قرآن کریمبه زبان فارسی

در اندرز و نصیحت اصحاب غفلت و ارباب عطلت فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منیدر سرمنی مکن که بترکیب چون منی
آنکو ز خاک باشد آخر رود بخاکاو را کجا رسد سخن مائیّ و منی
از آهن مذّهب معمور کرده باشتا بر محکّ صرف زند زرّ معدنی
ظاهر چو بایزیدی و باطن چو بولهبکندم نمای ز اصل و چه پوسیده ارزنی
ای آژده بسوزن حسرت هزار دلسودت چه دارد آنکه مرقّع بیاژنی
همسایۀ تو گرسنه دو روز یا سه روزتو بسته سر ز تخمۀ حلوا و روغنی
دل از گنه بشوی و چنان دان که روز حشرپاکی دل بهست که پاکیزه دامنی
ای آمده ز خاک و بخاکست رفتنتور صد هزار گنج بخاک اندر آگنی
طمع بقا چه داری معجون شخص توباد است و آتش است و گل تیره و منی
پنداری ای اخی که بمانی تو جاودانگررود نگسلد ره دلگیر میزنی
غافل مباش دان که ز اندام تو بگورسازند مار و مور رفیقی و برزنی
بگشای گوش عقل و نگه کن بچشم دلدر کار و بار مردم در عالم دنی
چون صدرۀ تو بافته از پنبۀ فناستدر دل طمع قبای بقا را چرا کنی
آن کز تو زاد و آنکه ترا زاد رفته‌انددر تیرگی گور ز صحرای روشنی
کاهی تو گلخنی را بینی شده امیرروز دگر امیر اجل گشته گلخنی
خفته بزیر خاک نه لابل که گشته خاکاز خاکشان تو کرده بسی ظرف خوردنی
در زیر خشت چهرۀ خاتون خرگهیدر زیر سنگ پیکر سرهنگ جوشنی
دانی تو یا ندانی کز خاک ما همانایدون کنند کز گل ایشان تو میکنی
ای بر طریق باطل پویان تو روز و شبداده عنان خویش بشیطان زریمنی
مهر رسول مرسل و مهر علی و آلبر دل گمار و گیر بجنّات ساکنی
گرد فضول و رخصت و تأویل کم دوانچون عنکبوت تار حماقت چرا تنی
بشناس کردگار و نگهدار جای خویشدین محمدی و طریق معیّنی
دیوان تو چو زلف نگاران سیه شد استپس همچنین سنائی غافل چرا شنی
هرچند صد هزار گناه است مایه‌اشهر چند کز عذاب سقر نیست ایمنی
از رحمت خدای دلش ناامید نیستکو مخطیست و مفلس، رب غافر و غنی