قرآن کریمبه زبان فارسی

در حکمت و موعظت گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای منزّه ذات تو عَمّا یَقُولَ الظالِمُونگفت علمت جمله را مالم تکونواتعملون
چون منزّه باشد از هر عیب ذات پاک توجای استغفار شان باشد وهم یستغفرون
امر امر تست یا ربّ با پیمبر در نُبیگفتۀ ان ابرموا امرا فانّا مبرمون
گوش حس با طنم کر باد اگر نشنوده‌امبا ندایت ارجعی کلّ الینا برجعون
در ازلمان گفته‌ای لاتقنَطَوُا مِنْ رَحمتیدیگرانرا گفته‌ای منهم اذا هم یقنطون
هست در توفیق تو طاعت رفیق بندگانای بشارع گفته فی الخیرات بل لایشعرون
درجزاء و در سزای کس تو مستعجل نه‌ایگفته‌ای هذا الذی کنتم به تستعجلون
گر بهشت و دوزخ اندر کسب کس مضمر بودگو بهشت و دوزخ از کسب است ممّا یکسبون
آتش دوزخ نسوزد بنده را بی حجّتیتا نگوید بارها انّا الیکم مرسلون
جاودان گفتند آمَنّا بِرّب العالمینگفته‌ای در جادوی انّا لنحن الغالبون
مر زمین و آسمانرا نیست چون تو خالقیخلق مخلوقند و تو خالق و هم لایخلقون
حافظ و ناصر توئی مر بندگان خویش راکیست جز تو حافظ و ناصر وهم لاینصرون
ای ز حق اعراض کرده چون پرستی بت همیحاجت ازبت‌چون همی خواهی و هم لایسمعون
بت پرستیدن همی دنیا پرستیدن بدانهست در کفران نعمتشان و انتم تکفرون
حق پرستی بهتر است از بت پرستی خلق رابت پرستی زر پرستی دان و کانوا یعبدون
تا نگیرد دست مردان دامن دین هدیدین و دنیاشان همی گوید وَهُم لایهتَدَون
دین دین داران بماند مال دنیا دار نهمرد را پس دین به از دنیا و مِمّا یَجمَعُون
گر مقدّس گردد اندر مقدس قدسی کسیهمچو قدّوسان بود در خلد فیها خالِدُون
ور کنی بر معرضه فرمان حق را عرض دینچون کنی اعراض گویندت وَانتُمُ معرِضون
هست در منشور دین توقیع امر و نهی توامر و نهیش را کنم اظهار کُنتُم تَکتمون
در جهان روشنی باید برات حسن و جاهتا چو حسّانی نگویندت فهُم لایَعقلِون
ور چو سلمان با مسلمانی ز دنیا بگذریبگذر از دنیا برون اِلّا و اَنتُم مُسلمون
ور بجهد از زحمت اشکال حسی نگذریدر مقام قدس گویند اِنّهمُ لایَذکرون
از مقام نفس حیوانی گذر کن تا چشیدر مقام قرب با روحانیان ما تَشتَهون
کمتر از نحی نباید بود وقت انگبیننفع او اندردرخت و کوه ممّا یَعُرشُون
عجز تو در ذکر فکرت زاد تو معجز شودگر ز عجز خلق گویند اِنّهم لایَعجِزون
دست در ایمان حق زن تا ز دوزخ بگذریتا بدوزخ در نگویندت فهم لایُؤمِنون
توشه از تقوی کن اندر راه مولی تا مگردر ره عقبی نگویندت فَهُم لایَتِقّون
شاعر انعام حق باش ای سنائی روز و شبتاچوبی شکران نگویندت فَهُم لایَشکُرُون
دست در فتراک صاحب شرع زن کایزد همیگوید او را بهر امرش یَفعَلوا ما یَؤمروُن
هرکه لاخَوفٌ علیهم گوید اندر گوش توهم تواند گفت درگورت وَهُم لایَحزَنُون
ظلم کم کن بر تن خود تا که ثبت از دست دینآید اندر نامۀ عمرت وَهُم لایَظلِموُن
ای بعلم بی عمل شادان در این دار فناگفته همچون عالم عالم فانّا عالَمُون
شوبخوان التّائبون العابدون الحامدونالسابحونَ الراکعون الساجدون الآمرون