قرآن کریمبه زبان فارسی

فی مرتبة الانسان

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای ایزدت از رحمت آفریدهدر سایۀ لطفت بپروریده
ای نور جمالت از رخ توانگشت اشارت کنان بریده
آوازۀ تو در هوای وحدتپیش از ازل و از ابد خنیده
عرشی که سرآسیمه بوده زاولدر زیر قدمهایت آرمیده
بر فرش خرد گرد بر نشستهتا عشق بساط تو گستریده
واندر ازل از بهر چاکری خودلبّیک همه عاشقان شنیده
ایدست فرو شسته ز آفرینشگشته ملکی هر کجا که دیده
بی روی تو عقلی ندیده صبحیاز مشرق روح القدس دمیده
بیزلف تو جانی ندیده دینیبا کفر عزازیل آرمیده
لاغر شده عقل از همه فضولیاز بسکه ز تو فاقها کشیده
فربی شده روح از همه معانیاز بسکه ببستان تو چریده
آنجا که تو برخوانده زندو پازندزردشت بمخرق زبان بریده
باداد تو اندر جهان نیابندجز خشم بتان هیچ پژمریده
آنجا که کریمیت خوان نهادهابلیس طفیلی بدو رسیده
وانجا که سمند تو سم نمودهآدم علم خویش خوابنیده
مردم توئی از کّل آفرینشدر آینۀ چشم اهل دیده
آدم بکنار تو در نشستهاز نیل و عصی آدمش کشیده
فرّاش تو نوح از نهیب طوفاندر زورق اقبال تو دویده
در برزگریت آمده براهیمریحان و گل از آتشش دمیده
موسی بسقائیت بوده روزیبس باده که از جام تو چشیده
از حاجبی درت عیسی پاکچون شمس بچارم فلک رسیده
از لطف تو عقل اندر آفرینشناخوانده ترا نام آفریده
در پیش قدت چون الف بگویمدر کامم دالی شود خمیده
لعل تو بسی توبه‌ها شکستهجزع تو بسی پرده‌ها دریده
در زلف تو سیصد هزار خم هستدر هر خم او یوسفی چمیده
در مجلس تو جبرئیل ساقیبر درت مگس گیر بر تنیده
در رستۀ سنت سنائی از دلداده خرد و عشق تو خریده

٭٭٭

ای زده بر فلک سرپردهرخت بر تخت عیسی آورده
ایکه از رشک نردبان فلکبا خود از خاک بر فلک برده
کرکسان گرسنه گرد تو درهمه با گوشت مرغ خو کرده
پس اگر بر پریده او سوی تونپریده از او بیازرده
نیک ز شتست با چو تو عمریظلم را پرّ و بال گسترده
داد همنام خود بده مطلبیاری از هندوان نوبرده
کی تواند سپید چرده شدنآنکه کرد ایزدش سیه چرده
ای درون هزار پرده شده«لَن تَرانی» نبشته بر پرده
گرچه مستوجب است حدّ ترااین سنائی شراب ناخورده
هم وبالی نباشدت گر از اودر گذاری گناه ناکرده
بدهی این گدای گرسنه رابدل نان برنج پرورده

٭٭٭

ساقیا مستان خواب آلوده را آواز دهروز را از روی خویش و سوز ایشان سازده
غمزها سر تیز دار و طرّها سرپست کنرمزها مرموز گوی و بوسها سربازده
سرخ روی ناز را چون گل اسیر خارکنزرد روی آز را چون زر بدست گاز ده
حربه و شل در بربهرام خربط سوز نهزخمه و مُل در کف ناهید بر بط ساز ده
هم بنمور هم صوفیان عقل را سرمست کنهم برو هم صافیان روح را ره باز ده
در هوای شمع عشق و شمع می پروانه وارپیشوای خلد و صدر سدره را پرواز ده
چنگل گیر است اینک باز و باشۀ عشق راصعوه پیش باشه ران و کبک رازی بازده
پیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهدغارت عقل دل و جانرا هلا آواز ده
پیش کز بالا در آید ارسلان سلطان روزبیش من بکتاش سرمست مرا بکماز ده
ور همی چون عشق خواهی عقل خود راپاکبازنصفئی پر کن بدان پیر دوالک باز ده
گرهمی‌سرمست خواهی صبح را چون چشم خودجرعه‌ای زان می بصبح منهی غمّاز ده
روز چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاکباده ما را زین سپس بر رسم سنگ انداز ده
جبرئیل اینجا اگر زحمت کند خونش بریزخونبهای جبرئیل از گنج رحمت بازده
بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ماهذره‌ای از خامشی در باد بان راز ده
وارهان یکدم سنائی را ز بند عافیتتا دهی او را شراب عافیت پرداز ده
مر سنائی را مده زین شربها گر پس دهیزان شراب عقل سوز عافیت پرداز ده

٭٭٭

ای دل غافل مباش خفته در این مرحلهطبل قیامت زدند خیز که شد قافله
روز جوانی گذشت موی سیه شد سپیدپیک اجل در رسید ساخته کن راحله
آنکه ترا زاد مرد وانکه ز تو زاد رفتنیست از این جز خیال نیست از آن جز خله
خیز و در این گورها درنگر و پند گیرریخته بین زیر خاک ساعد و ساق و کله
آنکه سر زلف داشت سلسله بر گرد روسلسلۀ آتشین دارد از آن سلسله
تکیه مکن بر بقا زانکه در آرد بخاکصولت شیر عرین پیکر اسب گله
زود کند او خراب این فلک گوژ راهم ز حل و مشتری هم اسد و سنبله
این همه آهنگ تو سوی سماع و سرودوینهمه میلت مدام سوی می و ولوله
خانه خریدی و ملک باغ نهادی اساسملک بمال رباخانه بسود غله
فرش تو در زیر پا اطلس و شعر و نسیجبیوۀ همسایه را دست شده آبله
او همه شب گرسنه توزخورشهای خوبکرده شکم چهار سو چون شکم حامله
سعی کنی وقت بیع تا چنۀ چون بریباز ندانی ز شرع صومعه از مزبله
دزد بشمشیر تیز گر بزند کاروانبر در دکان زند خواجه بزخم پله
در همه عمر ار شبی، قصد بمسجد کنیگرچه بروی و ریا، برکنی از مشعله
در رمضان و رجب، مال یتیمان خوریروزه بمال یتیم، مار بود در سله
مال یتیمان خوری، پس چله داری کنیراه مزن بر یتیم، دست بدار از چله
صوفی صافی شوی، بر در میرو وزیرصوف کنی جامه را، تا ببری زان زله
گر بخوری شکر کن، ور نخوری صبر کنپس مکن از کردگار، از پی روزی گله
چند شوی ای پسر، از پی این لقمه چندهمچو خران زیر بار، همچو سگان مشغله
دامن توحید گیر، پند سنائی شنوتا که بیابی بحشر، ز آتش دوزخ یله