قرآن کریمبه زبان فارسی

از قصیده در حق خواجه امام محمدبن محمد گوید از کرانۀ مصراع اول القاب خیزد و از آخر مصراع دوبیتی و از اول مصراع دگر آخر خطاب

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
آتش عشق بتی برد آبروی دین ماسجدۀ سودائیان برداشت از آئین ما
لن ترانی نقش کرد از نار بر اطراف رویلاابالی داغ کرد از کبر بر تمکین ما
شربت عشقش هنی کرده است برماعیش تلخمایۀ مهرش عطا داد است ما را کین ما
یک جهان شیرین لبند از عشق آن فرهاد اواو ز ناگه شد ز بخت نیک ما شیرین ما
خط شبرنگش معطّر کرد مغز عقل رالعل خوش رنگش چو گوهر کرد حجله دین ما
آن گهرهائی که بروی بست مشاطۀ مزاجلؤلؤ لالاست قسم چشم عالم بین ما
لابد این زیبد نثار فرق ما کز راه دینهم بساعت کرد کفر عاشقان تلقین ما
می در افکند از طریق عاشقی در رطل و جامکرد گرد پای مستان جهان بالین ما
آتش می در زد اندر عالم زهد و صلاحلشکرش را غارتی برساخت ز اسب و زین ما
مجلسی برساخت زینسان پس بپیش ننگ ونامضرب کرد آخر شعار جنبش و تسکین ما

عشق خوبان اینچنین باشد نه مه داند نه سال

کز کجا عشق آمد آنجا نه خرد ماند نه سال

آبروی ما فراق ماهروئی یاد کردحسن او ما را ز بند عشق خویش آزاد کرد
لعل رخسار از برای آن شدم کز بهر مایاد او بر مسند اقبال ما را یاد کرد
رای هجران از پی آن کرد تا از گفتگویوقت ما را چون نهاد حسن خویش آباد کرد
یار کرد از ناز عین عشق را با غین غمتا بدین یک مصلحت کو دید ما را شاد کرد
سنگ بر قندیل ما زد تا بهنگام صلاحجان ما را از خرد عریان مادر زاد کرد
نعمتی بود آنکه ما را دوست ناگه زین بلادر جهان روز کوری حجره‌ای بنیاد کرد
جوهر خود کامگی زین گونه از ما یافت کامدولت بی دولتی زین گونه با ما داد کرد
مهرش اندر شهر ما را پاکبازی چست کردعشقش اندر دهر ما را جان فروشی رادکرد
این نه‌بس ما را ز عشقش کز پی یک حق شناسلحن او در بلخ ما را شاعری استاد کرد
لفظ بر ما خلعتی بخشید بهر چاکرییادگار عمر خواجه بصره و بغداد کرد

آفتاب شرق و غرب آنسرور نیکو نهاد

کز جمال روی خوب او بود مه را جمال

شمسۀ دنیا و شمس دین ز تأثیرش منیرآنکه چون شمسش نیابی درهمه عالم نظیر
روی او دل را چنان چون پیررادردست قوتلفظ او دل را چنان چون طفل را در کام شیر
یمن او خواهد زایزد مرغ ازآن سازد نوامدح او راند بکاغذ کلک از آن دارد صریر
عون او عیش پسر را چون روان دارد هنیوعظ او جان پدر را چون خرد دارد خطیر
تیغ خشمش چون بزخم آیدجهان گردد جدیدلطف حلمش چون بکار آید حجر گردد حریر
شادگشت ازمهر او زان بینی آب اندر بحاریار شد با کین اوزان یابی آتش در اثیر
رای را در وقت کوشش چشم بخشد شاخ شاخمال رادر وقت بخشش دل چشاند خیر خیر
فاضلان را از عطا عمر کهنشان کرد نوحاسدان را از غنا عمر جوانشان کرد پیر
الف دارد جان بدوزان ذات جان دارد قرارمهردارد دل بروزان چشم دل باشد قریر
لاف ما از چاکریش این بس که اندر هیچ وقتدشمنش را کس علی هرگز نخواند بی صفیر

نیک وقت از نام او شد صبح و شام و روز و شب

نیک بخت از عمر او شد حین ووقت وماه و سال

یاد او از عمر شیرین تر کند ایّام رابخت او ز آغاز او خالی کند فرجام را
مهتر راه شریعت اوست کاکنون چون سراجنور او روشن همی دارد ره همنام را
تیغ خشمش تا بخون لعل دشمن یافت راهمایۀ خونی نماند اندر جگر ضرغام را
ضبط کرد احکام دین چندانکه زو تاروزحشرحاصل آمد با بقای او بقا احکام را
یک خصال ازوی بغزنین عقل بر من یاد کردمن چنان گشتم که در من ره نماند آرام را
آمدم ز آن بیش دیدم خُلق و رفق و حلم اودولتی مردم اگر یابم ز جودش کام را
لاله یاقوتین برآرد فرّ او بر طرف کهناگه او که را نماید لعل گوهر فام را
سایۀ او روز کوشش خاره گرداند چو مومهمّت او روز بخشش صبح بخشد شام را
لاف و عزّ و چاکری او میزند هرجا جهاناینت اقبال تمام از چاکریش ایّام را
مایۀ فضلش بدست آورد تیر چرخ رارایت رأیش شکست آرد کمان سام را

