قرآن کریمبه زبان فارسی

در منع از کبر و غرور و ذم جهان غرور فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای دل ار بند عشقی عقل را تمکین مکنمحرم روح الامینی دیو را تلقین مکن
خوش نباشد مشورت با عقل کردن پیش عشققبله تا خورشید باشد اختری را دین مکن
ماه و تیر و زهره و بهرام و برجیس و زحلچون همی خدمت کنندت خدمت پروین مکن
از برای باستانی خسروی را سر مکنوز برای کوردینی حمله بر گرگین مکن
قوّت فرهاد و ملک خسروت چون یار نیستدعوی اندر زلف و خال و چهرۀ شیرین مکن
گنج اگر خواهی که یابی ابتدا با رنج سازچون مکان اندر جهان شد دیده کوته بین مکن
از برای هفت گندم هشت جنّت در مبازبرگ بی برگی مجوی و قصد برگ تین مکن
نی زمانی همچو مانی بلبل مطرب مباشوز برای سور گلبن یاد فروردین مکن
زاد آزادی طلب کن چون محمّد مردواراز برای راه سدره گربه‌ای را زین مکن
گرم رو در راه عشق و با خرد صحبت مجویکبک اگر خواهی که گیری ملوح از شاهین مکن
گاه خلوت پیش رضوان زحمت مالک مخواهحوراگر در خلد یابی دعوت از سجّین مکن
عقل و عشق اندر بدایت جزدم آشفته نیستعزّو ذلّ بگسل تو و در عاشقی تعیین مکن
گر قبول عشق خواهی بیخ وصل از دل بکنملک چین داری ز حسرت ابروان پرچین مکن
عشق بازیّ وز خود ترتیب جوئی شرط نیستنرگس اندر گرد خار خشک وز پرچین مکن
از برای چشم زخم بچۀ دیو لعینعنبر اشهب مسوز و ورد خود یاسین مکن
پرده دار عقل را در بارگاه دل نشانتاج شاه روح را خلخال آب و طین مکن
صورت آدم نداری از برای زاد دیوپشت سوی جان و روح افزای حور العین مکن
اندرین ره همرهانی دوربین چون کرکس‌اندبا دو چشم همچو کژدم رهبری چندین مکن
تا نسوزی دل چو لاله پیرهن چون گل مدردیده چون نرگس نداری چهره چون نسرین مکن
گر بقا خواهی چو کرم پیله گرد خود متنکبر کبک و حرص مور و فعل مار آئین مکن
از حجاب غفلت آخر یک زمان بیرون نگرناظر رخسار جانان چشم صورت بین مکن
غیرت او باش را در کوی او گردن بنهخسرو ایّام را بی روی او تمکین مکن
چنگ در فتراک صاحب دولتی زن تا رهیدل برای مال آن و ملک این غمگین مکن
عشق ما زاغ البصر گوئی ترا شد رهنمایحاجب لاینبغی را دعوت تحسین مکن
چون اَلم نَشرح شنیدی رَبّ یسر لی بگویچون ز جنّت درگذشتی وصف ملک چین مکن
رَحمَةً لِلعالَمین را اِهدِ قومی ورد سازلاتذر اذ ذاعَنی گر بشنوی آمین مکن
دم برای دیگران زن در خلا و در ملاچون تو خاص شهریاری آن خود تضمین مکن
گر گران باری چو قارون جز ثری بستر مسازور سبک روحی چو عیسی جز قمر بالین مکن
شاهد و شمع و شراب و مطرب آنجا بهترستدرد از اینجا بر مداروسینه دردآگین مکن
دست شه خواهی که باشد آشیانت همچو بازچشم سر ز اوّل بدوز آن راه را بین وین مکن
بر در سلطان نشاید کرد کبکی رهز دنگر نداری گربه با خود دست زی زوبین مکن
خلعت فغفور داری نوبت قیصر مزنشهریار و شاه هندی بندگی تکین مکن
گر ز سرّ کار خویش آگه شدی چون دیگرانشهد و زهر و کفر و دین را زاد و بوم دین مکن
دُر نظم از بحر خاطر چون بدست آید تراجز عروس روح را از عقد او کابین مکن
چون سنائی باش فارغ از برای حرص و آزآفرین بر دیگران، بر خویشتن نفرین مکن

٭٭٭

ایشوخ دیده اسب جفا بیش زین مکنما را چو چشم خویش نژند و حزین مکن
ای ماه روی بر سر ما هر زمان ز جورچون دور آسمان دگری به گزین مکن
مُهری که خود نهاده‌ای آن مهر بر مدارمهری که خود نموده‌ای آن مِهر کین مکن
گه چون خدای حاجت ما زاستان مسازگه چون خلیفه نایب ما زاستین مکن
در خال و لب نگر سَمَر عزّ و ذلّ مگویدر زلف و رخ نگر سخن کفر و دین مکن
از زلف تا بدار نشان گمان مجویوز روی شرم دار حدیث یقین مکن
زلفت چو طوق گردن دیو لعین شده استرخ چون چراغ حجرۀ روح الامین مکن
ای ما بروح تیر تو با ما سنان مباشای ما بتن کمان تو با ما بکین مکن
خواهی که تا چو حلقه بمانیم بر درتبا ما چو حلقه دارلبان چون نگین مکن
خواهی که لاله وار نگردد دو چشم مناز روی خویش چشم خسان لاله چین مکن
بنشانمان بر آتش و بر تیغ زینهاربا هجر خویشمان نفسی همنشین مکن
تو هم مئی و هم شکری هان و هان بتااز خود بترس و دیدۀ ما را چوهین مکن
ای از کمال و لطف و بزرگی بر آسمانعهد و وفا و خدمت ما در زمین مکن
مردی نه کودکی گه زنی هر دم از تریخود را چو کودکان و زنان نازنین مکن
با تو وفا کنیم و تو با ما جفا کنیبا ما همی چو آن نکنی، باری این مکن
آخر ترا که گفت که در جام بیدلانوقت علاج سر که کن وانگبین مکن
آخر ترا که گفت که با عاشقان خویشنان گندمین بدار و سخن گندیم مکن
آنان فسرده‌اند که شان پوستین کنیما را ز غم چو سوختۀ پوستین مکن
گرچه غریب و بیکس و درویش و عاجزمما را بپرس گه گهی آخر چنین مکن
ای پیش تو سنائی گه یا و گه الفاور ا بتیغ هجر چو نون و چو سین مکن