قرآن کریمبه زبان فارسی

ترجیعات و ترکیبات — در ستایش امام اجل عمادالدین، مفتی المشرقین تاج الخطباء سیف الحق ابوالمفاخر محمدبن منصور اقضی القضاة خراسان فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ایدل ارجانانت باید منزل اندر جان مکندیده در گبری مدار و تکیه بر ایمان مکن
ور ز رعنائی هنوز از جای رأیت آگهیستجان این مردان مگیر و رأی این میدان مکن
گرت باید تا بمانی در صفات خود ممانور بخواهی تا نیفتی گرد خود جولان مکن
گوی شو یکبارگی اندر خم چوکان یارخویش راچون زلف او گه گوی و گه چوکان مکن
از برای نام وبانگی چون لب خاموش اونیست را پیدا مدرا و هست را پنهان مکن
از جمال و روی جانان جز نگارستان مسازوز خیال چشم او جز دیده نرگسدان مکن
گر جهان دریا شود چون عشق او همراه تستزحمت کشتی مخواه و یاد کشتیبان مکن
با تو گر جانان حدیث دل کند مردانه باشجان بشکرانه بده بر خویشتن تاوان مکن
آتش او هر زمان جان دگر بخشد ترابا چنین آتش حدیث چشمۀ حیوان مکن
چون شفای دلربا از خستگی و درد تستخسته را مرهم مساز و درد را درمان مکن
در قبیلۀ عاشقی آئین و رسم قبله نیستگر قبولی خواهی اینجا قبله آبادان مکن
نزد تو شاهیست مهمان آمده از راه دورشاه را در کلبۀ ادبار در زندان مکن
رطل دار الملک تن را گوهر افسر مسازنقد دار الضرب دل را نقش شادروان مکن
در مراعات بقا جز در خرد عاصی مشودر خرابات فنا جز عشق را فرمان مکن
آنچه او گوید بگو، ارچه دروغست آن بگویوآنچه او گوید مکن ارچه نماز است آن مکن
علم عشق از صدر دین آموز زان پس همچنوتکیه بر دانا مدار و خطبه برنادان مکن

زانکه عشق و عاشق و معشوق بیرون زین صفات

یکتن اند ای بیخرد نز روی نقش از روی ذات

ای سنائی دم درین عالم قلندر وار زنخاک در چشم هوسناکان دعوی دار زن
تا کی از تر دامنیها حلقه در مسجد زنیخوی مردان گیر و یکچندی در خمّار زن
حدّ می خوردن بعمری تا کنون برتن زدیحدّ ناخوردن کنون بر جان زیرک سارزدن
از برای آبروی عاشقان بردار عشقعقل رعنا را بر آر و آتش اندر دار زن
این‌جهان‌دردست روحست آن جهان‌دردست‌عقلپای همّت بر قفای هر دو ده سالار زن
هفت چرخ و چارطبع و پنج حس محرم نیندخیمۀ عشرت برون زین هفت و پنج و چارزن
درمیان عاشقان بی آگهی چشم و دهاناشک عاشق وار پاش و نعره عاشق وار زن
گرهمی خواهی که گردی پیشوای عاشقانشو نوای بیخودی چون ساز موسیقار زن
سنگ در قندیل طالب علم عالم جوی کوبچنگ در فتراک صاحب درد دُردی خوار زن
گر ز چاه جاه خواهی تا برآئی مردوارچنگ در زنجیر گوهردار عنبربار زن
تا تو بر پشت ستوری بار او بر جان تستچون بترک خر بگفتی آتش اندر بار زن
از برای آنکه گل شاگرد رنگ روی اوستگر هزارت بوسه باشد بر سر یک خار زن
ور همی دندان مار از لطف خواهی شکرّینیاد آن لب گیر و بوسی بر دهان مار زن
چهره چون دینار گردان در سرای ضرب دوستپس بنام مفخر دین مهر بر دینار زن
چون قبول مفخر دین بوالمفاخر یافتیآتش اندر لاف دین و کفر و بخر و عار زن

