ای مقتدای اهل طریقت کلام توای تو جهان صدق و جهانی غلام تو
تأثیر کرد صدق تو در سینهها چنانکشد بی نیاز مستمع از شرح نام تو
نام تو چون ورای زمانست و عقل و جانکی مردم زمانه درآید بدام تو
چون نفس ما و نفس تو کشتۀ حسام تستبرنّده باد بر تو و بر ما حسام تو
ای باطن تو آینۀ ظاهرت شدهبرداشته ز پیش تو لحم و عظام تو
عشقت چوجوهریست که بیتوترامقیمبا من نشانده دارد و تو در مقام تو
معذور دار از آنک درین راه مرمراپروای تو نمانده ز شادی سلام تو
دانم ز روی عقل که تو صورتی نهایورنه بدیده روفتمی گرد گام بو
لب محرم رکاب تو ماند که بوسه دادزیرا نبود واقف وقت کلام تو
لیک این زمان ز عشق تو بر نعل مرکبتدل صدهزار بوسه همی زد بنام تو
ای عامۀ رسوم و همه شهر خاص تووی خاصۀ خدای و همه خلق عام تو
نفس الف شدی تو ز تجرید چون ز عشقپیوسته گشت با الفت عین و لام تو
اکنون نشانش آنکه ز سینه بجای مویجز حرف عاشقی ندماند مسام تو
وامیست دوست را زره عشق بر تو جانلیکن مباد توخته صدسال وام تو
چندی تو بر دوام چه سازی مدام واماز وام خود جدا شو آنک دوام تو
چون پست همّتان دگر در طریق عشقهرگز مباد گام تو مأمور کام تو
٭٭٭
ای تماشاگاه جانها صورت زیبای تووی کلاه فرق مردان پای تابۀ پای تو
چرخ گردان در طواف خانۀ تمکین توعقل پر احسنت گوی حکمت بر نای تو
چون خجل کردی دو عالم را پدید آمد زرشگکحل ما زاغ البصر در دیدۀ بینای تو
پاسبانان درو بام تواند اجرام چرختایبان اندر زمین هستند شرع آرای تو
خلد را نور جمال از روی جان افروز تستحور را عطر عذار از موی عنبرسای تو
کویکی سلطان در این ایوان که اوهم تخت تستکو یکی رستم درین میدان که اوهمتای تو
کی فتد در خاک هنگام شفاعت گفت توای ندیده بر زمین کس سایۀ بالای تو
در شب معراج همراهت نبودی جبرئیلگر بُراق او نبودی همّت والای تو
تا برونت آورد یزدان از نگارستان غیبهر دو عالم کرددرحین روی سوی رای تو
ای مبارز را کبی کز صخره تا زُهره بجستخنک زبور مرکب خوش گام ره پیمای تو
عرش چون فردوس اعلی سایبان تخت تستزانکه بهر خود ندارد سایبان مولای تو
گشت سیراب از شراب علم تو خلق دو کونچون نگه کردیم تا لب بود پردریای تو
ایدریغا گر بُدندی تا بدیدندی بچشمهم خلیل و هم کلیم آن حسن روح افزای تو
آن یکی از دیده کردی خدمت نعلین توواندگر از مژه رفتی بی تکلّف جای تو
در بهشت از بهر خود بینی نباشد آینهآینۀ سیمین بر آن آنجا بود سیمای تو
نیست امّید سنائی در مقامات فزعجز کف بخشنده و مهر جهان بخشای تو
٭٭٭
ای گشته ز تابش صفای توآیینۀ روی ما قفای تو
با دست بدست آب و آتش رابا صفوت و نور خاکپای تو
با تو چه کند رقیب تاریکتبس نیست رقیب تو ضیای تو
خود قاف ز هم همی فرو ریزداز سایۀ کاف کبریای تو
در کوی تو من کدام سگ باشمتالاف زنم ز روی و رای تو
این آب مرانه بس که خوانندمخاک سگ کوی آشنای تو
هرچند که خوش نیایدت هِل تالافی بزند ز نو گدای تو
این هژده هزار عالم و آدمنابوده بهای یک بهای تو
قیمت گر تو حسود بود ایجانزان هژده قلب شده بهای تو
