قرآن کریمبه زبان فارسی

غزلیات (بخش ۱)

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
احسنت و زه ای نگار زیباآراسته آمدی بر ما
امروز بجای تو کسم نیستکز تو بخودم نماند پروا
بگشای کمر پیاله بستانآراسته کن تو مجلس ما
تا کی کمر و کلاه و موزهتا کی سفر و نشاط صحرا
امروز زمانه خوش گذاریمبدرود کنیم دی و فردا

من طاقت هجر تو ندارم

با تو چکنم بجز مدارا

جمالت کرد جانا هست ما راجلالت کرد ماها پست مارا
دل آراما، نگارا چون تو هستیهمه چیزی که باید هست ما را
شراب عشق روی خرّمت کردبسان نرگس تو مست مارا
اگر روزی کف پایت ببوسمبود بر هر دو عالم دست ما را
تمنّای لبت شوریده داردچو مشکین زلف تو پیوست ما را
چو صیّاد خرد لعل تو باشدسر زلف تو شاید شست ما را

زمانه بند شستت کی گشاید

چو زلفین تو محکم بست ما را

بندۀ یکدل منم بند قبای تراچاکر یکتا منم زلف دوتای ترا
خاک مرا تا بباد بر ندهد روزگارمن ننشانم ز جان باد هوای ترا
کاش رخ من بدی خاک کف پای توبوسه مگر دادمی من کف پای ترا
گر بود ای شوخ چشم رأی تو بر خون منبر سر و دیده نهم رایت و رأی ترا
تیر جفای تو هست دلکش جان دوز منجعبه ز سینه کنم تیر جفای ترا
بار نیامد دلم در شکن زلف توگر نه بگردن کشم بار بلای ترا

بنده سنائی ترا بندگی از جان کند

کوی کلاه ترا بند قبای ترا

باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد راباز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را
باز چون شاگرد مؤمن در پس تخت نشانآن نکو دیدار شوخ کافر استاد را
باز چون یاقوت گردان خاصگان عشق رادر میان بحر حیرت لؤلؤ فریاد را
خویشتن بینان ز حسنت لافگاهی ساختندهین ببند از غمزه درها کوی عشق آباد را
هرچه بیداد است بر ما ریزد کاندر کوی دادما بجان پذرفته‌ایم از زلف تو بیداد را
گیرم از راه وفا و بندگی یک سو شویمچون کنیم ای جان بگو این عشق مادرزاد را
زین توانگر پیشکان چیزی نیفزاید تراکز هوس بردند بر سقف فلک بنیاد را
قدر تو درویش داند زانکه او بیند مقیمهمچو کرکس در هوا هفتاد در هفتاد را

خوش کن از یک بوسۀ شیرین تر از آب حیات

چون دل و جان سنائی طبع فرخ زاد را

باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز راباز آبی بر زن آن روی جهان افروز را
باز بر عشّاق صوفی طبع صافی جان گمارآن دو صف جادوی شوخ دلبر جان دوز را
باز بیرون تا ز در میدان عقل و عافیتآن سیه پوشان کفر انگیز ایمان سوز را
سر برآوردند مشتی گوشه گشته چون کمانباز در کار آر نوک ناوک کین توز را
روزها چون عمر بدخواه تو کوتاهی گرفتپاره‌ای از زلف کم کن مایه‌ای ده روز را
آینه بر گیرد و بنگر گر تماشا بایدتدر میان روی نرگس بوستان افروز را
لب ز هم بردار یکدم تا هم اندر تیر ماهآسمان در پیشت اندر جل کشد نوروز را
نو گر فتان را ببوسی بسته گردان بهر آنکدانه دادن شرط باشد مرغ نوآموز را

برشکن دام سنائی زان دوتا بادام از آنک

دام را با دام تو چون سنگ باشد گوزرا

می ده ای ساقی که می به درد عشق آمیز رازنده کن در می پرستی سنّت پرویز را
مایه ده از بوی باده باد عنبر بیز رادر کف ما را دی آموز ابر گوهر بیز را
ای خم اندر خم شکسته زلف جان آمیز رابرشکن بر هم چو زلفت توبه و پرهیز را