شیخ الاسلام و جمال دین و مفتی المشرقین

سیف حق تاج خطیبان شمع شرع اقضی القضاة

آنکه از شمشیر شرع اندر مصاف کفر و شررایت همنام خود را کرد همنام پدر
آنکه پیش رأی و لفظش گوئی اندر کار دینروشنی گوهر فرامش کرد و شیرینی شکر
آن نکونامی که بیرون برد چون همنام خویشرخت عشق از هشت باغ و هفت بام و پنجدر
آنکه بهر ارغوانی رنگش از ایثار نورکرد خالی بر درخت ارغوان کیسۀ قمر
کاذبان را حلم او چون صبح کاذب پرده دارصادقان را علم او چون صبح صادق پرده در
هست پیش مدّعی و مدّعا از روی عدلآفتاب سایه دار و سایۀ خورشید فر
گر قضا دریای ژرف آمد از آن اوراچه باکآفتاب و سایه را هرگز نکرده است آب تر
شد زنورروی او چشم بداندیشان چو سیمگشت از فضل علومش کارملت همچو زر
هرکه بروی دو زبانی کرد چون پرگار و کلکوانکه در صدرش دوروئی کرد چون تیغ و تبر
آن چو تیغ کند کرد اوّل دل اندر کارتنوین چو کلک سست کرد آخرتن اندر کارسر
رتبت سامیش چون بسم اللّه آمد نزد عقلزانکه آن تاج سور گشتت و این تاج صور
او و بسم اللّه گوئی دو درند از یک صدفاو و بسم اللّه گوئی دو براند از یک شجر
این دو عالم علم دارد در نهاد منتخبو آن جهانی رمز دارد در حروف مختصر
کینت و نام وی و نام پدرش اکنون ببینحرف آن و این اگرت باور نیاید بر شمر
نوزده حرفست این و نوزده حرفست آنهر یکی زین حرف امان از یک عوان اندر سقر

گر ندانی این چنین رمزی که گفتم گوش دار

وربدانی گوش من زی تست هان ایخواجه هات

تا نقاب از چهرۀ جان مقدّس برگرفتهرکه صاحب دیده بود آنجا دل از دل برگرفت
حسّ و عقلش آب و آتش بود و این کس را نبودکاتش از بام اندر آمد آب راه درگرفت
عیسی اندر دور او ناید که او اندر جهانناوک اندر دیدۀ دجال و گوش خر گرفت
مهره‌ای کش می‌ندید اندر همه دریا سپهریک صدف بگشاد و کشورها همه گوهر گرفت
آنهمه نوری که عقل و جان نموداز وی نمودآنقدر برگی که شاخ تر گرفت از برگرفت
عقل کاری داشت در سر لیکن اندر خدمتشچون سرو کاری بدین سان دیدکار از سر گرفت
بود شاگرد خرد یکچند لیک اکنون چو بادهمتش زاستاد برتر شد دکان برتر گرفت
از سخای بی قیاسش مدح ناخوانده تمامکلک اوچون شخص خود مدّاح را در زر گرفت
رفت عشقش در ترقّی تا بطوافان عرشهم وداعیشان بکرد و راه پیشی برگرفت
لاجرم در دور او هر دم همی گویند اینیاد باد آنشب که یار ما ز منزل برگرفت
چون در این عالم بصورت نام پیغمبرش بودرفت از آنعالم بسیرت خوی پیغمبر گرفت
نفس را چونان مخالف شد که نفس از بهر عزّهرچه اندرسرگرفت اندرزمان سر برگرفت
او ز حکمت صدهزاران رمز دید و دم نزدحاسدش زان سورتی بشنید و بادی سرگرفت
برد آب روی بددینان صفای رای اوتا دل ایشان از این غم شعلۀ آذر گرفت
لیکن اندر جنب آن آبی که ناگه یافت خضرباد بود آن خاکدانی چند کاسکندر گرفت
آفتاب از طارم نیلوفری در عاشقیاز برای راه و رویش رنگ نیلوفر گرفت

