قرآن کریمبه زبان فارسی

در نکوهش بزرگان زمان و مدح ابونصر احمدبن سعید فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
تا کی این لاف در سخن رانیتا کی این بیهده ثنا خوانی
گه برین بی هنر هنر ورزیگه بر آن بی گهر درافشانی
گه کنندت چو کیر پیش بپایگه دهندت چو خایه دربانی
با چنین مهتران بی معنیاز سبکساری و گرانجانی
همه ساسی نهاد و مفلس طبعباز در سر فضول ساسانی
خویشتن را همه بری شمرندلیک در دل فعال شیطانی
نیست از جمع مالشان کس راحاصل نقد، جز پریشانی
آبشان در سبوی عاریتیتا نشان بر طبق گروکانی
هیچ شاعر نخورد از صله‌شاناز پس شعر جز پشیمانی
بر سر خوان هر یک اندر سوراز دل شاعریست بریانی
چون حقیقت نگه کنی باشدبفزون گشتن و بنقصانی
صلشان همچو روز دی ماهیوعدشان چون شب زمستانی
باز ازین خواجه زادۀ بی برگآنهمه لاف و نام و لامانی
غلط شاعران بجامه و ریشوز درون صد هزار ویرانی
ریشک و حالک ثنا جوئیکبرک و عجبک زبان دانی
نه در آن معده ریزۀ ماندهنه در آن دیده قطرۀ پانی
زشت باشد بَرِ خردمندانلاف بوران و نان و بورانی
داشته مرجدش دهی روزیدر سر او فضول دهقانی
اُف ازین مهتران سیل آورتُف برین خواجگان کهدانی
روز قوّادگی است چون خایهنکنی همچو کیر عریانی
از چه شان گاه شعر بستائیوز چه در پیششان سخن رانی
رفت هنگام شاعری و سخنروز شوخیست و وقت نادانی
گه قفا خواری و نه بد گوئیشاعر و فاضل و بسامانی
نزد خورشید فضل گردونیپیش مهتاب طبع کتّانی
ریش گاوی، نه‌ای خردمندیکافری، نیستی مسلمانی
اصل جدّی نه معدن هزلیکان حمدی، نه مرد حمدانی
خود گرفتم که این همه هستیچکنی چون نه‌ای خراسانی
فقه و تفسیر خوان و نحو و ادبتا بیابی رضای یزدانی
چه همه روز بهر مشتی دونژاژخائی و ریش جنبانی
مدح هر کس مگو بدشواریچون نیابی ز کس تن آسانی
جز که بونصر احمدبن سعیدآن چو نصرت بمدحت ارزانی
گر همی شعر خوانی از پی نانتا بگویم اگر نمیدانی
آنکه هست از کفایت و دانشدر خور جاه و صدر سلطانی
کانچه عاقل نخواهد از پی نانسر درون سوی و آن میان رانی
ابرو شمسی که از سخاش نمانددُر دریائی و زرِ کانی
مهتران بهر آبرو روبندخاک درگاه او بپیشانی
زنده از سیرتش سخا چونانکجسمها از عروق شریانی
در دماغ و جگر بدو زندهروح طبعی و روح نفسانی
نزدیک اختراع او منسوخمایۀ کتبهای یونانی
کی روا باشد از کف و خردشدر زمانه و باد ونالانی
ایکه بی سعی ذات و پنج حواسکار فرمای چار ارکانی
وقت بخشش حیات درویشیکاه طاعت هلاک خذلانی
همه زیب بهشت را شائیهمه نور سپهر را مانی
چون تو ممدوح و من بر دوناناینت بیخردگی و کشخانی
هیچ احسان ندیدم از یک تنورچه کردم بشعر حسّانی
جزبرادرت داد درصدروزبهر هشتاد بیت چل شانی
گوهر رسته کرده یک دریاشد بدو مهرۀ اینت ارزانی
هم تو دانی و هم برادر توکه نبود آن قصیده چل کانی
اینچنین فعل با چو من شاعرنیست حکمی نه نیز دیوانی
از چنان شعر من چنین محرومای عزیز، اینت نامسلمانی
بخت بد را چه حیله گر چه بشعرسخنم شد بقدر کیوانی
که بهر لحظه بهر درّاعهپیرهن را کنم چو بارانی
در چنین وقت با زنان به کارمن و اطراف دوک گرگانی
باقئی هست زان صله برویدانم از روی فضل بستانی
ور تغافل کنی در این معنیاز در صد هزار تاوانی
تا نباشد جماد را بگهرحرکات و حواس حیوانی
باد جنبان حواس تو چون آبزانکه از کف حیات انسانی
از پی عصمتت گسسته مبادسوی تو فضلهای رحمانی
مایۀ رامش دلت باداکری کهتری و کوسانی
روز و شب باد مر ترا بجهانشادی و عشرت و تن آسانی