قرآن کریمبه زبان فارسی

در ستایش قاضی امام نجم الدین اباعلی حسن غزنوی گوید ببلخ

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم درچمنیکجهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن
بی طرب خوشدل طیور و بی طلب جنبان صبابی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن
سوسن آنجا بردمیده تا میان سروبننرگس آنجا خوش بخفته بر کنار نسترن
چاک کرده بر نوای عندلیب خوش نواقرطۀ کحلی بنفشه شعر سیمابی سمن
بسته همچون گردن و گوش عروس جلوه گرشاخ مرجان ارغوان و عقد گوهر یاسمن
بوی‌بیرون‌سوی‌وعطارازدرون سومشک سوزنقش بیرون سوی ونقّاش از درون سوخامه زن
من در آن صحرای خوش بادل همی گفتم چنینکاینت عقل افزای صحرا وینجان پروروطن
باغ گفت از راه دیده کی سنائی آن توئیبرچنین آواز و رنگ و بوی مانده مغتتن
مجلس نجم القضاة و قاری و حالش ببینتا هم از خود فارغ آئی هم ز بلبل هم زمن
رنگ وبوی باغ و بستان را چه بینی کاهل دلدل بدین تزویرها هرگز ندارد مرتهن
سوی قاضی شو که خلق و خلق او را چاکرندنقش بندان در خطا و مشک سایان درختن
راستی از نارون بینی ولی از روی ضعفپیش هر بادی که بینی چفته گردد نارون
نجم را آن استقامت هست کاندر راه دینجز بپیش راستی چفته نشد چون نون اَن
شمع ماراگرلگن کرداست چرخ ازخاک و خونهست شمع گفت او را سمع هشیاران لگن
چون عروس فکرت او چهره بگشاید زلبنعرهای طَرِقّوا برخیزد از جان در بدن
ساکنی از حلم او خیزد چو جزم از حرف لمبرتری از علم او زاید چو نصب از حرف «لن»
من چگویم گرز فردوس برین پرسی تو اینکز تو خوشتر چیست گوید مجلس قاضی حسن
نجم را باغ این ثنامیگفت وز شاخ چنارفاخته کوکوکنان یعنی که کو آن انجمن
شاد باش ای مهتری کز بهر چشم زخم توخرقه در بازد فقیر و بت بسوزد برهمن
چون بمنبر برشوی «والشمس» خواند آسمانچون فرود آئی ازو و النجم خواند ذوالمنن
ای نثار دوستان از کان تو یاقوت علموی مقرّ دشمنان از ردّ تو تابوت ظن
انجم دلها بوی چون پشت برتابد هدیپردۀ خلقان بوی چون روی بنماید محن
این بتان کامروز بینی از سردون همّتیبندۀ یک بت شود آنگه که بسپاردثمن
اندرین بتخانه قاضی صدهزاران بت بدیدکز سر همّت یکی بت را نشد هرگز شمن
سوسن آزاده را بینی که بی تایید اصلگنگ‌مانده‌است ارچه هستش ده زبان دریکدهن
شمع دنیا را ببین کز یکزبان دریک مکاندر طریق دین بگوید صدهزار الوان سخن
این خطابت از دو معنی چون برون آید همیگرچنین گویمت نجمی ور چنان خوانم مجن
اندر آن ساعت که همنامت ز دست دشمنیزهر خورد و دوستان گشتند از آن دل پرحزن
زین عبارت گر لبش خالی نبودی دردهانشزهره خون گشتی و زان چون مشک زادی بالبن
روضۀ شرع معین دین از بهر عزّ دیناز جمال لفظ خود هم عدن گردی هم عدن
هر دلی کز عشق جاه و مال چون بتخانه بودسوختی بتخانه و درهم شکستی آن وثن
نسبت از محمودیان داری و بهر عزّ دینهمچو محمود آمدی بتخانه سوز و بت شکن
مدّعی بسیارداری اندرین صنعت ولیکزیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن
بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزافتوتیائی ناید از هر باد و زهر پیرهن
گرچه در میدان قالی لیکن از روی خردرفته‌ای جائی که بیش آنجا نه ما گنجد نه من
از برای انتظار مجلست را روز و شبگرنه بهر مصلحت بودی زمین گشتی زمن
شادباش ای عندلیبی کز پی و صفت همیمرغ بریان طوطی گویا شود بربا بزن
گر تن ما جامۀ عیدی ندارد گو مدارچون پری پوشیده شد گوباش عریان اهرمن
جان ما آنجا مه پوشیده زاوصافت که بیشبا فنا هرگز بدین پوشش نگردد مقترن
افسری سازم ز گرد نعل اسبت روز عیدمیروم چون شمع سرپرنور و دل پر سوختن
تا ز روی تهنیت گویند اجرام سپهر«کی نهاده بر میان فرق جان خویشتن»
مادحت عریان کجا ماند که گر مدح ترابر مرید مرده خواند هم در اندازد کفن
باد عمر و عزّ تو اندر زمانه لایزالباد جسم و جان تو تا روز محشر بی وسن
شادمان باش ازمن و ازخود که اندر نظم و نثرنز خراسان چون توئی زاد است نزغزنین چومن
تا نگردد صعوه مانند عقاب تیز چنگتا نگردد شیر غرّنده شکار پیرزن
تا جهان برجای باشد نیش دبن بروی نگارتا فلک برپای باشد فرش دین بر وی فکن
فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عیدای بقای تو بهار و قدر عید مرد و زن
کام دین داران تو جوی و نام دین داران توبرشاخ بدگویان تو سوز و بیخ بددینان توکن