باد جسمانیست کامد جاذب خاک سیاه

عشق روحانیست کامد قابل آب حیات

چون گرفت اندر نظر تیغ یمانی دریمینبرنهد مرخصم را داغ غلامی بر جبین
گه زصدقش چون هواعزلی دگربیند گمانگه ز حذقش چون خرد ملکی دگرگیرد یقین
تا امام اندر خراسان بوالمفاخر شد کنونبا خراسانی جز آسانی نباشد همنشین
کنیتش با این لقب زانگونه درخور شد که هستاین و آن ده حرف اکنون خواهی آن و خواه این
آسمان دانست چندین گه که هست ارواح رااینچنین درّی در اجزای چنین خاکی دفین
خاک بیزی از پی آن کرد چندین سال و ماهتا چنین دُرّی بدست آورد ناگه بر زمین
گرت باید تا هم اندر خطۀ کون و فسادنفس کلّی را ببینی نفس جزوی را ببین
شادباش ای شرع بی تو همچو موسی بی عصادیر زی ای علم بی تو چون سلیمان بی نگین
انده و شادیت چون ز آرام و جنبش برتر استکی تواند کرد طبعت شاد و چرخ اندوهگین
جنبش از نور ملک داری نه ازنار فلکمادت ازماء معین داری نه ازماء مهین
چون بکرسی برشوی خوانند برجانت همیقل اعوذ و آیة الکرسی بجنّت حور عین
چون تودامنهای دُرپاشی بدانگه عقل رااز شتاب در چدن گردد گریبان آستین
زهره درچرخ سیم تا شد مریدت زین سپسزهره را بی سبحه ننگارد همی نقاش چین
روح قدسی را ترقّی نیست زان منزل که هستورنه از پند تو کرّوبی شدی روح الامین
تا تو سلمانی دگر گشتی مرا در مدح توبوذر دیگر همی خواند کرام الکاتبین

توچو سلمان در عطا هرگز نگشتی گردلا

من چو بوذر در ثنا هرگز نگردم گر دلات

ای ز عصمت برتو هر ساعت نگبانی دگروز بر ما هر زمان فضلی و احسانی دگر
ای ترا از روی همّت هم درین ایوان و صدراز ورای آفرینش صدر و ایوانی دگر
جز بتعلیم تو اندر عالم ایمان که ساختهر زمان نو خاتم از بهر سلیمانی دگر
هرکه چون شب دامن اقبال تو بگرفت سختچاک زد چون صبح هر روزی گریبانی دگر
سیف حقی رو که تا تأیید حق افسان تستحاجتت ناید بافسون و بافسانی دگر
تا ترا صدر خراسان خواند سلطان عراقشد خراسان بر زمین زین فخر سلطانی دگر
بهر آن تا زین شرف خالی نماند عقل و روحنام کردند آسمانها را خراسانی دگر
در حق خود هم ز حقّ تشریف اوچون میرسدهر زمان از حضرت سلطانت فرمانی دگر
خاطر تیز تو تا در دین پدید آمد نماندنیز مر روح القدس را هیچ پنهانی دگر
اندرین میدان مر این گوی سیاه و سبز رانیست گوئی جز اشارات تو چوگانی دگر
تا بدان ایوان رسانیدت که کیوان را نمودمیخ نعل مرکب جاه تو کیوانی دگر
از ورای پرده‌های کن فکان در علم عشقگوهری آری همی هر ساعت ازکانی دگر
هست در نفس طبیعی روح حیوانیت رااز برای قرب حق هر لحظه قربانی دگر
تاکنون از استواری علّت اولی نیافتزندگانی را چو ترکیب تو زندانی دگر
جاودان زی کز برای عمرت ازدرگاه روحنامزد باشد همی هر ساعتی جانی دگر

