قرآن کریمبه زبان فارسی

ستایش و نیایش خواجه ایرانشاه

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
گرچه شاخ میوه دار آرایش بستان شودهم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود
از کمال هیچ چیزی نیست شادی عقل رازانکه کامل بهر آن شد بدر تا نقصان شود
شاخها از میوها گر گشت چون بی زه کمانغم مخور ماهی دگر چون تیر بی پیکان شود
چون چنان شد بر فلک خورشید کز نیروی فعلبیم آن باشد که شیر و خوشه زو بریان شود
دل زنور نار او آن وقت بگسل بهر آنکسخته بخشد نارو نور آنگه که در میزان شود
دشتها عریان همی گردند زاسباب بهشتتا همی شمع روان زی خوشۀ گردان شود
گر بسوی خوشه آدم وار خورشید آمده استاز چه معنی شاخ چون آدم همی عریان شود
تا بسامان بود بستان شاخ در وی ننگریستچون همی هنگام آن آمد که بی سامان شود
از برای آنکه تا پرده‌اش ندرد باد مهرهر زمان بر صحن او از شاخ زر باران شود
شاخ پنداری بدان ریزد همی بی طمع زرتا چو ایران شه مگر آرایش دیوان شود

تا در ایران خواجه باید خواجه ایرانشاه باد

حکم او چون آسمان بر اهل ایران شاه باد

گاه آن آمد که باد مهرگان لشکر کشددست او پیراهن اشجار از سر برکشد
باغها را داغهای عبریان بر برزندشاخها را چادر سطوریان بر سر کشید
زانکه سیسنبر چونمام است و نرگس شوخ چشمهر دو بدخو را همی در زرّ و در زیور کشد
افسر زرّین همی بر تارک نرگس نهدگوشوار زمردین در گوش سیسنبر کشد
باز نیلوفر که زاهد روی و صوفی کسوتستچون دل او سوی شاه و شمع هفت اختر کشد
از پی آن تا ببیند چهرۀ شاهد دروچادر سیماب گون در روی نیلوفر کشد
سخت نیک آمد که پیش از کینه توزی بادمهرگل بسان خار پشت از بیم روی اندر کشد
سوی میزان شد برای سختن زر آفتابزانکه روی دشت را گردون بمیزان در کشد
با فراوان سیم و زر خورشید هنگام سخایا بدلوی سیم بخشد یا بمیزان زر کشد
خواجه را بین کز کمال رادمردی زرّ و سیمنه بپیماید به کیل ونز ترازو برکشد

از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد

آفتاب از اوج خود شاگرد ایندرگاه باد

آنکه تا چون دست موسی طبع را پرنور کردملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد
یکجهان ایدر بسان جذرکر بودند وکورچشمشانرا خاطرش چون ذات جان پرنورکرد
جودکاندر طبع چون خورشید او مختار بوداز دوام عادتش چون آسمان مجبور کرد
گرچه ناممکن بود لیکن بخاطر در حسابنیمۀ پنجش صحیح و بیست را مکسور کرد
عین جوهر را ندید اندر جهان یک فلسفیوهمش از روی گهر پردۀ عرض را دور کرد
در هوای ربع مسکون شیمت انصاف اوباز را هنگام کوشش دایۀ عصفور کرد
همچو پردۀ عالم علوی برآسود از فسادعالمی کانرا سخا و جود او معمور کرد
دلبران را مهر او از دلستانی توبه دادجان بران را کین او از جان بری معذور کرد
هرکه برفتراک امرش یکزمان خودرا ببستخویشتن را در دو گیتی چون خرد مشهور کرد
شاعران گنجور مدحش دست رادش گنج اوگنج خود را پای رنج طبع هرگنجور کرد

پس چو چونین است بهرنام نیکش خلق را

مدح او چون مدح روح و عقل درافواه باد

میل را بر تخته چون گاه رقم گردان کندتیر گردون را بصنعت عاجز و حیران کند
از تجشّم گرد بپرسد خصمش اندر ساعتیطول و عرض سمک آن از نقطه‌ای برهان کند
جذر و کعبی را که نگشاد ایج کس از بستگیحل کند در یکزمان گر طبع او جولان کند
گرچه دشوار است برهان کردن هیئت ولیکهیئت چرخ ار مثلث افتدی آسان کند
مشکل صدکسر را در یک مجنّس حل کندمرتبۀ یعطی ولا در یک نظر یکسان کند
لیک با چندین کفایت هم درآخر عاجز استدر حساب آنکه روزی با کسی احسان کند
ویحک اورابرعطای خویش چندین عشق‌چیستکوبدین برهان چنوئی را همی حیران کند
غفلتی دارد بگاه لقمه دادن چون کرامگرچه طبعش گاه حکمت نسبت از لقمان کند
همّتش را نقطۀ وهمی اگر صورت کندقطری از گردون بزیر ناخنی پنهان کند
عقل و جان در روز و شب در تحت فرمان ویندپس عجب نبود که چاکر خواجه را فرمان کند

