ای سنائی چند لاف از خواجه و مهترزنیدار قلّابان نهی بی مهر سلطان زر زنی
رایتت بر چرخ سر دارد همی چون آفتابخیمهات از چرخ چون می بگذرد برتر زنی
بایجوز ولایجوز اندر مشو در کوی عشقرخت دل در خانه نه تا کی چو دربان درزنی
مصر اگر اقطاع داری، دست از کنعان بداراز علی بیزار گردی، دست در قنبر زنی
معرفت خواهی و در معروف کرخی ننگریای جنب شرمی نداری با جنیدی در زنی
آتش اندر کشور اندازی و می سوزی همیباز لاف از آبروی صاحب کشور زنی
بارسازی برخرت آلت نمیبینی همیاز چه معنی بگذری تو آتش اندر خرزنی
ار هوای آدمیّت سینه را معزول کنگرد همّت گرد تا بر اوج گردون پرزنی
مطربی جلدی بدان هر ساعتی بی زیر و بمپردۀ دیگر نوازی زخمۀ دیگر زنی
گر یکی دم بر تو افتد بازپرس ازباد فقهقال قالی پیش گیری چنگ در دفتر زنی
باز اگر در صدر فقهت مفتئی لازم کندفقه را منکر شوی با شیخ شبلی بر زنی
امر قال اللّه اگر دانی صلیب از کف بنهتا کی از عیسی گران جوئی ولاف ازخرزنی
تابر این خاکی کزو باد است کار جاه و مالشاید ار آتش بآب و جاه و مال اندرزنی
پای پیری گیر اگر خواهی که پروازی کنیچون شکستی بت روا باشد که بربتگر زنی
جامه مؤمن سینه کافر رسم ترسایان بودروی چون بوذر نمائی راه چون آزر زنی
سنگ با معنی به از یاقوت با دعوی چرااز گریبان پاره برداری بدامن برزنی
این همه رنگست و نیرنگست زینجا سربتابعاشقی شو تا مفاجا چنگ در دلبر زنی
گر ازین دعوی بی معنی قدم یکسونهیپای بر کیوان نهی و خیمه براختر زنی
نکتهای خوب من چون شکّرآید مر تراپس چنان باید که نار از رشک بر عسکر زنی
عاشقان این زمانه از ره خود عاجزندمنکرند این قوم شاید گردمی منکر زنی
ای سنائی راست میگوئی زکج گویان مترستا قدم چون دم براه دین پیغمبر زنی
٭٭٭
زیر دام عشوه تا چند ای سنائی دم زنیگاه آن آمد یکی کاین دام و دم برهم زنی
از دم خویشی تو دایم مانده اندر دام دیوگر برون آئی ملک گردی و جام جم زنی
با تو اندر پوست باشد بی گمان ابلیس توتا تو اندر عشق دم در خانۀ آدم زنی
چون نگفتی لامگو اللّه و اثباتی مکنگر قدم در کوی نفی خود نهی محکم زنی
گوئی الا اللّه و آنگاهی ز کوته دیدگیگه رقم بر علم و گاهی تکیه بر عالم زنی
در نهاد تو دو صد فرعون با دعوی هنوزتو همی خواهی که چون موسی عصابریم زنی
از مراد خود تبرّا کن اگر خواهی که تودر میان بی مرادان یکنفس بی غم زنی
چون ولایتها گرفت اندر تنت دیو سپیدرستم راهی گر او را ضربت رستم زنی
کی دهد عیسی ترا از جوی عین السلوی آبچون تو عمداً آتش اندر چادر مریم زنی
نشنود گوش تو هرگز صوت موسیقار عشقتا تو در بزم مراد خویش زیر و بم زنی
پای بیرون نه ز گلزار و بگلزار اندر آیتا بدست نیستی با پاکبازان کم زنی
عشق خرگه کی زند اندر هوای سرّ توتا تو خرگه زیر جعد زلف خم در خم زنی
حال را باقال همره کن تو اندر راه عشقورنه چون پیمایگان تا کی دم مبهم زنی
٭٭٭