چنگ را آهنگ برکش راه مست انگیز را

راه مست انگیز برزن مست بیگه خیز را

جادوان خدمت کنند آن چشم رنگ آمیز رازنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را
توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش منزلف جان آویز را یا چشم سحرانگیز را
گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدیجان مانی سجده کردی صورت پرویز را
با چنان زلف و چنان چشم دلاویز ای عجبجای کی ماند در آندل توبه و پرهیز را
جان مامی را و قالب خاک را و دل تراوین سر طنّاز پر وسواس تیغ تیز را
شربت وصل تو ماند نوبهار تازه راضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را
گر شب وصلت نماید مر شب معراج رانیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را
ایکه دریا جام کرده شربت عام ترارخش را رستم بس و گور بری پرویز را
هرکه او درعشق تو پیشست چون من لحظه‌ایگوئیا می نشنود فریاد هم برخیز را
گر سنائی راه اشک خویشتن در کوی تومی دهد شرم از وی او عالم نیز را؟

آتش عشق سنائی تیز کن ای ساقیا

در دهیدش آب انگور نشاط انگیز را

چند رنجانی نگارا این دل مشتاق رایا سلامت خود مسلّم نیست مر عشّاق را
هرکرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدیدمشتری گردد همیشه محنت مخراق را
زانکه چون سلطان عشق اندر دلی مأوی گرفتمحو گرداند ز مردم عادت و اخلاق را
هرکه بی اوصاف شد از عشق آن بت برخوردکان صنم طاقست اندر حسن و خواهد طاق را
ذره‌ای از حسن او در مصر اگر پیدا شدیدل ربودی یوسف یعقوب بن اسحق را
گر سر مژگان زند بر هم بعمدا آن نگارپیکران بیجان کند مر دیلم و قفچاق را

هرکه روی او بدید از جان ودل درویش شد

زر سگالی کس ندید آن شهرۀ آفاق را

مرد بی حاصل نباید یار با تحصیل راجان ابراهیم باید عشق اسماعیل را
گرهزاران جان لبش را هدیه آرم گویدمنزد عیسی تحفه چون آری همی انجیل را
زلف چون پرچین کند خواری نماید مشک راغمزه چون برهم زند قیمت فزاید نیل را
چون وصال یار نبود گو دل و جانم مباشچون شه و فرزین نباشد خاک بر سرفیل را
از دو چشمش تیز گردد ساحری ابلیس راوز لبانش کند گردد تیغ عزرائیل را
گرچه زمزم را پدید آورد هم نامش بپایاو بموئی هم روان کرد از دو چشم نیل را
جان ودل کردم فدای خاکپایش بهر آنکاز برای کعبه چاکر بود باید میل را
آب خورشید و مه اکنون برده شدکوبرفروختدر خم زلف از برای عاشقان قندیل را

ای سنائی گر هوای خوبرویان میکنی

از نخستت ساخت باید دبه و زنبیل را

ساقیا دل شد پر از تیمار پرکن جام رابر کف ما نه سه باده، گردش اجرام را
تا زمانی بی زمانه جام می بر کف نهیمبشکنیم اندر زمانه، گردش ایام را
جان ودل در جام کن، تا جان بجام اندر نهیمهمچو خون دل نهاده ای پسر صد جام را
دام کن بر طرف بام از حلقهای زلف خویشچونکه جان در جام کردی تنگ درکش جام را
کاس کیکاوس پر کن زان سهیل شامیانزیر خط حکم درکش ملک زال و سام را

چرخ بی آرام را اندر جهان آرام نیست

بند کن در می پرستی چرخ بی آرام را

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام راساعتی آرام ده این عمر بی آرام را
میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگرخام در ده پخته را و پخته در ده خم را
قالب فرزند آدم آز را منزل شده استانده پیشی و بیشی تیره کرد ایّام را
نه بهشت از ما تهی گردد، نه دوزخ پر شودساقیا در ده شراب ارغوانی فام را
قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سودکارکار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون از خاک آدم دم زنیم

ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

من کیم کاندیشۀ تو هم نفس باشد مرایا تمنّای وصال چون تو کس باشد مرا
گر بود شایستۀ غم خوردن تو جان مناین نصیب از دولت عشق تو بس باشد مرا
گرنه عشقت سایۀ من شد چرا هرگه که منروی برتابم ازو پویان ز پس باشد مرا
هر نفس کانرا بیاد روزگار تو زنمجملۀ عالم طفیل آن نفس باشد مرا
هر زمان ز امّید وصل تو دل خود خوش کنمبازگویم نه، چه جای این هوس باشد مرا

چون خیال خاکپایت می‌نبیند چشم من

بر وصال تو چگونه دست رس باشد مرا

نیست بی دیدار تو در دل شکیبائی مرانیست بی گفتار تو در دل توانائی مرا
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهیکرد هجران تو صفرائی و سودائی مرا
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیزچون تو بگریزی و بگذاری بتنهائی مرا
چشمۀ خورشید را از ذرّه نشناسم همینیست گوئی ذرّه‌ای در دیده بینائی مرا
از تو هر جائی ننالم تا تو هر جائی شدینیست جای ناله از معشوق هرجائی مرا
گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدیدآنچه پنهان بود در دل گاه برنائی مرا

کرد معزولم زمانه گاه دانائی و عقل

با بلای تو چه سود از عقل و دانائی مرا

ای ببر کرده بیوفائی رامنتقطع کرده آشنایی را
بَرِ ما امشبی قناعت کنبنما خُلق انبیائی را
ای رخت بستده ز ماه و ز مهرخوبی و لطف و روشنائی را
زود درگردنم فکن دلقیبرکش این رومی و بهائی را
چنگی و بر بطی بگاه نشاطجمله یاری دهند نائی را
زان دو زلفین خلّخی در گوشمنهزم کرده‌ای ختائی را
آتشی نزد ماست خیز و بیارآبی و خاکی و هوائی را
بار ندهند نزد ما بصبوحهیچ بیگانۀ مرائی را
چون بود یار زشت پر معنیچکنم جور هر کجائی را

چو شدی هست جای خواب بساز

وز میان بانگ زن سنائی را

مرحبا مرحبا برای هلالاآسمانرا نمای کل کمالا
چند ازین پرده ز آفتاب برون آیجان ما را بخر ز دست خیالا
اندر آی اندر آی تا بشناسیماز جمال تو حال را ز محالا
ایهمه روی برخرام بمنظرتا رهد دیده زین شب همه حالا
اشهب صبح در گریزد از شرمچون بجنبد ز ابلق تو دوالا
روشنی را نشان باوج شرف برتیرگی را فکن ببرج و بالا
ای ز پرده زمانه آمد اینجامرحبا مرحبا تعال تعالا
عقل و دین مان ببر تراست مباحاجان و دل مان ببر تر است حلالا

تا سنائی چو دید گوید ای مه

حبّذا وجهک المبارک فالا

ای همه خوبی در آغوش شماقبلۀ جانها بر و دوش شما
ای تماشاگاه عقل نورپاشدر میان لعل خاموش شما
وی امانت جای چرخ سبزپوشبر کران چشمۀ نوش شما
آهوان در بزم و شیران در شکاربندۀ آن خواب خرگوش شما
آب مشک و باد عنبر برد پاکبوی شمشاد قصب پوش شما
کار ما کرده است در هم چون زرهجوشن مشکین پرجوش شما
چند خواهد گفت ما را نوش نوشآن لب نوشین می نوش شما
چندمان چون چشم خود خواهید مستای ببی هوشی همه هوش شما
صد چو او در عاشقیها باشدیهمچو او حیران و مدهوش شما
حلقه چون بردارند بر چشمش جهانای سنائی حلقه در گوش شما

