قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح عمدة الدیوان ادیب آگاه نصرالله بن داود سرخسی (یمین الملک) گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
بیش پریشان مکن از پی آشوب منزلف گره بر گره جعد شکن بر شکن
ای ز رخت برده نور فرّ کلاه سپهروی ز لبت برده آب رنگ عقیق بمن
از لب تو شرم داشت مایۀ مُل در قدحوز رخ تو بوی برد دایۀ گل در چمن
جادوی استاد را پیش دو بادام توبسته شود پسته وارتیغ زبان در دهن
گردون هم عاشقست بر تو که هر صبحدمدر هوس روی تو پاره کند پیرهن
چون بدهانت رسید هیچ نبیند خردچون بمیانت رسید بیش نماند سخن
در چمن روی تو غلطان غلطان می‌رودمردمک چشم من بر گل و بر یاسمن
ای ز لطف لعل تو، چشمۀ حیوان جانوی بشرف کوی تو، روضۀ رضوان تن
ارچه نیارد برون به ز سنائی دگرگردش این هفت مرد، جنبش این چار زن
تا نشود چشم زخم، خیز و بگردان یکیجان چو ما صدهزار گرد سر خویشتن
زان پس بر یاد، او پردۀ عشّاق سازتن تننا تن تنن، تن تننا تن تنن
ای که ز بس نازکی از تف روزه تراخشک شده سرو بُن زرد شده نسترن
عیدی خواهی زما، بیش زیادی مخواههیچ نباید ترا، از من و مانند من
امشب وقت سحر پیش سپهر هنرشعر سنائی بخوان، زار نوائی بزن
عمدۀ دیوان شاه نصر اللّه آنکه هستوقت هنر مقتدی گاه سخن مؤتمن
با دم خلقش مجو، مشک سیه از خطابا سر کلکش مخواه، دُرّ سپید از عدن
در شب میلاد او، دایۀ دولت چه گفتآمد بانگ خروس اِذهب عَنا الحَزن
پیش تک عزم او، تنگ نماید زمینبیش سر کلک او، لنگ نماید ز من
حاسدش اندر رحم، عمر بخورده چو شمعپوست نبیند بجسم، تا بنپوشد کفن
صبح دمان برقرار از پی بدخواه اوستهم بزبان تلخ گوی هم بنفس تیغ زن
در طلب آبرو سوی درش خلق راپای ستون سر است چشم دلیل بدن
آتش کلکش بدید، حل شده بیرون گریختسوی تکاب مسام، خون دل نارون
دشمنش ار مرغ وار، سوی هوا بر پردچرخ تنوری شود محور چون باب زن
ای بسخا دست تو، ابر سعادت فشانوی بهنر کلک تو، برق ستاره فکن
گرچه بگاه سخن دُر بچکانم همیسود ندارد که من عرش بسنجم بمن
هفت فلک را بطبع، خاصه بر اهل هنررسم گرفته زدد خوی دغا باختن
نوبت آدم گذشت، نوبت مرغان رسیدورنه چه واجب کند اینکه بهر انجمن
زاغ فرو شد ادب، لک لک گوید اصولچنگ سراید کلنگ، سیم رباید زغن