کرده جلوههم روح وصی درو بجولان
از رفعت او حریم مشهداز هیبت او شریف بنیان
از دور شده قرار زیرانزدیک بمانده دیده حیران
از حرمت زایران راهشفردوس فدای هر بیابان
قرآن نه دروواو الوالامردعوی نه و با بزرگ برهان
ایمان نه و رستگار ازو خلقتوبه نه و عذرهای عصیان
از خاتم انبیا درو تناز سیّد اوصیا درو جان
آن بقعه شده بپیش فردوسآن تُربه بروضه کرده رضوان
از جملۀ شرطهای توحیداز حاصل اصلهای ایمان
زین معنی زاد در مدینهاین دعوی کرده در خراسان
در عهدۀ موسی آل جعفربا عصمت موسی آل عمران
مهرش سبب نجات و توفیقکینش مدد هلاک و خذلان
مأمون چو بنام او درم زدبرزر بفزود هم درم زان
حوری شد هر درم بنامشکس را درمی‌زدند زینسان
از دیناری همیشه تا دهنرخ درمی‌شده است ارزان
بر مهر زیاد آن درمهااز حرمت نام او چو قرآن
این کار هر آینه نه بازیستاین خور بچه گل کنند پنهان
زرّ است بنام هر خلیفهسیمست بضرب خان و خاقان
بی نام رضا همیشه بی نامبی شان رضا همیشه بیشان
با نفس تنی که راست باشدچون خور که بتابد از گریبان
بر دین خدا و شرع احمدبر جمله ز کافر و مسلمان
چون او بود از رسول نایبچون او سزد از خدای احسان
ای مأمون کرده با تو پیوندوی ایزد بسته با تو پیمان
این پیوندت گسسته پیوندوان پیمانت گرفته دامان
از بهر تو شکل شیر مسنددرّنده شده بچنگ و دندان
آنرا که زپیش تخت مأمونبرهان تو خوانده بود بهتان
یا درد جحود منکرش رااقرار دو شیر ساخت درمان
از معتبران اهل قبلهوز معتمدان دین دیّان
کس نیست که نیست از تو راضیکس نیست که هست بر تو غضبان
اندر پدرت وصّی احمدبیتیست مرا بحسب امکان
تضمین کنم اندرین قصیدهکین بیت فرو گذاشت نتوان
ای کین تو کفر و مهرت ایمانپیدا بتو کافر از مسلمان
در دامن مهر تو زدم دستتا کفر نگیردم گریبان
اندر ملک امان علی راستدل در غم غربت تو بریان

٭٭٭

عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشانگر نشان خواهی در آنجا جان ودل بیرون نشان
چون مجرّد گشتی و تسلیم کردستی تو دلبیگمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان
چون ز خود بیخود شدی معشوق خود رایافتیذات هستی در نشان نیستی دیدن توان
نیستی دیدی که هستی را همیشه طالبستنیستی جوینده را هستی کم اندر کهکشان
تا همی جویم بیابم چون بیابم گم شومگمشده گمکرده را هرگز کجا بیند عیان
چون تو خودجوئی مراورا کی توانی یافتنتا نبازی هرچه داری مال و ملک و جسم و جان
آنگهی چون نفی خود دیدی و گشتی بی ثباتگه فنا و گه بقا و گه یقین و گه گمان
گه تحرّک گه سکون و گاه قرب و گاه بعدگاه گویا گه خموشی گه نشستی گه روان
گه سرور و گه غرور و گه حیات و گه مماتگه نهان و گه عیان و گه بیان و گه بنان
حیرت اندر حیرت است وآگهی در آگهیعاجزی در عاجزی و اندهان در اندهان
هرکه ما را دوست دارد عاجز و حیران بودشرط ما اینست اندر دوستی دوستان

٭٭٭

ای سنائی ز آستان نتوان شدن بر آسمانزانکه روحانی رود بر آسمان از آستان
هرکه چون نمرود باصندوق و باکرکس رودخیره باز آید نگون نمرود وار از آسمان
با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشوکان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان
چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمنکاهرمن‌سفلی بود چون تن، ملک علوی چوجان
همچو جان بر آسمان از آستان رفتی سبکگر نبودی تن ز ترکیب چهار ارکان گران
بندگی کن چون خدائی کرد نتوانی همیزانکه باشد بنده را در بند، چون تن را توان
در نهان خویش پس چون ریسمان گم کرده‌ایتا سر تو پای شد پای تو سر چون ریسمان
گر نهان داری سر خود را بتن در، چون کشفخویشتن را چون کشف باری سپر کن ز استخوان
چشم روشن بین ما گر چون فلک بیند تراچشم ر چون خارپشت اندر برون آورسنان
ور چو ماهی جوشن عصمت فرو پوشیده‌ایزاتش فتنه چو ماهی شو بآب اندر نهان
در نهاد خویش چون خرچنگ داری چنگهاتا بچنگ آری بهر چنگی دگرگون نام و نان
بر نهاد خویشتن چون عنکبوتی بر متنگر همی چون کرم پیله بر تنی بر خانمان
هر زمان چون آب گردی خیره گرد آبخورهر نفس چون باد گردی خیره گرد بادبان
تا دهان دارد گشاده اژدهای حرص توچون نهنگ اندر کشد آزت همه ملک جهان
گر چو گرگ و سگ بدرّی عیبهای عیب راچون بهایم عاجزی در پنجۀ شیر ژیان
ور بگوش هوش و چشم دل همی کور و کریازملک‌چون‌نکته گویم چون توئی از انس و جان
تا تو با طوطی برازی خیره چون گویم سخنتا تو با جغدی و با شاهینی اندر آشیان
گر ضعیفی همچو راسو، دزد همچون عکۀ‌ایدر حذوری همچو گربه، همچو موشی پرزیان
طیلسان بفکن که دارد طیلسان چون تو مگسیا نه بر آتش چه پروانه بسوزان طیلسان
از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستنکز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان
چون خبزدو گردی اندر مستراح از بهر خوردنحل وار از بهر خوردن رو یکی در بوستان
خون مخور چون پشه و چون کیک شادان برمجهتا نمانی خیره مالیده بدست این و آن
گر ز پیری زانو از سر برگذاری چون ملخزیر خاک و خشت باشد همچو مورانت مکان
طمطراق اشهب و ادهم کجا ماند تراکاشهب و ادهم زروز و شب توداری زیرران
همچو غوک اندر دهان مار مخروش از اجلکز خروشت دست بیدادی فرو بندد زبان
اندرین ماتم دو کف بر فرق، کژدم وارنهکی کند چون حرز سودت زاری و بانگ وفغان
حرز ابراهیم پیغمبر همی خوان زیر لبکاتش نمرود گردد بر نهادت گلستان
چون درخت ارغوان خونابه بار از دیدگانتا شود گوهرسرشگت چون سرشگ ارغوان
گر بود چون سرو سرسبزی و پیروزی ترادر کمر بندند گلها همچو نی پیشت میان
هم بهار عمر تو دوران چرخ آرد بسربی بقا گردی چو گل بر شاخ و خار اندر خزان
اعتماد و تکیه کم کن بر بقا و بود خویشآنچه باقی ماند از عمرت بپرّد در زمان
هر بقا کان عاریت دادند یک چندی تراچون نباشد باقی ایغافل بجز فانی مدان
گر تو باشی مهربان ور پند و حکمت بشنویکس نباشد بر تو مانند سنائی مهربان