ز آنکه برچرخ چهارم بهر خدمت آفتاب

پیش روی همچو بدرش پشت خم آمد هلال

فرّ او گاه وزیدن گر بسنگ آرد نسیمیک سخندان از یکی معطی نه زر باید نه سیم
خیر ازو زینت همی سازد چو اجسام از لباسفضل از او قوّت همی گیرد چو ارواح از نسیم
روی او در چشم ما همچون بدور اندر صدوریاد او در شعر ما همچون کلیم اندر گلیم
آب حلمش در گران رفتن بگرید بر فراتآتش خشمش ز کم سوزی بخندد بر جحیم
لعنت دین است گوش بدسکالش را نصیبلعبت چین است چشم نیکخواهش را ندیم
سیم بخشد شاعران را همّتش بی گفتگویدوست دارد ز ایران را سیرتش بی ترس و بیم
نور داد از جود او تا عکس بر گیتی فکندجورچون دین شدغریب و بخل چون دُرشدیتیم
تافته هرگز نبینی میم و را و دال رایکزمان در چاکریش ازبهر دال ورا و میم
شاید ار بر جان اولرزان شودهر شیخ وشابکاسمان هرگز نیارد برزمین چون او کریم
چون دلش را در سلامت دین ز دلها یافت پیشنیز یکدل را نخواهد جز دل ما را سلیم

آنچنان دل دارد اندر بر که نبود هرگزش

نه بکسب مال میل و نه بکار دین ملال

ای همیشه بوده راه دین احمد راقوامهمچنان چون پیش ازین ملک ملکشه را نظام
عفو تو خط درکشد هرجا که بیند یک خطااسم تو گردن نهد آنجا که بیند یک تمام
آسیای فتنه فرق دشمن را کرد آسروزگار پخته کار حاسدت را کرد خام
لوح قسمت را ز نقش سیرتت بفزود جاهابر طوفان را ز بذل وافرت کم گشت کام
دوستان خاص ما را از تو هست اسباب قوتعامیان شهرما را از تو هست انعام عام
یافه گویان را ز راه لطف بدهی آب و نانمهرجویان را ز روی جود سازی کار و کام
جود چون دست توبیندپوشدازحیرت لباسیمن چون پای تو گیرد یابد از دولت مقام
نکتۀ یک دانشت را مشتری سازد کلاهوعدۀ یک بخششت را آسمان باشد غلام
وقت بار اصفیا رضوان که پیش آید ترالطفش این باشد که پیش آ ای امام بن امام
روکه چرخ پیر نیز از بهر نفع عام وخاصیک جوان هرگز چتو بیرون نیارد والسلام

دردها و در سخا و در حیا و در وفا

در جمال و در کمال و در مقال و در خصال

ای چوگل در باغ دین خشبوی ونورانی جماللفظ توچون حاسدت بشنیدشدچون لاله لال
لشکر خلق تو تا آورد سوی خلق رخیمن در نام صباشد یسر در اسم شمال
همّتت را درنیابد گر فلک گردد بساطفکرتت را برنتابد گرجهان گیرد سؤال
دیر پاید زایران را بانوالت کار وباریافه باشد شاعران را بی قبولت قیل و قال
تاذکاء سیرتت فارغ شداز محو صفاتآفتاب دولتت بیرون شد از خط زوال
ور جمال نام تو نشگفت اگرازمهربازسیم بد زرّین شود از میم و حاء و میم ودال
لعنتت بر دشمنان چون وام باشد برگداهمّتت بر حاسدان چون سنگ باشد بر سفال
یافتی علمی چو نفس ذات کلی بیکراناینت علمی بی نهایت و اینت فضلی با کمال
از تو بگریزد خطا چونانکه درویش از نیازدر تو آویزد عطا چوناکه عاشق در وصال
لعل رخسار از پی آنی که آب روی توگوهرت را از سواد سودشست و میل مال

