قرآن کریمبه زبان فارسی

این قصیدۀ غرا از زادۀ سرخس است

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای سنائی بی کله شو گرت باید سروریزانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری
در میان گرد نان آیی کلاه از سر بنهتا از این میدان مردان بو که سر بیرون بری
ورنه در ره سرفرازانند کز تیغ اجلهم کلاه از سرت بربایند هم سر برسری
عالمی پر لشکر دیواست و سلطان تو دینزان سلطان باش و مندیش از بروت لشگری
دین حسین تست آزوآرزوخوک و سگ استتشنه این را میکشی و آن هردو را می‌پروری
بریزید و شمر ملعون چون همی لعنت کنیچون حسین خویش را شعر و یزید دیگری
عقل و جان آن جهانی را رعیّت شو چو شرعزانکه دیوانه است و مرده عقل و جان ایدری
چشمۀ حیوانت باید خاک ره شو چون خضرهردو نبود مر ترا، با چشمه با اسکندری
گرد جعفر گرد گردین جعفری جوئی همیزانکه نبود هر دو هم دینار و هم دین جعفری
چون تودادی دین بدنیا درره دین کی کنندپنج حس و هفت اعضا مر ترا فرمانبری
تا سلیمان وار خاتم باز نستانی ز دیوکی ترا فرمانبرد دام و دد و دیو و پری
بی پدر فرزندی لاهوت باید چون مسیحهرکه زو برگشت باناسوت یابد دختری
اختر نیکوت باید بر سپهر دین برآیزانکه اندر دور او طالع بودنیک اختری
باز خر خود را ز خود زیرا که نبود تا اَبَدتا تو خود را مشتری باشی ترا دین مشتری
چون ترا دین مشتری شد مشتری گوید تراکای جهانرا دیدن روی تو فال مشتری
چون بدین باقی شدی پس از فنامندیش هیچزهره دارد کرد کوثر وار گردد ابتری
چون تو لاراکهتری کردی پس از دیوان امرجز تو ز الا اللّه که خواهد یافت امر مهتری
چون در خیبر بجز حیدر نکند از بعد آنخانۀ دین را که داند کرد جز حیدر دری
عقل و دین و ملک و دولت باید ارنی روزگارکی دهد هر خوک و خر را ره بقصر قیصری
اندر این ره صدهزار ابلیس آدم روی هستتا هر آدم روی را زنهار آدم نشمری
غول را از خضر نشناسی همی در تیه جهلزان همی از رهبران جوئی همیشه رهبری
برتر آی از طبع و نفس وعقل ابراهیم وارتا بدانی نقشهای ایزدی از آزری
از دو چشم راست بین هرگز نخیزدکبر وشرکشرک مرداز احولی دان کبر مرد از اعوری
در بهار چین دویابی در بهار دین یکی استحمله باز خشین و خندۀ کبک دری
پادشاهی از یکی گفتن بدست آید تراکزدو گفتن نیست در انگشت جم انگشتری
گرچه در «اللّه اکبر» گفتنی تا با خودیبندۀ کبری نه بندۀ پادشاه اکبری
آفتاب دین برون از گنبد نیلوفریستپر بر آر از داد و دانش بو کزو بیرون پری
ورنه هرگز کی توانکرد آفتاب راه رااز فرود گنبد نیلوفری نیلوفری
از درون خود طلب چیزی که در تو گم شده استآنچه در دربند گم کردی مجو ار بردری
روی گرد آلود برزی او که بر درگاه اوآب روی خود بری گر آب روی خود بری
در صف مردان میدان چون توانی آمدنتا تو در زندان خاک و باد و آب و آذری
خاک و بادوآب و آذرچارپارۀ نعل سازتا چنان چون هفت کشور نه فلک را بسپری
نام مردی کی نشیند بر تو تا از روی طمعچون زنان در زیر این نیلاب کرده چادری
جسم و جان را همچو مریم روزه فرمای از سخنتادرآید عیسی یک روزه در دین گستری
تا بشد نفس سخنگوی تو در درس هوسابن سکیّتی تو کی ز اصلاح منطق برخوری
دین‌چه‌باشدجزقیامت پس توخامش باش ازآنکدر قیامت بی زبانان را زبان باشد جری
این زبان از بن ببر تا فاش نکند بیهدهسرّ سرّ عاشقان در پیش مشتی سرسری
کم نخواهد بود چون دفتر سیه روئی تراتا بجان خامۀ هوس را کرد خواهی دفتری
زان فصاحتها چه سودش بود چون اکنون زحقاخسئوافیها شنید اندر جهنّم بحتری
شاعری بگذار وگردشرع گرد از بهر آنکشرعت آرد در تواضع، شعر در مستکبری
خود گرفتم ساحری شد شاعریت ای هرزه گویچیست جز لایفلَحُ الساحِر نتیجۀ ساحری
رمز بی غمز است تأویلات نطق انبیاغمزبی رمز است تخییلات شعر و شاعری
هرگز اندر طبع یک شاعر نبینی حذق و صدقجز گدائی و دروغ و منکری و منکری
هرکجا زلف ایازی دید خواهی در جهانعشق بر محمود بینی کپ زدن بر عنصری
فتنه شد شعر تو چون گوسالۀ زرّین یکی«لامساس» آواز درده در جهان چون سامری
کی پذیرد گر چه تشنه گردد از هر ابتر آبهرکرا همت کند در باغ جانش کوثری