هرکه خاک درگهش را گاه سازد هفته‌ای

همچو کیوان آسمان هفتمینش گاه باد

دوستانش در فنای دهر دورند از فنادشمنانش در رجای خوف پاکند از رجا
گرچه اصل کیمیا ترکیب خاص آمد ولیکهر که او را بود مفرد یافت اصل کیمیا
هرکجا تمکینش آمد پشت بنماید زوالوان کجا تحسینش آمد روی بگشاید بقا
علم و اشکال حساب اندر پناه حفظ اوایمن و روشن بماند از بند نسیان و خطا
در حساب او آن تفحّص کردکزروی و قوفنیست با معلوم رایش جمع و تفریق هبا
از برای بغض لا ومهر یعطی را همیجذر بستاند برای خانۀ یعطی زلا
مادر ایّام اگرچه از فنا آبستن استچرخ بهر عمر او افکانه کرد است از فنا
گاه مردی و سخا یکتن قفای او ندیدخود ندید است آفتاب آسمان را کس قفا
عاقل از غافل جدا کردن ندانست ایج کستا نیامد در میان کلکش چو خط استوا
گر شمال خشم او بر دایرۀ گردون زندپرشکن گردد سپهر آبگون چون بوریا
ور نسیم لطف او بر مرکز خاکی بزدزیر پای خلق سرگردان شود چون آسیا
از بخار معده بر سر آب نارد چشم آنکدیده را سازد ز گرد خاکپایش توتیا

چون ز کلک و تیغ اوباشد تن و جان را نظام

روز رزم و بزم دیوان با کفت همراه باد

ایکه از همّت و رأی چرخ اعظم گاه تستکیمیای خواجگی در بندگی درگاه تست
آفتاب اندر فلک شاگرد ذهن ورأی تستمشتری در آرزوی چهرۀ چون ماه تست
مشتری در طالعت با زهره دایم همبر استزانکه او در حال سعد و خرّمی همراه تست
هیچ حقی نیست یک مخلوق رادر حقّ توکانچه داری در دل و جان حکمت اللّه تست
منت سعیی ندارد بر تو چرخ از بهر آنکخود قوام چرخ پیر از دولت برناه تست
جاه و مقدار تو در رتبت بدان موضع رسیدکاسمان عقل و جان در تحت قدرو جاه تست
چون تو برصحرای جان ازعلم لشکرگه زدیعقل کلی خاکروب گرد لشکر گاه تست
روی پاداشن نبیند هرگز از کردار نیکهرکه روزی یاشبی در بند باد افراه تست
گام در میدان کام خویش زن مردانه وارخوشخور و مندیش چون اقبال نیکوخواه تست
هرکسی بر حسب خود کامی برانداندر جهاننوبت‌ایشان گذشت اکنون توران چون گاه تست

همچنین و بعدازین تا در جهان گردد زمان

دولتت را حکم باد و عشرتت را گاه باد

بانفاذ حکم خود چون خامه در عنبر زنیگرد تقدیر فنا صد سدّ اسکندر زنی
ورنه‌ای آزر ز آذر گل برآری ساعتیقطرۀ آب ار ز روی لطف بر آذر زنی
اختران را نیست آب با تو کاندر زیرکیگر بخواهی خاک در چشم هزار اختر زنی
چون نفاذ حکم ایزد روز کوشش مردواربا طبایع پایداری با کواکب سر زنی
بی سخن گردد زبانها در دهنها چون بروزآتش اندر گوهر تیغ زبان آور زنی
تیرت از جرم ثریّا رشتۀ گوهر شودبر دم گاو سپهر ار تیر ناگه بر زنی
بردم ماهی بدوزی در زمان شاخ برهگر سنانی روز کین بر چرخ پهناور زنی
صورت اقبال را مانی که از نیروی فعلبر جهانی بر زنی گردر جهانی بر زنی
باز در ایوان چوگیری کلک زرّین در بناننار و نور و بیم و طمع اندر دل لشکر زنی
لیک روی عالم آنگه بر فروزد چون نبیدگر همه خود را بدزدی چنگ در ساغر زنی

اندر آن فرخنده مجلس مطربت ناهید چرخ

آفتابت باده جام باده جرم ماه باد

چون بطبع پردلان افزون بود بر صلح جنگچون بنزد بددلان بهتر بود از نام ننگ
از قوی دستی اجل گردد امل را پای سستوز سکباری قضا گردد قدر را تیز چنگ
چون ثریّا پشت درپشت آورند از روی مهرچون دوپیکر روی درروی آورند ازبهر جنگ
در دوصف آتش زطبع و آبروی یکدگرمیبرند از خنجر آتش مزاج آب رنگ
گه بهر سرعقل را سایه کند تیغ یمانگه بهر دل در غم سفته کند تیر خندنگ
گه بتفّ تیغ پردل سنگ گردد همچو مومگه ز آه سرد بد دل موم گردد همچو سنگ
بی مزاج گرمی و سردی شود چون باد و خاکجان‌بی‌شخص ازشتاب وشخص بیجان ازدرنگ
گرکلنگ آنجا بپرد گردد از سهم و نهیبگرد سمّ باد پایان بر هوادام کلنگ
ناگهان تنها برون تازی چوبرچرخ آفتاببر فراز کوه رنگی همچو اندر کوه رنگ
آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند شودنجم بر روی فلک چون نقطه برپشت پلنگ