لاجرم هرجا که دست زرفشانت روی داد

بخل بربندد نقاب و حرص بگشاید جمال

دل نگیرد بوی ایمان تانباشد آن تولب نیابد بوی جنّت تا نیابد خوان تو
وقتها آنروز خوش گردد که بخرامی بدرسیک جهان در گیرد از یک لفظ درباران تو
لون دشمن همچو زرگردد بغزنین چون ببلخلؤلؤ شکّر نثار جان کند مرجان تو
تیرگی هرگز نبیند چشمش از گرد فناآنکه روشن دیده گشت از گرد شادروان تو
یافه از کین تو ماند جسم چرخ و جرم ماهروشن از مهر تو ماند جسم ما چون جان تو
نجم دینی لیکن از مهر تو برچهارم سپهرمهر چون ماه نو است از غیرت دربان تو
تا قیامت ماند باقی زانکه اندر مدحتتدفتر از جان ساختست امروز مدحت خوان تو
ای محمد خلق یوسف خلقت اندر صدر توحسن خلقت کرد چون ماچرخ رازاحسان تو
جام احسان تو تاگردان شد اندر وقت تومست احسان تو و خوان تواند اخوان تو
این شرف مان در دو گیتی بسکه ناگاهان طمعیافت ما را در غریبی یک زمان مهمان تو

هم کنون بینی که آوازه درافتد در جهان

کان فلان را از دربهمان کشن شد پر وبال

لوح انعام تو خواند هرچه در عالم نبیلداغ احسان تو دارد هرکه در گیتی اصیل
فهم‌های زیرکان کند است با توگاه لِمگفتهای قایلان سستست بی تو گاه قیل
رخ که گرد سمّ اسبت یافت گردد مقتدالب که بوی مدح خلقت یافت گردد سلسبیل
یافت عزّ دین کسی کز خاکپایت شد عزیزیافت ذل تن کسی کز رشک دستت شد ذلیل
قاعدۀ کارت محمّدوار باشد خلق خوبآیت مدحت همی بر سدره خوانده جبرئیل
یک جمال ازجودت و صد فرق خاکی بر مرادیک شراب از لطفت و صدربع مسکون پر غلیل
نعمت دنیا نباشد چون تو بخشی، مستعارراحت کلّی نباشد گر تو گوی مستحیل
آفت دوران ز سعی دولتت یابد رفاتعرصۀ گردون بچشم همّتت باشد قلیل
بدسکالت را ز تأثیر قضا از درد زخمیافت چشمش رود نیل و گشت جسمش کان نیل
وقت‌های روشنت راهست بی طمعی قرینوعدهای صادقت راهست بی صبری دلیل

این همه حشمت زیک تأثیرصبح بخت تست

باش تا خورشید جاهت را فزون گردد جلال

ایکه تا طبع سنائی نامۀ مدحت بخواندلؤلؤ مدح ترا بر ساحت گردون نشاند
لب نهال قوّت جان داشت گوئی آن زمانکانچه گوش از لب همی بگرفت بر جانها فشاند
مادحان را بس تو نیکو دار کز بهر کرمنیز در عالم فلک را چون تو فرزندی نماند
فتحباب جودت اندر خشگسال آز و طمعموج احسان ترا بر مرکز کیوان رساند
اینک از بهر چنین نامی سنائی را ز شهرروزنیک وطبع خوب وبخت خوش سوی توراند
خواند اینک لاجرم شعری که از روی شگفتآسمان اندرشمار ساحران نامش براند
رحمتی کن تا نگوید دشمنی کاندر دلشعقل را بر تارک اندیشه بی حکمت نشاند
محنت و راحت همی در حضرتت بازند نردمن چنان دانم که محنت چون همه مردان نماند
حرص آن معنی که تا در حضرت غزنین و بلخیافته گردد حسودت کو بعزّت درنماند
مادحت را آنچنان باید که در غزنین و بلخابتدا جامۀ تو پوشد کابتدا مدح تو خواند

اینچنین شعری ترا کاوّل ز روی فال گفت

فالش از خلعت نکوگردان که نیکت بادفال

دیده را دایم ضیا از نور دیدار تو بادلعل را پیوسته رنگ از عکس رخسار تو باد
بوی عنبر هم تک اخلاق خوشبوی تو شدبار شکّر همره الفاظ دُر بار تو باد
نعمت گیتی بهر وقتی چو نیکودار تسترحمت ایزد بهرحالی نگهدار تو باد
مشتری را سعد کلی از نثار نظم تستآسمان را قدر کلی هم ز گفتار تو باد
حفظ ایزد سال و مه بر ساقۀ کام تو بادعون گردون روز و شب در کوکبۀ کار تو باد
مسند اقبال دنیاوی برون از ملک دینهرچه افسر دار دارد زیر افسار تو باد
در غریبی از برای پادشاهی نام و ننگبر سر و فرق سنائی تاج و دستار تو باد
جان او ازاین قبل پیوسته اندر روز و شبآرزوی حضرت عالی و دیدار تو باد
عقل او زان پس برای شکر چندین موهبتنقش بند نام نیک و خلق و کردار تو باد
لعبت چین را حیات از رنگ گفتار تو بودهیئت دین را بقا از خیر بسیار تو باد
یار دنیا نیستی پس بهردین در آخرتاحمد مرسل شفیع و فضل حق یار تو باد

دولت و اقبال دنیائی و دینی را مدام

تا قیامت با توبادا اتفاق و اتصال