قرآن کریمبه زبان فارسی

در ستایش خواجه اسعد هروی فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
کرد نوروز چو بتخانه چمناز جمال بت و بالای شمن
شد چو روی صنمان لالۀ لعلشد چو پشت شمنان شاخ سمن
آفتاب حمل آنگه بنمودثور کردار بما نجم پرن
از گریبان شکوفه بادامپرستاره است جهان را دامن
هم کنون غنچۀ پیکان کردارکند از سحر ز بیجاده مجن
باغ شد چون رخ شاهان ز کمالشاخ چون زلف عروسان ز شکن
مرغ نالید بگلبن ز فنونباد بیز است درختان زفنن
ابر چون خامۀ خواجه بسخاچون دل خواجه بیاراست چمن
خواجه اسعد که عطای ملکشداد خَلق حسن و خُلق حسن
آنکه تا سیرت او شامل شدخصلت سیّئه بگذاشت وطن
آنکه تا بخشش او جای گرفترخت برداشت ز دل رنج و حزن
پیش یک نکتۀ آن دریا دلشد چو خر مهره مه درّ عدن
علمها دارد سرمایه جانکارها داند پیرایۀ تن
نکتۀ رایش اگر شمع شودبودش دایرۀ شمس لگن
ذرّۀ خلقش اگر نشر شودیاد نارد کسی از مشک ختن
گر رسد مادۀ عونش بعروقروح محروم نشیند ز شجن
و روز دشّمت عزمش بدماغدیده معزول بماند زوسن
شاد باش ای سخن از دو لب توهمچو درّ عدن از لعل یمن
بسخن چونت ستایم بر آنکمدح تو بیشتر آمد ز سخن
گردن عالمی از بخشش زرکردی آراسته از شکر و منن
خاصه از جود تو دارد پدرمطوقی از منّت اندر گردن
همه مهر تو نگارد بروانهمه مدح تو سراید بدهن
از بسی شکر که گفتی ز تو اوعاشق خاک درت بودم من
لیکن از دیده بنامیزد بازبیش از آنست که بردم بتو ظن
من چو جانی‌ام نزدیک پدرجان او باز مرا همچو بدن
پدرم تا که رضای تو خردجانی آورد بنزد تو ثمن
بنگر ایجان که بر اوصاف تو تاچو درافشانده ز دریای فطن
تا نگوئی تو مها کین پسرکدُردی آورد هم از اوّل دن
کاین چراغی که برافروخته‌اندگر ز سعی تو بیابد روغن
تو ببینی که بیک ماه چو ماهکند از مهر تو عالم روشن
پسری داری هم نام رهیاز تو می خدمت او جویم من
زانکه نیکو کند از همنامیخدمت خواجه حسن بنده حسن
تا بود کندی خنجر زسنانتا بود تیزی خنجر زفسن
باد بنیاد ولیّ تو چنانباد بنگاه عدوی تو دمن
شاخ سعد از طرف بخت برآربیخ نحس از چمن عمر بکن
رایت ناصح چون تیغ بدارگردن دشمن چون شمع بزن