قرآن کریمبه زبان فارسی

این قصیدۀ غرا از فرزندان خلف نیشابور است

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتنپس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن
بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بودبر دَرِ دل بودن و جان پیش فرمان داشتن
دُرکه از بحر عطا خیزد صدف دل ساختنتیر کز شست قضا آید هدف جان داشتن
نوک پیکانها که بر جانهارسد بر جان خویشنامشان پیکان سلطانی نه پیکان داشتن
از برای جاه سلطان نز پی سگبان و سگدل محطّ رحل سگبانان سلطان داشتن
عقل ناکس روی را مصحف در آب انداختنعشق برنا پیشه را شمشیر برّان داشتن
چون زدست دوست‌خوردی‌درمذاق‌ازجام‌جانلقمه را حلوا و بلوا هر دو یکسان داشتن
چون جمال زخم چوگان‌دیدی اندردست دوستخویشتن را پای کوبان گوی میدان داشتن
وصل بتوان خواست لیک از قهر نتوان یافتنوقت بتوان یافت لیک از لطف نتوان داشتن
بر دَرِ میدان «اِلّا اللّه» تیغ «لا اِله»هر قرینی کونه ز اللّه بهر قربان داشتن
شرط مؤمن چیست اندر خویشتن کافر شدنشرط کافر چیست اندر کفر ایمان داشتن
هرچه دست آویزداری جز خدا آن هیچ نیستچون عصا پنداشتن در دست ثعبان داشتن
خویشتن را چون نمک بگداخت بایدتاتوانآنگهی بر خوان ربّانی نمکدان داشتن
کی توان با صد هزاران پردۀ نابود وبوداهرمن را قابل انوار یزدان داشتن
کی توان با همرهان خطۀ کون و فسادجان خود را محرم اسرار فرقان داشتن
هم بجاه آن اگر ممکن شود در راه آنهر دو کیهان داشتن پس برسری آن داشتن
خویش را اوّل بباید شست از گرد حدوثآنگهی خود را چوقرّا ز اهل قرآن داشتن
چندازین درجستجوورنگ و بوی و گفتگویخویشتن در تنگنای نفس انسان داشتن
چون دوشب همخوابه‌خواهدبودباخورشیدماهدر محاق او را چه بیم از شکل نقصان داشتن
خاک و باد و آب و آتش را بارکان بازدهچندخواهی خویش را موقوف دوران داشتن
تاکی اندر پردۀ غفلت ز راه رنگ و بویاین رباط باستانی را ببستان داشتن
خوب نبود جبرئیلی سوخته در عشق توآنگه از رضوان امید مرغ بریان داشتن
کدخدای هر دو عالم بود خواهی پس ترازیر کیوان زشت باشد تخت و ایوان داشتن
بگذر از نفس بهیمی تا نباشد تنت راطمع نقل و مرغ و خمرو حورو غلمان داشتن
بگذر از نفس طبیعی تا نباید جانت راصورت تخییل هر بی دین ببرهان داشتن
تاکی از کاهل نمازی ای حکیم زشت خویهمچو دو نان اعتقاد اهل یونان داشتن
صدق بوبکریّ و حذق حیدری کردن رهاپس دل اندر زمرۀ فرعون و هامان داشتن
عقل نبود فلسفه خواندن ز بهر کاملیعقل چبود جان نُبی خواه و نُبی خوان داشتن
دین و ملّت نیّ و برجان نقش حکمت دوختننوح و کشتی نیّ و برجان عشق طوفان داشتن
فقه نبود گرد رخصت گشتن از تر دامنیفقه چبود عقل و جان ودل بسامان داشتن
از برای سختن دعوی و معنی روز عدلصد زبان خاموش گویا همچو میزان داشتن
هر کجا شیری است خودراچون شکربگداختنهرکجا سیری است خودرا چون سپندان داشتن
از پی تهذیب جان پیوسته برخوان بلاچاشنی گیران جان را تیز دندان داشتن
عقل را بهر تماشا گرد سروستان غیبهمچو طاوسان روحانی خرامان داشتن
چون بپوئی راه دانی چیست علم آموختنچون بجوئی علم دانی چیست کیهان داشتن
دین نباشد با مراد و با هوادرساختندین چه باشد خویشتن در حکم یزدان داشتن
چارپائی بی دم عیسی مریم یافتنچوب دستی بی کف موسی عمران داشتن
آفتی دان عشوه ده را سرّ شرع آموختنفتنه‌ای دان دیو را، مهر سلیمان داشتن
هر دم از روی ترقّی بر کتاب عاشقی«جَدّدِوُوا ایمانَکم» در دیدۀ جان داشتن
از برای پاکی دین در سرای خامشیعقل دانا زندگانی را بزندان داشتن
عشق نبود درد را داروی صبر آمیختنعشق چبود ذوق را همدرد درمان داشتن
از برای غیرت معشوق هم در خون دلای دریغاهای خون آلود پنهان داشتن