ای راحت تو همه فنای ماوی شادی ما همه بقای تو
هم دوست همی کشی و هم دشمنچه خشگ و چه تر در آسیای تو
این دست که مر تراست در شوخیاندر دو جهان کراست پای تو
دیریست که هر زمان همی کوبنداین دبدبه بر دَرِ سرای تو
من بندۀ زندگانی خویشملیکن نه برای خود برای تو
هرچند نیافت اندرین مدّتیک شعله سنائی از سنای تو
با اینهمه هست بر زبان نو نوشهری و سنائی و ثنای تو
٭٭٭
جهان پر درد میبینم دوا کودل خوبان عالم را وفا کو
وراز دوزخ همی ترسی شب و روزدلت پر درد و رخ چون کهربا کو
بهشت عدن را بتوان خریدنولیکن خواجه را در کف بها کو
خرد گر پیشوای عقل باشدپس این واماندگانرا پیشوا کو
ز بهر نان و جان تا بام یابیچو برگ توت کشتی توتیا کو
مگر عقل تو خود با تو نگفته استقبا گیرم بیلفنجی بقا کو
درین ره گر همی جوئی یکیراسحرگاهان ترا پشت دو تا کو
بدعوی هر کسی گوید ترا امولیکن گاه معنی شان گوا کو
سراسر جمله عالم پر یتیم استیتیمی در عرب چون مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز شیر استولی شیری چو حیدر با سخا کو
سراسر جمله عالم پر زنانندزنی چون فاطمه خیر النسا کو
سراسر جمله عالم پر شهید استشهیدی چون حسین کربلا کو
سراسر جمله عالم پر امام استامامی چون علی موسی الرضا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرد استولی مردی چو موسی باعصا کو
سراسر جمله عالم پر حدیث استحدیثی چون حدیث مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز عشقستولی عشق حقیقی با خدا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیر استولی پیری چو خضر با صفا کو
سراسر جمله عالم پر ز حسن استولی حسنی چو یوسف دلربا کو
سراسر جمله عالم پر ز درد استولی دردی چو ایّوب و دوا کو
سراسر جمله عالم پر ز تخت استولی تخت سلیمان و هوا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرغ استولی مرغی چو بلبل با نوا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیک استولی پیکی چو عمر باد پاکو
سراسر جمله عالم پر ز مرکبولی مرکب چو دلدل خوش روا کو
سراسر کان گیتی پر ز مس شدز مس هم زر نیامد کیمیا کو
سنائی نام بتوان کرد خود راولیک چون سنائیشان سنا کو
٭٭٭
سر بسر دعویست مردا مرد معنی دار کوتیزبینی پاکدستی رهبری غمخوار کو
کرد اگر معنی است من معنی همی خواهم زتوگفت اگر دعویست با حق مر ترا گفتار کو
باستان دعوی نبود آخر زمان معنی نماندور تو گوئی هست از این معنی ترا آثار کو
چون غلیواژند خلقان بر شده نزدیک چرخداده آوازی بیاران کی کسان دار کو
چیستی مرغی ستوری آدمستی باز گوور براه آدمی چون آدمت هنجار کو
ور طریقت سست داری کو تفکرّها وفهمور بکوی مردمانی عقل عقل آوار کو
ور مجسطی وار عقلی دور داری از خطاتجربتهای فنون قبّه زنگار کو
راه با همره روی همره نگوئی تا کجاستدین اگر با یار داری مرد مردا، یار کو
ور بشرع سیّدی آگاهی از سرّ خدایآب حنّا برترید و سنگ بر رخسار کو
