ای سنائی عاشقی را درد باید درد کوبار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو
پیش نوک ناوک دلدوز جانان روز حکمطَرِّقوا گویان جان را بانگ بردابردکو
در همه معدن ز تف عشق چون یاقوت و زربی امید و بیم اشک لعل و روی زرد کو
نقشبند عقل و جان را در نگارستان عشقزان می صرف ابد عمر ازل پرورد کو
محرمان را در حریم عشق چون نامحرمانکعبه نقش کعبتین و سبحه مهرۀ نرد کو
شب روان رااز پی زلف شب و رخسار روزچون سپیده دم دم صافی و باد سرد کو
از دی و امروز و فرداگربگوید جان فردپس ترا جان از دی و امروز و فردا فرد کو
از برای اُنس جان اندرمیان انس و جانیک رفیق هم سرشت و هم دم و هم درد کو
گرهمی دعوی کنی در مجلس افروزی چوشمعپس برای جمع همچون شمعت از خودخوردکو
گرکمال ناقصان جوئی همی بی علّتیهمچو گردون گرد خویشت عزم گرداگرد کو
درزوایای خرابات از چنین مستان هنوزچندگوئی مردهست و مردهست آنمرد کو
درمثل چون از طبیعت خار و ورد آوردهانداندرین بستان همه خارست یک ناورد کو
بردرختی کاینچنین مرغان همی دستان زنندزان درخت امروز برگ و شاخ و بیخ و وردکو
زاتش و باد وز آب و خاک ایشان یادگاریک فروغ و یک نسیم و یک نم و یک گردکو