چون سنائی عاشقی تا کی بود

با چنین یاری فراموش شما

ای ز عشقت روح را آزارهابر در تو عشق را بازارها
ای ز شُکر منّت دیدار تودیده را بر گردن دل بارها
فتنه رادر عالم آشوب و شربا سر زلفین تو اسرارها
عاشقان در خدمت زلف توانداز کمر برساخته زنّارها
نیستم با درد عشقت لحظه‌ایخالی از غمها و از تیمارها
بر امید روی چون گلبرگ تومینهم جان را و دل را خارها
تا سنائی برحدیث چرب تستغرّه چون کفتار بر گفتارها

دارد از باد هوس آبی بروی

با خیال خاک کویت کارها

ای از بنفشه ساخته بر گل مثالهادر آفتاب کرده ز عنبر کلالها
هاروت تو ز معجزه دارد دلیلهاماروت تو ز شعبده دارد مثالها
هر روز بامداد بر آئی و برزنیاز مشک سوده بر سمن تازه خالها
ایکاشکی ز خواسته مفلس نبودمیتا کردمی فدای جمال تو مالها
نی بر امید وصل گذارم همی جهانآخر کند خدای دگرگونه حالها

خواهم که چون سنائی درعشق روی او

در خاک خفته باشم با مهر سالها

ما باز دگر باره برستیم ز غمهادر بادیۀ عشق نهادیم قدمها
کندیم ز دل بیخ هواها و هوسهادادیم بخود راه بلاها و المها
اوّل بتکلّف بنوشیم کتبهاو آخر ز تحیّر بشکستیم قلمها
لبیک زدیم از سر دعوی چو سنائیبر عقل زدیم از جهت عجز رقمها

اسباب صنمهاست، چو احرام گرفتیم

در شرط نباشد که پرستیم صنمها

فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریبفریاد از آن دو کافر عیّار با نهیب
این همبر دو ترکش دلگیر جان ستانوان پیش دو شمامۀ کافور یا دو سیب
بر دوش غاشیه کش او زهره میرودچون کیقباد و قیصر پانصدش در رکیب
یوسف نبوده هرگز چون او بنیکوئیچون سامری هزارش چاکر گه فریب
آسیب عاشقی و غم عشق و گمرهیتا روی او بدید پس آن طرفه ها و زیب
غمخانه برگزید و ره عشق و گمرهیهر روز می برآرد نوعی دگر ز جیب

بسترد و گفت چونکه سنائی همه ز جهل

بنوشت در هوای غم عشق صد کتیب

از آن می خوردن عشقست دایم کار من هرشبکه بی من در خراباتست دایم یار من هر شب
بتم را عیش و قلّاشیست بی من کارهرروزیخروش و ناله وزاریست بی اوکارمن هرشب
من آن رهبان خودنامم من آن قلّاش خودکاممکه دستوری بود ابلیس را کردار من هرشب
برهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتمهمی باشدگروهم کفش و هم دستارمن هرشب
همه شب مست و مخمورم بعشق آن بت کافرمغان دایم برند آتش، زبیت النار من هرشب
مراگوید بعشق اندرچرا چندین همی نالینگار من چوبیند چشم گوهر بار من هرشب

دوصدزنّار دارم بر میان بسته بروم اندر

همی بافندرهبانان مگر زنّار من هر شب

ای لعبت صافی صفات، ای خوشتر از آب حیاتهستی درین آخر زمان این منکران را معجزات
هم دیده داری هم قدم، هم نورداری هم ظلمدرهزل وجدای محتشم هم کعبه گردی هم منات
حسن ترا بینم فزون، خلق ترا بینم زبونچون آمداز جنّت برون چون تونگاری بی برات
درنارم از گلزار تو، بیزارم از آزار تویک دیدن از دیدار تو، خوشتر ز کلّ کاینات
هرگه که بگشائی دهن گردد جهان پرنسترنبرتو ثنا گوید چومن ریگ و مطر سنگ و نبات
عالی چو کعبه کوی تو، نه خاکپای روی توبردو لب خوشبوی تو، جان را بدل دارد حیات
برهان این نوشین لبت چون روز گرداندشبتوان خالها بر غبغبت، تابان چواز گردون بنات
ما را بلب دعوت کنی، برما سخن حجّت کنیوقتی‌که‌جان‌غارت‌کنی،چون‌صوفیان‌درده صلات
باز ار بکشتی عاجزی، بنمای از لب معجزیچون از عزی نبود عزی، لارابزن برروی لات
غمهات بر ما جمله شد بغداد همچون حلّه شدیکدیده اینجا دجله شد، یکدیده آنجا شد فرات
ای‌چون‌ملک ای چون پری برسامری کن ساحریتا بر تو خوانم یک سری الباقیات الصالحات

