جویندۀ جان آمده ای عقل زهی کودلخواه جهان آمده ای قوم خهی کو
آمد سبب عشق، در اصحاب دلی کوآمد کُه بیجاده در آفاق کهی کو
این نعمت جانرا که بناگاه درآمدای سردمزاجان ز دل و جان شرهی کو
این نطع پر از اسب و پیاده ورخ و پیل استبر نطع شما آخر فرزین و شهی کو
چون نیست قبولی بسوی درد شما رادر ماتم بی دردی تاریک رهی کو
این زخمه زنان شد چو بهشتی ز رخش صدردر صدر بهشت از ره داود رهی کو
عیسی و خرش هردو چو در مجلس مااندآنرا چو سماع آمد این را گیهی کو
گفتند که آنروی چو مه را شبهی هستاین سلسلهای شبۀ گونرا شبهی کو
در روز و شب چرخ چو زلف و رخ او کوروز و شب پیوسته بزیر کلهی کو
صاحب خبری رنگ سپید است و سیاه استاین هر دو چو آن هر دو سپید و سیهی کو
جز چهره و جز غمزۀ او در صف ایّامروی همۀ دولت و پشت سپهی کو
ایخازن فردوس بگو کز پی نزهتدر خلد برین روی چنین جایگهی کو
بر گوشۀ خورشید جز این یوسف جان رابا آب گره کرده نگونسار چهی کو
معتوه شد از جستن معشوق سنائیخود در دو جهان سوختۀ بی عتهی کو
در کارگه جور گرفتم که چو او هستدر بارگه عدل چو بهرام شهی کو
بهرام فلک را ز پی قُبله و قِبلهچون پایگهش پیشگه هیچ مهی کو
خردان وبزرگان فلک را بگه سعدجز باشه ما باد گران پنج و دهی کو
٭٭٭
دلی از خلق عالم بی غمی کوبرون از عالم دل عالمی کو
درین عالم دم و غم جفت بایدمرا غم هست باری همدمی کو
نگوئی تا که درد عاشقی رابجز مرگ از دواها مرهمی کو
بعشق اندر ز بیم هجر بنمایکه تا از خلق عالم خرّمی کو
اگر مردان عالم کمزنانندترازان کمزدن آخر کمی کو
حکایت چند از ابلیس و آدمهمه ابلیس گشتند آدمی کو
جهان دیو طبیعت جمله بگرفتدریغا از حقیقت رستمی کو
اگر دعوی کنی در ملک بنمایکه در انگشت ملکت خاتمی کو
سلیمان وار اگر خواهی همی ملکز بادت خنگ و ز ابرت ادهمی کو
چو در دین بر خلاف امر و نهییز کامت نالۀ زیر و بمی کو
همه سور هوای نفس سازندز آه و درد دینشان ماتمی کو
بشرع اندر ز بهر طوف کعبهز چینی و ز زنگی محرمی کو
بجز در عالم تسلیم و تحقیقدلی پر غمّ و پشت پر خمی کو
ز بهر عدّت گور و قیامتترا در چشم دل نار و نمی کو
چو درنی بست تن ایمن نشستیز دل در جان جانت طار می کو
همه گویندۀ فسق و فجوریمز هزل و ژاژ گفتن ابکمی کو
براهیمان بسی بودند لیکنبگو تا چون خلیل و ادهمی کو
بعالم در فراوان سنگ و چاهستولی چون صخره و چون زمزمی کو
هزاران عیسی از مادر بزادندولی چون عیسی بن مریمی کو
سنائی وار در عالم تو بنگرز بهرش ارحمی و ترحمی کو
اگر فارغ شدی در دین ز دنیابست رخ بی ریا دل بی غمی کو