گاه آن آمد بتاکاندر خرابی دم زنیشور در میراث خواران بنی آدم زنی
بارنامۀ بی نیازی برگشائی تا بکیآتش اندر بارنامۀ کعبه و زمزم زنی
صدهزاران جان سودائی درآری زیر زلفچون بدو کوکب کمند حلقها را خم زنی
بر سر آزادگان نه تاج گر گوهر نهیبر سر سودائیان زن تیغ گر محکم زنی
تیغ خویش از خون هر تر دامنی رنگین مکنتو چو رستم پیشهای آن به که بر رستم زنی
در خرابات نهاد خود برآسود است خلقغمزه بر هم زن یکی تا خلق را برهم زنی
پاکبازان جهان چون سوخته نفس تواندخام طمعی باشد ار با خام دستان دم زنی
ما بامیدی هدف کردیم جان چون دیگرانتا چو تیر از غمزه سازی بر سنائی هم زنی
٭٭٭
تا کی اندر راه دین با نفس دمسازی کنیبر در میدان این درگاه طنّازی کنی
رکوه و ابریق برداری و راه کجرویجامۀ صدّیق درپوشی و غمّازی کنی
ور تو خواهی کز کمان شهوت و تیر نفاقاز سر انگشت دف زن ناوک اندازی کنی
نزد مغفرها ستور لنگ گردی وانگهیپیش معجرها حدیث از مرکب تازی کنی
چون بکنجی باز بنشینی و با یاران حدیثاز گل و گرمابه و از شانۀ رازی کنی
روبگرد خاکبازی گرد کین آن راه نیستکاندر این ره با بُراق جلد خر تازی کنی
تا تو خود کی مردآن باشی که خود را چون خلیلدر کف محنت چو گوی پهنۀ غازی کنی
نیست سودای دفاع تو که در بازار صدقباخس و خاشاک میخواهی که بزّازی کنی
وقت آب و تخم کشتن گشته شیطانرا قرینوقت خرمن کوفتن باموسی انبازی کنی
مگذران در لهو و بازی عمر لیکن روز حشرکیفر آنگاهی بری با حور عین بازی کنی
٭٭٭
عشق تو بربود ز من مایۀ مائی و منیخود نبود عشق ترا چاره ز بی خویشتنی
دست کسی بر نرسد بشاخ هویّت توتارگ نخلیّت او ز بیخ و بن برنکنی
با لب تو باد بود سیرت نیکی و بدیبا رخ تو خاک بود صورت مردی و زنی
خنجر تیزیست برو حنجر هر کس که بریحلقه بگوشیست درو حلقۀ هر در که زنی
پردۀ نزهت گه تو روی بلال حبشیعود سراپردۀ تو جان اویس قرنی
جان مرا هست کنی مست چوبرمن گذریعقل مرا پست کنی زلف چو درهم شکنی
راست چو دیوانه شوم بند مرا بر گسلیباز چو هشیار شوم سلسله درهم فکنی
چند کشی جان مرا در طلب بی طلبیچند زنی جان مرا از حزن بی حزنی
ایزدی و اهرمنی کرد مرا زلف و رختباز رهان جان مرا زیزدی و اهرمنی
از ره شیرین سخنی بی ترشم در ره توجان مرا پاک بشوی ازخوشی و خوش سخنی
چون تو بیائی برودهم دل و هم تن ز برمدل که بود تا تو دلی تن که بود تا توتنی
از من و من سیر شدم بردر تو زانکه همیمن چو بیابم تو نهای من چو نمانم تو منی
بر در و در مجلس تو تا تو بوی من نبومخود نبود در ره تو هم صنمی هم شمنی
بوالحسنم گشت لقب از بس تکرار کنمپیش خیال تو همی از سخن بوالحسنی
شَرَّقْنَی غَرّْبَنَی اخرَجَنی مِن وَطنیاذا تَغَیْبّت بَدا و اِن بَدا غیبنّی
کی رهم از خوف و رجا تا کند از منع و عطاغمزۀ تو عمر هبا خندۀ تو عیش هنی
کی شود ایجان جهان با لب و باغمزۀ توعشق سنائی و فنا عقل سنائی و سنی