جان سنائی مر ترا از وی حذر کردن چرا

از وی گذر نبود ترا هم در حیات و هم ممات

دوش مرا عشق تو از جامه برانگیختبی عدد از دیدگانم اشگ فرو ریخت
دست یکی کرد با صبوری و خوابمآن ز دل این از دو دیده یکسره بگریخت
باد جدا کرد زلفگان تو از هممشک سیه با گل سپید بر آمیخت
مشک همی بیخت زلف تو همه شب دوشاشگ همی بیختم چو مشگ همی بیخت

بس بود این باد سرد، باده نخواهم

کش دل مسکین بدام ذرّه درآویخت

این رنگ نگر که زلفش آمیختوین فتنه نگر که چشمش انگیخت
وین عشوه نگر که چشم او داددل برد و بجانم اندر آمیخت
با وی مکنید آشنائیتا دفتر عشق برنخوانیت
بگریخت دلم ز تیر مژگانشدر دام سر دو زلفش آویخت
افتاد بدام زلف آن بتهر دل که ز چشمگانش بگریخت
بفروخت دل من آتش عشقوانگاه بدین سرم فرو ریخت

بر خاک نهم بپیش او روی

کین عشق مرا چو خاک بربیخت

تا نقش خیال دوست با ماستما را همه عمر خود تماشاست
آنجا که جمال دوستانستواللّه که میان خانه صحراست
وانجا که مراد دل برآمدیک خار به از هزار خرماست
گرچه نفس هواز مشک استور چه سلب زمین ز دیباست
هرچند شکوفه بر درختانچون دو لب دوست پر ثریّاست
ورچند میان کوه لالهچون دیده میان روی حوراست
چون دولت عاشقی برآمداینها همه از میانه برخاست
هرگز نشود بوصل مغرورهر دیده که در فراق بیناست
اکنون که ز باغ زاغ کم شدبلبل ز گل آشیانه آراست
بر هر سر شاخ عندلیبی استزین شکر که زاغ کم شد و کاست

فریاد همی کند بشادی

امروز زمانه نوبت ماست

از عشق روی دوست حدیثی بدست ماستصیدیست بس شگرف نه درخورد شست ماست
میدان مهر او نه بکام سمند ماستدرع وفای او نه ببالای پست ماست
دیریست تا بیادش می نوش می‌کنمکس را نگفت او که فلان مرد مَست ماست
با پاسبان کویش در خاک میرویمهرچند فرق فرقد جای نشست ماست

چون مات بُرد ماست همه کس حریف ماست

وانجا که نیستیست همه عین هست ماست

ای مسلمانان مرا در عشق آن بت غیرت استعشقبازی‌نیست‌کاین‌خودحیرت اندرحیرت است
عشق دریای محیط و آب دریا آتشستموجها آید که گوئی کوههای ظلمت است
در میان لجّه‌اش سیصد نهنگ داوریبرکران ساحلش صد اژدهای هیبت است
کشتیش ازاندهان و لنگرش از صابریبادبانش رونهاده سوی باد آفت است
مرمرا بی من در آن دریای ژرف انداختهبر مثال رادمردی کش لباس خلّت است

