قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح خواجۀ عمید اسمعیل شنیزی گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
علم و عمل خواجه سمعیل شنیزیما را زنه چیزی برسانید بچیزی
ما کبک دری بوده کریزیده ز کبکیاو کرده دل ما چو دل بازگریزی
تا ما ز پی تنقیت و تقویت اودر سیرت رستم شده از صورت حیزی
در واسطۀ خازن و نقّاش بدین شکربا جان مترّنم شده نپروی تمیزی
در کارگه و بارگه حکم و فنا یافتجان ودل ما از دو سمعیل عزیزی
دین تازه شد از صدق سمعیل پیمبرجان زنده شد از صدق سمعیل شنیزی
چونانکه سنائی را زوقدر وسناشدای بخت بدو گوی تو با بخت همی زی

٭٭٭

ای در دل ما چو جان گرامیور همچو خرد بنیکنامی
آندل که بخدمت تو پیوستآورد بر تو جان سلامی
جز باد صبا ز نزد عاشقپیش تو نیاورد پیامی
جز ترک غم تو دوست گفتندر مذهب عاشقان بود حرامی
نبود صنما ولیک بعضیزین گونه نهاده‌اند دامی
ماه از تو گرفت نور بخشیکبک از تو گرفت خوشخرامی
با رحمت رویت از میانهبر خاسته زحمت حرامی
این چرخ رونده با همه چشمنادیده جمال تو تمامی
چون نور جمال تو ببینداندر غلط اوفتد گرامی
با تابش تو کران مباداچون دانش یوسف لجامی

٭٭٭

از خانه برون رفتم من دوش بنادانیتو قصۀ من بشنو تا چون بعجب مانی
از کوه فرود آمد زین پیری نورانیپیداش مسلمانی در عرصۀ بلسانی
چون دید مرا گفت او داری سرمهمانیگفتم که بلی دارم بی سستی و کسلانی
گفتا که هلاهین رو گر بر سر پیمانیدانم که مرا زین پس نومید نگردانی
رفتم بسرائی خوش پاکیزه و سلطانینه عیب ز همسایه نه بیم ز ویرانی
در وی نفری دیدم پیران خراباتیقومی همه قلّاشان چون دیو بیابانی
معروف به بی سیمی مشهور به بی نانیهمچون الف کوفی از عوری و عریانی
این باخته درّاعه وان باخته بارانیاین گفته که بستانی وان گفته که نستانی
میگفت یکی رَستم، زان ظلمت نفسانیمیگفت یکی دیگر ما اَعظَمَ بُرهانی
این گفت اَنا الاَوّل کس نیست مرا ثانیوان گفت اناالآخر تا خلق شود فانی
ماندم متحیّر من زانحال ز حیرانیگفتم که چه قومند این ایخواجۀ روحانی
گفت اهل خراباتند این قوم نمیدانیآنها که تو ایشانرا قلّاش همیدانی
هان تا نکنی انکار گر بر سر پیمانیکایشان هذیان گویند از مستی و نادانی
از این گنهی منکر در مذهب ایشانیباید که تو این اسرار از خلق بپوشانی
زنهار از این معنی بر خلق سخنرانیپندار که نشنیدی اندر حد نسیانی
ای آنکه ز قلّاشی بر خلق تو ترسانیدر زهد عبادت آر چون بوذر و سلمانی
در خدمت این مردم تا تن بنرنجانیحقّا که تو بر هیچی چون زاهد او ثانی
چون شاد نباشم من از رحمت یزدانیدیدار چنین قومی دارد بمن ارزانی
تا دیده سنائی را در مجلس روحانیبا دست بدست او زین زهد بسامانی
امروز بدانست او کان صدر مسلمانیچون گفت ز بیخویشی «سبحانی و سبحانی»