سبب این قصیده طائفهای بودند از شعرای خراسان و معتمدان جبال و افاضل عراق که در سنۀ ثمانیة عشر این گوینده را تشریف دادند بقصاید و رباعی و مقطعات تا یکی از ائمۀ سرخس گفت که چون این عزیزان نعمت خدای بر تو یاد کردند تو نیز شکر آن بر خویشتن فراموش مکن
بسکه شنیدی صفت روم و چینخیز و بیا ملک سنائی ببین
تا همه دل بینی بی حرص و بخلتا همه جان بینی بی کبر و کین
زر نه و کان ملکی زیر دستجونه و اسب فلکی زیر زین
پای نه و چرخ بزیر قدمدست نه و ملک بزیر نگین
رخت کیانی نه و او روح وارتخت برآورده بچرخ برین
رسته ز ترتیب زمین و زمانجسته ز ترکیب شهور و سنین
سلوت او خلوتی اندر نهاندعوت او دولتی اندر کمین
بوده چو یوسف بچه و رفته بازتا فلک از جذبۀ حبل المتین
زیر قدم کرده از اقلیم شکتا بنهانخانۀ عین الیقین
کرده قناعت همه گنج سپهردر صدف گوهر روحش دفین
کرده براعت همه ترکیب عقلدر کنف نکتۀ نظمش مبین
با نفسش سحر نمایان هنددر هوسش چهر گشایان چین
اوّل و آخر همه سرچون عنبظاهر و باطن همه دل همچو تین
روح امین داده بدستش چنانکداده بمریم ز ره آستین
نظم همه رقیه دیو خسیسنکتۀ او زادۀ روح الامین
کشوری اندر طلب و در طرباز نکت رأیش و او زان حزین
با دل او خاک، مثال ینالبا کف او سنگ، نگین تکین
حکمت و خورسندی و دینش بشستتا چه کند ملک مکان و مکین
دشت عرب راپسر ذوالیزنخاک عجم را پسر آتبین
عافیتی دارد و خرسندئیاینت حقیقت ملک راستین
گاه ولی گوید هست او چنانگاه عدو گوید هست این چنین
او ز همه فارغ و آزاد و خوشچون گل و چون سوسن و چون یاسمین
خشم نبوده است بر اعداش هیچچشم ندیده است بر ابروش چین
خشم ز دشمن بود و حلم ازوکو زاثیر آمده این از زمین
خشمش در دین چو ز بهر جگرسرکه بود تعبیه در انگبین
کی کله از سر بنهد تا بودابلیس از آتش و آدم زطین
مشتی از این یاوه درایان دهرجان کدرشان زانا درانین
یک رمه زین دیو نژادان شهرباهمه شان کبر وحسد هم قرین
گه چو سرین سست مراورا سرونگه چو سرون سخت مراین را سرین
بر همه پوشیده که هم زین دو حالمهترشان زین دو صفت شد لعین
پیش کمال همه را همچو دیوکور شده دیدۀ ما بین بین
سوی خیال همه یکسان شدهکربۀ چوبین و هزبر عرین
وز شره لقمه شده جمله رامزرعۀ دیو تکا و انین
لاف که هستیم سنائی دگراز غزل و مرثیه سحر آفرین
آری هستند سنائی ولیکاز سرشان جهل جدا کرده سین
گرچه سوی صورتیان گاه شکلزیر تک خانه چه دین است دین
لیک در آنست که داند خردچشمۀ حیوان زنم پارگین
بس وحش آمد سوی دانا رحمگر چه جنان آمد نزد جنین
کانچه گزیده است بنزد عوامنیست سوی خاص بر آنسان گزین
کانچه دو صد باشد سوی شمالبیست شمارند بسوی یمین
گرچه بلاف و بتکلّف چنونظم سرایند گه آن و گه این
اینهمه حقّا که سوی زیرکانگربه نگارند نه شیر آفرین
٭٭٭
چون سخن زان زلف ورخ گوئی مگواز کفر ودینزانکه هرجای این دورنگ آمدنه آن ماندنه این
نیست با زلفین او بی کار دارالضرب کفرنیست با رخسار او بی شاه دار الملک دین
خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختندکفرخالی از گمان و دین جمالی از یقین
خاکپای و خار راهش دیده را و دست راتوده توده سنبلست و دسته دسته یاسمین
چون بکوی اندر خرامد آنچنان تابد ز لطفپای آن بت زاستان چون دست موسی زاستین
چون نقاب از رخ براندازد ز خاتونان خلدبانگ برخیزد که هین ای آفرینش آفرین
لعبت چین خواندم او را و بدخواندم نه نیکلاجرم زین شرم شد رویم چو زلفش پرزچین
لعبتچینچونتوان خواند آن نگاری را که هستزیرهرچین دو زلفش صدهزار ارتنگ چین
خود حدیث عاشقی بگذار و انصافم بدهکافری نبود چنانی را صفت کردن چنین
خط او راگر توخط خوانی خطاباشد که نیستآن مگر دولت کیای خطۀ روح الامین
آسمان آن خط بر آن عارض نه بهر آن نوشتتامن و تورنجه دل گردیم و آن بت شرمگین
لیک چون دید آسمان کز حسن اوچون آفتابرامش و آرامش و آرایشست اندر زمین
حسن را بر چهرۀ او بنده کرد و برنوشتآسمان از مشک برگردش صلاح المسلمین
از دو یاقوتش دو چیز طرفه یابم در دو حالچون بگویدحلقه باشدچون خمش گردد نگین
دل چو زان لب دورماند گر بسوزد گوبسوزموم را زاتش چه چاره چون جداشد زانگبین
هرزمان گوئی سنائی کیست خیز اندر نگرهم سنا و هم سنائی را در آن صورت ببین
خودسنائی او بود چون بنگری زیرابراوستلب چو باقامت الف ابروچونون دندان چوسین