یاوری زا زاد مردان جوی زیرا مرد رااز کسی کویار خود باشد نیاید یاوری
همچو آبند این گُره مندیش از ایشان گاه خشمکابرا از باد باشد نه ز خود جوشن دری
همچنین تا خویشتن داری همی زی مردوارطمع را گو زهرخند و حرص را گو خون گری
شادبادی همچنین هرجا که باشی مرد باشمر زغن را بخش سالی مادگی سالی نری
جاه و جان و نان و ایمان ننگری داد و دهدپس مگو سلطان و سلطان تنگری گو تنگری
چند گوئی گرد سلطان گرد تا مقبل شویرو تو و اقبال سلطان ما و دین و مدبری
حرص و شهوت خواجگانرا شاه و مارابنده‌اندبنگر اندر ما و ایشان گرت ناید باوری
پس تو گوئی این گُره را چاکری کن چون کنندبندگان بندگان را پادشاهان چاکری
کیست سلطان آنکه هست اندر نفاذ حکم اوخنجر آهنجانش بحری ناوک اندازان بری
تو همی لافی که هی من پادشاه کشورمپادشاه خود نه‌ای چون پادشاه کشوری
در سری کانجا خرد باید همه کبر است و ظلمبا چنین سر مرد افساری نه مرد افسری
ای بترک دین بگفته از سر ترکی و خشمدل بسان چشم ترکان کرده از گند آوری
همچنین ترکی همی کن تا بهر دم نابغهگوید اندر مغز تاریک تو کی کافر فری
باش تاچون چشم ترکان تنگ گرددگورتوگرچه خودراکور سازی در مسافت صدکری
هفت کشور دارد او من یک دری از عافیتهفت کشور گوترا بگذار با من یک دری
ای دریده یوسفان را پوستین از راه ظلمباش تا گرگی شوی و پوستین خود دری
برتو هم آبی برانند ار اثیر دوزخیوز توهم گردی برآرند ار محیط اغبری
تو چوموش ازحرص و دنیا گربۀ فرزندخوارگربه را بر موش کی بوده است مهرمادری
ای گلوی تو بریده از گلویک ره بپرسکای گلو با من بگو تو خنجری یا حنجری
قابل فیض خرد چون نفس کلی کردازآنکاز خرد در نفع خیری دایم و دفع شری
پوستین درگلخنی اندرکشید ارکان و توعشقبازی در گرفتی باوی و هم بستری
سیم سیمای تو برده سیمبر خوانی زجهلسیمبر را از سر شهوت مگو سیمین بری
بیخرد گرگان زرداری چو خاک اندررهیبا خرد گر خاک ره داری چوکان اندرزری
از خرد پر داشت عیسی زان شد اندر آسمانور خرش را نیم پر بودی نماندی در خری
اشتر ار اهل خرد بودی درین نیلی خراسکار او بودی بجای اشتری روغن گری
چیست جز قرآن رسنهای آلهی مر تراتا تو اندر چاه حیوانی و شهوانی دری
با رسنهای آلهی چرخها گردان و توتن زده در چاه و کوهی بر سر کاهی بری
چون رسنهای آلهی را گذر بر چنبر استپس تو گر مرد رسن جوئی چرا چون عرعری
از برای او چو چنبر پای بر سر نه یکیکاین چنین کردند مردان آن رسن را چنبری
تا بخشم و شهوتی بر منبر اندر کوی دینبر سر داری اگر چه سوی خود بر منبری
هر دو گیتی را نظام از راستی دان زانکه هستراستی میخ و طناب خیمۀ نیلوفری
هیچ رونق بود اندر دین و ملت تا نبودذوالفقار حیدری را یاردست حیدری
راستی اندر میان داوری شرط است از آنکچون الف زو دور شد دوری بود نه داوری
زاء زهدت کرد با نون نفاق و حاء حرصتا نمودی زهد بوذر بهر زرّ نوذری
از پی ردّ و قبول عامه خود را خر مکنزانکه کار عامه نبود جز خری یا خرخری
گاو را دارند باور در خدائی عامیاننوح را باور ندارند از پی پیغمبری
ایسنائی عرضه کردی جوهری کز مرتبتاو تواند کرد مرجان عرض را جوهری
چشم ازین جوهرهمی برداشت نتوان ازبهاکانکه بی چشمست بفروشد بیکجو جوهری

٭٭٭

در ره روش عشق چه میری چه اسیریدر مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری
آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشقرخها همه زرد است و جگرها همه خیری
آزاد کن از تیرگی خویش و غم عشقتا بندۀ خال تو بود نور اثیری
عالم همه بی رنج حقیری ز غم عشقای بی خبر از رنج حقیری چه حقیری
میری چه کند مرد که روزی بهمه عمرسودای بتی به که همه عمر امیری
آن سینه که دروی بدل دل غم عشقستبیغم بود از نعمت گوینده و قیری
این نیمه که عشقست از آنسو همه شادیستاینجا که توئی تست همه رنج وزحیری
سودای زبان گرچه نشاطیست بظاهرخود سوز دگر دارد سودای ضمیری
راه وصفت عشق ز اغیار یگانه استنیکو نبود در ره او جفت پذیری
خواهی که شوی محرم غین غم معشوقبی فای فقیهی شو و بیقاف فقیری
تا در چمن صورت خویشی بتماشایک میوه ز شاخ چمن دوست نگیری
از پوست برون آی و همه دوست شو ایراکانگه که همه دوست شوی هیچ نمیری