ور پی بوبکر خواهی رفت بعد از مصطفیپای بر دندان مار و دست بر دینار کو
ور بکوی عمرّی کو داد و کو مشک و مهاریک دراعه هفده من ده سال یکدستار کو
ور درِ عثمان گرفتی شرم کو و حلم کودیدۀ روشن ز دین و سینۀ بیدار کو
ور همی گوئی که هستم چاکر شیر خدایتن فدای تیغ و جان در خدمت دادار کو
گرتوئی شبلی بیک سجده بنه ده روزخوانور جنیدی شصت روزه معدۀ ناهار کو
ور همیگوئی که چون بهلول من دیوانهامبرنشسته بر پلنگ و در دو دستت مار کو
اینهمه کردی که گفتم وز همه پرداختیگاه آن آمد که گوئی ایملک دیدار کو
ای سنائی گر ترا تا روز محشر درشمارپیش خوانده گفته را با گفتها کردار کو
٭٭٭
راه دین پیداست لیکن، صادق دین دار کویکجهان معشوق بینم، عاشق غمخوار کو
عالمی پر ذوالخمار است از خمار خواجگیایدریغا در جهان، یک حیدر کرّار کو
دیو مردم بین که خود را چون ملائک ساختندبا چنین دیوان بگو، بند سلیمان وار کو
گرببوی و رنگ گوئی چون گلم پس همچو گلمر ترا پایی پر از خاک و سری پر خار کو
معلف اسبان تازیرا خران بگرفتهانددر چنین تشویش ملک ای زیرکان افسار کو
گشت پر طوفان زنااهلان زمانه چون کنمآن دعای نوح و آن کشتی دریا بار کو
هست پنجه سال تا تو لاف مردی میزنیپس چو مردان یکدمت بیزحمت اغیار کو
طور هست و «لَن تَرانی»لیک چون موسی تراآن تجلّای جلال و وعدۀ دیدار کو
بیش ازین در راه دین بدصدهزار اسفندیارگرد هفت اقلیم اکنون یک سپه سالار کو
یکجهان بوبکر و عثمان و علی بینم همیآن حیا و حلم و عدل و صدق آن هر چار کو
در ره هل من مزید عاشقی مرجانت راآن اَنا الحَق گفتن و آن دجله و آن دار کو
گر بجنّت در بدوزخ رخت بنهی پس تراسینه و دیده گهی پر نور و گه پرنار کو
هم ز وصل و هم زمحنت چون محبّان هر زمانچهره همچون لاله زار و دیده لؤلؤ بار کو
بی رجا و خوف گر گوئی که هستی خاک و بادپس بجای بادوخاک آرامش و رفتار کو
هودج از معشوق وربع از عاشقان خالی بمانددر دیار دردمندان یک در و دیار کو
زینسخن چندانکه خواهی گفتهام در گوش عقللیکن اندر دهر مردی عاقل و هشیار کو
رفت گبری پیش گبری گفت هم کیش توامگبرگفت ار چون منی پس برمیان زنّار کو
تو همی گوئی که شب تا روز اندر طاعتمپس نشان طاعتت بر روی چون دینار کو
طرفه مرغان بر درخت دین همی نالند زاراندر آن گلزار جانت را نوای زار کو
چشم موسی تار شد بر طور غیرت زانتظارجلوۀ توحید وبرق خرمن اشرار کو
اوریا گر دم فرو بربست از اسرار شوقاز لب داود صوتی به ز موسیقار کو
سالها شد تا چو بلبل جملگی گفتی نه کردپس چو باز آخر دمی کردار بیگفتار کو
کی نهی در راه هستی تو زمام نیستیمردۀ زنده کجا و خفتۀ بیدار کو
گیرمت بوبکر نامت چون نداری صدق اوباری آندندان ما رو زخم آن در غار کو
چون همی خواهی که عماری بوی برساق عرشدر ره اسلام عشق بوذر و عمّار کو
با فرشته صلح کردی ای رفیق مدّعیپس بدار الملک دین با اهرمن پیکار کو
ور ز راه نیک بختی خلوتی بگزیدهایچون سنائی پس تنت بیکار و جان در کار کو
هم بدین وزن ای پسر پور خطیب گنجه گفت«نوبهار آمد نگارا بادۀ گلنار کو»