رو که اندر عالم آرام و جنبش تا ابد

تنت بی جنبش نخواهد بود و جانت بی ثبات

ای بهمت بوده بی سعی سپهر و آفتابخشک سال خاطر دریاب ما را فتح باب
ای مرا در روضۀ فضل آوریده بعد از آنکدیده بودم در دو مه از ده فضولی صد عذاب
گاهم این گفتی تو مردم نیستی از بهرآنکبا خران هم صحبتت بینم همیشه چون ذباب
گرنه‌ای از ماچوعیسی چون نپّری بر هواور زمائی همچو ما چون خر نرانی در خلاب
گاهم آن گفتی چه مرغی کز برای حسّ و جسمسر بمرداری فروناری و هستی چون عقاب
گاهم آن گفتی سنائی نیستی گر هستئیدلت مشغول ثنایستی نه مشغول ثواب
گویم ار تو هم بدین مشغول باشی به بودزانکه به سازد خرف را گرم دارد ازخضاب
تشنه چون قانع بود دیرش بپای آرد بحارباز چون طالع بود زودش بدست آرد سراب
گاهم این گفتی که‌درتوهیچ حکمت نیست زانکچون حکیمانت نبینم ساعتی مست و خراب
گویم او را بل که تا من خربوم با این خردخاک بر سر حکمتی را کو نیاید بی شراب
گرتو بشناسی حکیم آن مالداری را که اوپاسبان خویش را ندهد همی داروی خواب
پس حکیمی هم ندانم جامه شوئی را که اوروز دی خورشید را ز ابر سیه سازد نقاب
نظم من زین یافه گویان تاکنون افسرده بودوین عجب نبود که از سردی فسرده گردد آب
ورکنون از رأی تو بگشاد هم نبود عجبزانکه چون آتش کلید آب بسته است آفتاب
مدح گفتن جز ترا از چون منی باشد خطامکرمت کردن ترا با مادحت باشد صواب

زین پس اکنون در نهاد کهتری و مهمتری

در ثنا و در عطا از تو صلات از من صَلات

ای بتو روشن دو موضع هم سرای و هم سریروی بتو جامع دو جامع هم صغیرو هم کبیر
عزم را سلطان نهادی حزم را شیطان فریبحلم را خاکی مزاجی علم را پاکی پذیر
قابل مدحی نداری چون خط اوّل همالقابل مدحم ندارم چون دم آخر نظیر
نه زبد شعری بهر صدری ندارم اختلاطلیک بی معنی همی در پیش هر خر خیر خیر
از برای پارۀ نان برد نتوان آبرویوزبرای جرعۀ می‌رفت نتوان درسعیر
عقل آزادم بنگذارد همی چون دیگراناز پی نانی بدست فاسقی باشم اسیر
حرص گوید چون نگردی گردخمروزمر و قمرعقل گوید رو بخوان «قل فیهما اثم کبیر»
اهل دنیا بیشتر همچون کمانند از کژیبه نپندارندم ار من راست باشم همچو تیر
چون کریمان یکدرم ندهندم از روی کرمتا ندارندم دو سال از انتظار اندر زحیر
سرمۀ بخشش چه سود آنرا که دیدۀ مدح گویکرده باشد انتظار وعدۀ صلت ضریر
تا ابد هرگز نگشتی محترق از آفتابگر عطارد یک نفس در صدر تو بودی دبیر
ای‌بلند اصلی که کم زاداست چون توخاک پستوی‌جوانبختی‌که کم دیده است چون توچرخ پیر
روی زی صدرت نهادم با دلی امیدوارپشت چفته چون کمان از بیم تیر زمهریر
چون ترا کردم بدل بردیگران نعم البدلور بدیشان باز گردم ز ابلهی بئس المصیر
حاجتت‌ازتوخواست‌باید من چه خواهم از خساندُر ز دریا جست باید من چه جویم از غدیر

