قرآن کریمبه زبان فارسی

و له فی مذمة الحرص و الهوی

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای همیشه دل بحرص و آز کرده مرتهنداده یکباره عنان خود بدست اهرمن
هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کاراندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن
گر پی حاجت نگردی بر پی حجّت مپویور سر میدان نداری طعنه بر مردان مزن
یا زبی آبی چوخار از خیرگی دیده مدوزباز رعنائی چو گل بر تن بدّران پیرهن
گر کلیمی سحر فرعون هوا را نیست کنور خلیلی غیرت اغیار را در هم شکن
همّت عالی بباید مرد را در هر دو کونتا کند قصر مشید ربع و اطلال و دمن
بگذر از گفتار ما و من که لهو است و مجازعاشق مجبور را زیبا نباشد ما و من
باز را دست ملوک از همّت عالی است جایجغد را بوم خراب از طبع دون شد مستکن
کی شناسد قیمت و مقداردُر، بی معرفتکی شناسد قدر مشک آهوی خرخیزوختن
ناسزایانرا ستودی بیکران از بهر طمعگسترانیدی بجدّ و هزل طومار سخن
از پی آن تا یکی گوهر بدست آرد مگرننگری تا چند گونه رنج بیند کوهکن
نه ز رنج کوه کندن طاعت تو هست بیشنه کم است از کان کُه گنج بهشت ذوالمنن
در ازل خلّاق چون تن را و دلرا آفریدراحت و آرام دل ننهاد جز در رنج تن
دعوی ایمان کنی و نفس را فرمان بریبا علی بیعت کنی و زهر پاشی بر حسن
گر خداجوئی چرا باشی گرفتار هویگر صمد خواهی چرا باشی طلبکار وثن
هیچکس نستود و نپرستید دو معبود راهیچکس نشنود روز و شب قرین در یک وطن
خرمن خود را بدست خویشتن سوزیم ماکرم پیله هم بدست خویشتن دوزد کفن
ناز دنیا کی شود با آز عقبی مجتمعرنج حرث و زرع چبود پیش نسرین و سمن
از پی محنت گرفتاریم در حبس ابدنز پی راحت بود محبوس روح اندر بدن
صدق و معنی گرهمی خواهی که بینی هردوآنسوز دل بنگر یکی مر شمع را اندر لگن
نیست جز اخلاص مر درد قطیعت را دوانیست جز تسلیم مر تیر بلیّت را مجن
از صف هستی گریز اندر مصاف نیستیدر مصاف نیستی هرگز نبیند کس شکن
ور همی خواهی که پوشی تن بتشریف هدیدام خودکامی چو گمراهان بگرد خود متن
صدق و معنی باش از آواز دعوی بازگردرایض استاد داند شیهۀ زاد از زغن
آنکه در باغ بلا سرو رضا کارد همیچون من و تو کی بود دل بسته در سروچمن
با سر پر فضله گوئی فضل خود قسم من استخویشتن را نیک دیدستی بچشم خویشتن
باش تا ظنّ خبر عین عیان گردد تراباش تا ثعبان مرگت باز بگشاید دهن
در دیار تو نتابد آسمان هرگز سهیلگر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن
ایمنی از نازکی باشد تنی را کو بودبا لبی چون ناردانه قامتی چون نارون
باش تا اعضای خود بر خود گوا یابی بحقباش تادر کف نهندت نامۀ سرّو علن
دانی آنگه کاین رعونت بود و خواب بیهشاندانی آنگه کاین ترفع بود و باد بادخن
هست اجل چون چنبر و ماچون رسن سرتافتهگرچه باشد بس دراز آید سوی چنبر رسن
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد زآزچندگوئی از اویس و چند پوئی در قَرن
ایسنائی بر سنای عافیت بی ناز باشچند بر گفتار بی کردار باشی مفتتن
کز کنی زین پس بجزتوحید وجزوعظ امتحانز امتحان اخروی بی شک بمانی ممتحن
در نمایش و آزمایش چون نکوتر بنگریاندران شیر عرینی و در این اسب عزن
قوت معنی نداری حلقۀ دعوی مگیرطاعتی زیبا نداری تکیه بر عقبی مزن