تا کهن گردد زماه نو بقای آدمی

عمرتو چون ماه نوبالنده و دلخواه باد

بگذر و بگذار گیتی را بدین سیرت مدامگاه در میدان بتیغ و گاه در مجلس بجام
تات گاهی چرخ چون ناهید یابد در طربتات گاهی دهر چون بهرام بیند باحسام
گه بمیدان زیر رانت باره‌ای کز گردد نعلروی خورشید درخشانرا کند بس تیره وام
گه بدیوان همچو تیراندر بنانت کلک تیزخامه‌‌ای کو پخت کاری را که ماند از بخت خام
آن ولی را گاه بخشش همچو دولت دستیاروان عدو را گاه کوشش همچو محنت پایدام
زرد گشت از قوّت اندیشه و نبود عجبگر کسی ز اندیشۀ بسیار گردد زرد فام
شخص و فرقش دارد از صفرا و از سودا اثرزان بود چون هر دو گوهر گاه تند و گاه رام
او میان بربسته وچون او بپیشت چرخ و دهراو زبان بگشاده و چون او بمدحت خاص و عام
خاصه این بنده کز آب نظم مدحت ناگهانشد چو دریای محیط از دُرّ مدحت بانظام
کز سرشت مدحت از قوّت نروید زین سپسجز حروف مدح تو بر جای هر موی از مسام
چون ترا دیدم نگردم گرد این و آن از آنکچون بدست آید معانی کس نگردد گرد نام
چون تو در بخشش بهفت اقلیم عالم در کجاستچون تو ممدوحی سزای معنوی شعرم کدام

جاه و مقدار تو از زینت بدان موضع رسید

کاسمان عقل و جان در تحت چونین جاه باد

ای از آن کم عمرتربدگویت از روی نهاداز چراغ بی حجاب اندر بیابان روز باد
هرکه از اطراف عالم بار کرد امیدوارچون‌بدین حضرت رسیدآن بارخویش اینجاگشاد
در زمان مکرمت چون تو کجا باشد کریمدرجهان مردمی هرگزنباشد چون تو راد
هرچه درگیتی حکیمی بود یک یک سوی توآمد وبرخواند شعر وصله بستد رفت شاد
گرسوی‌صدرت چو ایشان آمدم نشگفت از آنکهم نشیند گه گهی بر آشیانۀ باز خاد
مدحتی گفتم تراچونانکه کس کس را نگفتخلعتی ده مر مرا چونانکه کس کس را نداد
من ثناگوی تو ام زیرا نژادم نیست بدخود نکوگوی تو باشد هرکه نبود بد نژاد
از سبک روحی که هستی دانم اندیشی بدلکاین گران قوّاد ناگه سوی ما چون اوفتاد
این کریمی کی فرامش گرددم کز روی لطفبارها ز ازاد مردی کردی از من بنده یاد
از فعال شاعران خر تمیز بی ادبوز خصال خواجگان گاوریش بد نهاد
دولتی بود از تو کان آزاد وفارغ بودیماز محالات فلان شاگرد و بهمان اوستاد
خویشتن را در تو مهتر چون بپیوستم ز بیمرحمتی کن برچو من شاعر که رحمت بر تو باد

در زمان بادش بنیکو سیرتی عمر دراز

درازای عمر تو دست زمان کوتاه باد

از برای خدمتت را صف زده همچون خدمتیغ داران با و شاح و با کمر همچون قلم
خاصه بهر خلعت ذات ترا بود آنکه زدعلم تقدیر ازل در عالم صورت علم
از برای خدمتت بود آنکه آمد در وجوداز برای رتبتت بود آنکه رفت اندر عدم
تختۀ خاکی بدین گیتی و گردون هندسیمردمان همچون رقم‌های کسور اندر قدم
در شگفتی مانده بودم کاین تبه کردن چراستاین رقم‌های چنین شایسته را از باد دم
تاکنون معلوم من شد حکمت ایزد که بوداز برای چون تو جمعی محو این چندین رقم
هرکه ناقص بود لابد کرد نامش نقص پاکچون تو جمعی زنده ماندی تا قیامت لاجرم
آبرا گرچه سوی بالا برد ابر از نشیبهم سوی دریا گراید از هوا دایم دیم
تا زبانۀ صبح نارد چشم ها را جز ضیاتا دهانۀ شام نارد دیدها را جز ظلم
تا ز آب و باد و خاک و آتش ازبهر صلاحگرمی و خشکی و سردی و تری باشد بهم
صبح احباب ترا هرگز مبادا شامگاهشام اعدای ترا هرگز مبادا صبحدم

عزّ تو جاوید باد و دولتت پیوسته باد

بخت تو بر تخت عزّ و ناز شاهنشاه باد