از غرورهرسراب اکنون برستم چون تراست

قلزم و سیحون و جیحون دجله و نیل و فرات

تا همی زاید ازل زو قسم سرّت سور بادتا همی پاید ابد زو قسم عمرت نور باد
سیرتت را چون بقای بارنامه صورتستسیرتت را زندگی چون بارنامۀ صور باد
آبدستت در دماغ یافه گویان مشک گشتخاکپایت در مزاج کافران کافور باد
خانه حاسد چو قلب نامت و نام پدرتزیر و بالا باد و در نام محن محصور باد
در دوام بی نیازی بر مثال عقل و نفسچشمت از آرامش و جانت ز جنبش دور باد
آنکه آخر تر ز انواع تو با توقیع بادوانکه سابق تر بابداع تو با منشور باد
نز برای آنکه تو دربند شعر و شاعریاز پی تشریف شاعر سعی تو مشکور باد
ای سرور میوۀ دلهای اهل روزگارطبع من از خلقت چون جان تو مسرور باد
نقش لفظ جانفزایت گوشوار روح بادگرد صحن حلقه جایت توتیای حور باد
تا بروز عدل دارالحکمة از تأثیر عدلهمچو دارالملک انصاف عمر معمور باد
مجلس حُکمت ز ناپاکان عالم پاکبادمنبر علمت ز مهجوران دین مهجور باد
هرکه از دل بر سریر حکم تو بوسه دهدتا ابد چون جان ز ایمان مومن مسرور باد
گرچه نزد دوستان نامت محمد به ولیکبر عدو نام تو چون نام پدر منصور باد
عزمت از نفس ارادی سال و مه مختار بادحزمت از روح طبیعی روز و شب مجبور باد
هفت آبا بهر تأیید تو باچار امّهاتهمچنان کت بود و هست از بعداین مأمور باد
همچو خاک و باد و آب وآتش‌درهرصفتعمر باد و امر باد و لطف باد و نور باد

تا بدانروزی که باشی قاضی حسن القضا

در جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضاة

ای محمد نام و احمدخلق و محمودی شیممحمدت را همچنان چون ملک را تیغ و قلم
بذل بی دستت نباشد همچو دانش بیخردمال باجودت بماند همچو شادی باستم
روح را از رنجهای دل تهی کردی کنارآز را از گنجهای جود پر کردی شکم
گرهمی یکچند بی کام تو گردددور چرختا نباشی همچو ابر ای نایب دریا دژم
در وجود غم چنین بددل چرا باشی از آنککار اقبال تو میسازند در پردۀ عدم
می‌کند از خانۀ فضل الهی بهر توتختۀ تقدیر ایزد را ز تأییدت رقم
منگر این حال غم و اندیه کز روی خردشادی صد ساله زاید مادر یکروزه غم
باش تا سر بر زند خورشید اقبالت ز چرختا جهانی را ببینی پیش خود چون من خرم
تا ببینی دشمنانت را بطوع و اختیارپیش روی چون مهت چون چرخ داده پشت خم
باش تا دریای جودت دُرفشاند تا شودصدهزاران شاعر از جود تو چون من محتشم
ای دو گوشت بر صحیفۀ فضل فهرست خردوی دو دستت در کتاب جود سرباب کرم
با چنین فضلی که کردم قصد درگاهت زبیمخشک شد خون در تن امید چون شاخ بقم
آمدم سوی تو تااز بهر وعدۀ بخششتاز عرقهای خجلت عرقها را داده نم
چون علم کی بودمی پیشت چنین لیک از سخاهم تو کردی بنده را اندر چنان مجلس علم
حلقه شد بر من جهان چون عقد سیصد در امیدتا درین سی روز دارم طمع آن سیصد درم
ریش در وعده مجنبان از سر حرّی بگویازپی دوری ره را زود یا لا یا نعم
تا بود مر بدسگالان را بطاعتها خللتا بود مر نیکمردان را بزلّتها ندم
تادر آب و خاک و بادوآتش از بهرصلاحگرمی و خشگی و سردی و تری باشد بهم

در هنرمندی چو سرواندر چمن گاه نشاط

گاه از نزهت ببال و گاه از شادی بچم