قرآن کریمبه زبان فارسی

در ستایش ابوبکر بن محمد فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای کس بسزا وصف تو ناکرده بیانیحیران شده از ذات لطیف تو جهانی
ذاتت نه مکان گیر ولیکن ز تصرّفخالی نه ز آیات تو یک لحظه مکانی
بر دیده نهان ذات تو از کشف ولیکنپوشیده نه بر علم قدیم تونهانی
از شوق تو در دیدۀ جویان تو ناریدر عدل تو در سینۀ اعدات دخانی
جان و تن و دل باخته بر نطع ارادتناکرده برین باخت زنا یافت زیانی
ای ذات تو ز الایش اوهام و خرد دوروی نعت تو ز اظهار بهر دیده عیانی
جانها همه خون گشته ز شوق تو که از توجز صنع حکیمانه ندیدند نشانی
آنرا که تو خون ریختی از شوق نیایداز لذّت تیغ تو از آن کشته فغانی
کار همه عیّاران، از سوز وصالتچاهیست پس از راه در انداخته جانی
ای تیغ سخن کند و بَر از مدحت مخلوقوصف تو مر این تیغ مرا بوده فسانی
زیبد که کنم از سر معنی و حقیقتبر بام چنین دوست یکی خانه فشانی
ای قوم بگریید که مهمان گرامیتخم گنهان خورد و ز ما کرد گرانی
مهمان و چه مهمان که مر این عارضگانرااز رحمت میآراید هر ساعت خوانی
رفت و گنهان برد و نکرد ایچ شکایتای مجلسیان اینت گرامی مهمانی
دریافته‌ایم این را حقّش بگزاریمباشد نگذارند بماه رمضانی
در وقت وداعش که چو گل رفت بسازیماز خون جگر بر مژه چون لاله ستانی
زین سوز بسازیم یکی از سر معنیبر باد جمال العلما جان فشانی
آنشاه امامان که عروسان سخن رااز تربیت اوست بهر جای امانی
آن چرخ شریعت که مه روزه مر او رابیکار ندیده است ز گفتار زمانی
ای مسند فتوی ز علوّت چو سپهریوی مجلس دانش زجمالت چوجنانی
کلکت چو عدویت دو زبان و بعبارتچون تیر سخن داری چون تیغ زبانی
عرشست رکاب سخنت زانکه سخن راامروز بجز در کف تو نیست عنانی
رمحست در آب حیوان لیک نباشدجز آتش سوزنده در آن رمح سنائی
برنامۀ دین کس به از آن می ننویسدجز نام ابوبکر محمد عنوانی
این پیر جهان گرد سبک پی بندیداستدر گردش خود چون تو گران مایه جوانی
این کوه ندیده چو وقار تو مکینیوین چرخ نزاده چو معالیت مکانی
این مرکز با نفع سنگ ندیده استجز علم و درنگ تو سبک روح و گرانی
ایّام چو حزم تو ندید است سکونیافلاک چو عزم تو نداد است روانی
از هر سخنت فایده خوفی و رجائیدر هر نکتت مایده جانی و جهانی
نه دایره امروز همیگوید یا ربچندین گذر علم ز یک تنگ دهانی
از راستی پند تو مانا که نمانده استکژرو بزمین و بزمان چون سرطانی
حقّا که جز از لفظ تو آفاق ندیده استچندین دُرَر از فایده در غالیه دانی
ای از تو سرپرده بری بهر غلو راای زیر پی آورده هوا بهر هوانی
تا خاطر پر نور تو از علم نیفزودکس مشکلی از شرع نمیکرد بیانی
امروز بنامیزد از آثار یقینتچون تیر شد اکنون که کمان بود گمانی
آنگه که ز منبر سخن اندازی چون تیرباشد سخن سحبان پیشست چو کمانی
دشمن چو کشانی دو بسد را بضرورتدر خدمت تو بندد با جزع میانی
جان تو که مجدود سنائیت نداردجز بهر ثناهای تو جانی و زبانی
هرگز نشود خوار چو خاک از پی بادیبی آب چو آتش نشود از پی نانی
هست این همه ز اقبال ثنای تو وگرنهدر شهر که میگوید ازین سان سخنانی
گر هیچ ز مدحت قصبی بندد ازین پسنگشاید جز از قبل شکر لسانی
احباب ترا باد خزانش چو بهاریاعدای ترا باد بهارش چو خزانی