گه گهی در کوی حیرت بی فضولی گوش ولباز دل سنگین جلاجل وزلب افغان داشتن
زهد چبود هرچه جز حق روی از آن برتافتنزهد نبود روی چون طاعون و قطران داشتن
فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختنفقر چبود باد را از بود عریان داشتن
از برای زاد راه اندر چراگاه صفاپیش جانها جان بی جان خوان بی نان داشتن
عقل و جان پستان و بستان است طفل راه راگر تو مردی تاکی از پستان و بستان داشتن
عشق دنیا کافری باشد که شرط مؤمنستصحن بازی جای رندان را بزندان داشتن
چون ز شبهت خویشتن را تربیت کردی ترااز جوارح ظلم باشد چشم احسان داشتن
چون طعامش پاک دادی پس مسلّم باشدتچون سگ اصحاب کهف او را نگهبان داشتن
تاترا در خاکدان ناسوت باشد میزبانکی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن
خویش و جان را دردو گیتی از برای خویشتنچارمیخ عقل ونفس و چار ارکان داشتن
خاکپاشان دیگرند وبادپیمایان دگرکی توان مرسایسانرا ز اهل سامان داشتن
سینه نتوان خانۀ «ام الخبائث» ساختنچون بصر نتوان فدای «ام غیلان» داشتن
تا کی از نار هوا نز روی هوّیت چنینخویشتن را بیهده مدهوش و حیران داشتن
زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وانگهینفس آدم را غلام نقش شیطان داشتن
تا بیابی بوی یوسف بایدت یعقوب واررخت وبخت وعقل وجان در بیت احزان داشتن
قابل تکلیف شرعی تا خرد باتست از آنکچاره نبود اسب کودن را ز پالان داشتن
کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بودصورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن
کو جمال طاعتی تامر ترا فتوی دهداز برای چشم بد خالی ز عصیان داشتن
گرچه بر خوانند حاضر لیک نتوان از گزافبرفراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن
دوزخ آشامان بُدند ایشان و اینان کاهلاناین خسان را کی توان هم سنگ آنان داشتن
دشمن خودباش زیرا جز هوانبود تراتا تو یار خویش باشی یار نتوان داشتن
تا کی اندر صدق قال اللّه یا قال الرّسولقبله تخییل فلان یا قیل بهمان داشتن
خوب نبود عیسی اندر خانه پس در آستیناز برای توتیا سنگ سپاهان داشتن
چون بزیر این دو گوئی گوی شو چون این و آناز پی شاهان گذار آئین چوگان داشتن
تا کی اندر کار دنیا تا کی اندر شغل دیناز حریصی خویشتن دانا و نادان داشتن
اهل دنیا اهل دین نبوند ازیرا راست نیستهم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن
برکه خندد بس خضر، چون باشمابیند همیگور کن در بحر و کشتی در بیابان داشتن
چون ز راه صدق و صفوت نزمن آید نز شماصدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن
بوهریره وار باید باری اندر اصل و فرعگه دل اندر دین و گه دستی در انبان داشتن
دین ز درویشان طلب زیرا که شاهانرا مقیمرسم باشد گنجها در جای ویران داشتن
از خود و از خلق نرهی تا نگردد بر تو خوشدر دبیرستان حیرت لوح نسیان داشتن
چند بر باد هوا خسبی همی عفریت وارخویشتن در آب و آتش همچو دیوان داشتن
راحت از دیوان نجوئی پس زدیوان دورشوبازهل همواره دیوان را بدیوان داشتن
کی توان از خلق متواری شدن پس برملامشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن
شاعری بگذار و گرد شرع گرد ایرا ترازشت باشد بی محمّد نظم حسّان داشتن
ورت خرسندی درین منزل ولی نعمت بودرو که چون من بی نیازیرا فراوان داشتن
باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنکخاک را جز باد نتواند پریشان داشتن
راستی اندر میان داوری شرطست از آنکچون الف زو دور شد دستی در امکان داشتن
گرچو خورشیدی نباید تابوی غمّاز خویشتوبه باید کرد ازین رخسار رخشان داشتن
بی طمع زی چون سنائی تا مسلّم باشدتخویشتن را زین گرانجانان تن آسان داشتن
باد کم کن جان خود را تا توانی همچنانخاک پای خاکپاشان خراسان داشتن