قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح خواجۀ عمید مردانشاه بن محمد بهروز گفت

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
در همه ملک ندید از همۀ مردان شاهآنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه
آنکه گر تقویتی یابد ابر از سیرشز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه
وانکه گر تربیتی یابد بحر از نکتشدُرّ منظوم شود در دل او قطر میاه
از پی آنکه چو در شرق بود مطلع اومطلع مهر ز شرق آید و افزایش ماه
از سر مکرمت وجود همی نام نیازخامۀ او کند از تختۀ تقدیر تباه
خانه‌ای کو بیکی لحظه کمر بند کندعالمی را چو نهد بر سر او تیغ کلاه
گر نبودی بگه رنگ چنوکاه از ننگتا جهان بودی بیجاده بنربودی کاه
دیدۀ خصم کند پایۀ جاه تو سپیدمهرۀ مهر کند نامۀ کین تو سیاه
ای چو خورشید مهان را بسخای تو امیدوی چو ناهید طرب را ببقای تو پناه
آه در حنجر او خنجر گردد که کنداز سر دشمنی از بیم تو و کین تو آه
باشد ایمن ز خدنگ اجل و تیغ نیازهرکه را تربیت و بخشش تو داشت نگاه
چون همی مدح تو افواه گذارند بنطقبسته شد مصلحت جان و تن اندر افواه
نتواند که کند با تو کسی پای درازتا نباشد ز بدی همچو تو دستش کوتاه
آندر آن حال که در صدر تو سرهنگ عمیدمرترا از هنر و طبع رهی کرد آگاه
هم در آن حال همی کرد بدریای ضمیرخاطر من ز پی شعر مدیح تو شناه
طبعش آراست همی از پی مدحت چو بهشتزانکه هر لحظه همی فضل تو آورد سپاه
لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوهکه به از حور بهشت است گه فرّو براه
هرکجا واصل و مشّاطه چو سرهنگ بوداز بهشت آید ناچار عروس چو تو شاه
آن چو اخلاق نبی مر همه را نیکو گویوان چو آیات نُبی مر همه را نیکو خواه
سعی صد چرخ چو یک نکتۀ او نیست بفعلحسب این حال بر این جمله رهی هست گواه
زان چو افکند کسی را فلک از عجز همینتواند ز یکی حادثه آورد براه
او چومن بی هنری را بچنان صدر رفیعبیکی نکته رسانید بدین رتبت و جاه
کی همی پای نهم پیش تو آنجا که نهندشهریاران ز پی جاه برآنجای جباه
اینت چندین شرف و لطف و بزرگی و کرمدر یکی شخص مرکّب شده سبحان اللّه
من که افزون شدم ازیک سخنش دریک روزهمچو پنجی که دوم مرتبه گردد پنجاه
ای بصحرای سخای تو شب روز چو منزده امید همه از دَرِ آن لشگرگاه
تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعارشعر نیکو شنو اکنون که فراز آمد گاه
برگها زرد شد اکنون ز کف سبز خطیتا سپیدی نبود زان گهر لعل بخواه
تاگه حمله قوی نبود روباه چو شیرتاگه حیله فزون نبود شیر از روباه
کهر تاج ترا اوج فلک بادا کانصورت قدر ترا عرش ملک بادا گاه
یا ور بخت تو باد از پی تو دور فلکحافظ جان تو باد از پی مافضل اِله

٭٭٭

ایقوم مرا رنجه مدارید علی اللّهمعشوق مرا پیش من آرید علی اللّه
گرهیچ ز یاری نهمی بر لب او بوسیک بوسه بمن صد بشمارید علی اللّه
ور هیچ بدست آرید از صورت معشوقبر قبلۀ زهاد نگارید علی اللّه
آن خم که بر او مهر مغانست نهادهالّا بمن مُغ مسپارید علی اللّه
از دین مسلمانی چون نام شما راستاز دین مغان شرم مدارید علی اللّه
گشتست سنائی مغ بی دولت و بی دیناز دیدۀ خود خون بمبارید علی اللّه

٭٭٭

آن جام لبالب کن و بردار و مرا دهاندک تو خور ایساقی و بسیار مرا ده
هرکس که نیاید بخرابات و کند کبراو را بر خود بار مده بار مرا ده
مسجد بتو بخشیدم میخانه مرا بخشتسبیح ترا دادم زنّار مرا ده
ای آنکه سر رندی و قلّاشی داریتو مرد منی دست دگر بار مرا ده
ای زاهد ابدال چو کردار ببردیسردی مکن آن بادۀ گفتارمرا ده

٭٭٭

ای تیر غم و رنج بسی خورده و بردهواقف شده بر معرفت خرقه و خورده
بر ظاهر خود نقش شریعت بگشادهدر باطن خود حرف حقیقت بسترده
با هستی خود نرد فنا باخته بسیارصد دست فزون مانده و یکدست نبرده
در آرزوی کوی خرابات همه سالاوّل قدم از راه خرابی بسپرده
ایمن شده از عمر خود و گشت شب و روزدر بیخردی کیسه بطّرار سپرده
ور ز آنکه ترا نیستی ای خواجه تمنّاستهان تا نکنی تکیه بر انفاس شمرده
زان پیش که نوبت بسر آید تو در آن کوشتا مردۀ زنده شوی ای زندۀ مرده