مرده بودم غرقه گشتم ای عجب زنده شدم

گوهری آمد بدستم کش دو گیتی قیمت است

ماهرویا در جهان آوازۀ آواز تستکارهای عاشقان ناساخته از ساز تست
هرکجا نظمی است شیرین قصه‌های عشق تستهرکجا نثریست زیبا نامهای ناز تست
بازعشقت جمله بازان را چوتیهو صید کردهست عالی همّت آن بازی که صید باز تست
صدهزاران دل فدا باد دلی راکوزعشقسال و ماه و روز و شب مشغول و شاهدبازتست
دلبرا، دلهای مردان جمله ملک غنج تستگلرخا، جانهای پاکان جمله ملک ناز تست
آسمان تند و سرکش زیردست و رام تستروزگار تند و توسن دایۀ انباز تست

هرکجا چشمیست بینا بارگاه عشق تست

هر کجا گوشیست والا عاشق آواز تست

تا گل لعل روی بنموده استبلبل از خرّمی نیاسوده است
دیرگاه است تا چو من بلبلعاشق بوستان و گل بوده است
روز و شب گر بنغنود چه عجبپیش معشوق کس بنغنود است
من غلام زبان آن بلبلکو گل لعل دوش بستوده است
گوش کر دارد از سماع و طربهرکه آواز او بنشنوده است
ستری اندر میان صحن چمنزیر پای من و تو نبسوده است

ساقیا وقت گل چو گل می ده

وقت گل تو به کس نفرمود است

این چه جمالست و ناز کز تو در ایّام تستوین چه کمالست باز، کز شرف نام تست
جان همه جانها، کوثر و تسنیم شدنقل همه نقلها، پسته و بادام تست
سرمۀ چشم سپهر تربت درگاه تستحلقۀ گوش سروش، صدمۀ پیغام تست
تکیه گه جان ودل گه رخ و گه زلف تستبوسه گه چشم و لب گه درو گه بام تست
تقویت عاقلان لطف بتقدیر تستتربیت عاشقان ناز باندام تست
تاتو بشوخی گری پخته شود کار خامکانکه درین روزگار، سوخته برخام تست
لهو و هوس را همی، عشق شمردند خلقعشق نه آنست چیست، آنکه بهنگام تست
گام برون نه یکی، کز پی بوسیدنشمردمک دیدها، منتظر گام تست

طبع سنائیت را، توسنی اندر سراست

رایض او تا توئی، توسن او رام تست

تا هلاک عاشقان از طرّۀ شبرنگ تستوای مسکین عاشقی کورادل اندر چنگ تست
عاشق مسکین چه داند کرد با نیرنگ توجادوی بابل اسیر چشم پر نیرنگ تست
نافۀ آهو غلام زلف عنبر بوی تستعنبر سارا رهین خط سبزا رنگ تست
تا نهفته مشک باشد مر ترا در زیر سیمدستهای عاشقان یکباره زیر سنگ تست

من برنگ تو ندیدم هیچکس را در جهان

بر تو عاشق باد هر کو در جهان همرنگ تست

روح من اندر گل و ریحان تستهوش من اندر دُر و مرجان تست
چوکان برگیر که در روزگارگوی درافکنده بمیدان تست
کافر گشتم بیک بارگیتا علم کفر بر ایمان تست
ای لب و دندان تو لعل و گهرراحت جان آن لب و دندان تست
ماه زنخدان تو آن کس که دیدبندۀ آن چاه زنخدان تست
گرچه نه بخشی تو بمن بوسه‌ایهرچه مرا هست همه زان تست
ار بزنی ور بنوازی مراهرچه کنی فرمان فرمان تست

طرفه غزالی و سنائی بدام

گرچه جهان است غزلخوان تست

مشتری بر فلک نظارۀ تستزهره در حسن پیشکارۀ تست
دیدۀ من همیشه ای دلبرفتنۀ روی ماه پارۀ تست
از نکوئی و دلبری جاناماه نو پیش کار و یارۀ تست
بر سر نیکوان تو سالاریهرچه نیکوست یکسوارۀ تست
چه نگری خویشتن در آیینهکاینه در حد نظارۀ تست

تو جوان دولتی و محتشمی

کس ندانم که بر ستارۀ تست

ماه شب گمرهان، عارض زیبای تستسرو دل عاشقان، قامت رعنای تست
همّت کرّوبیان، شعبدۀ دست تستسرمۀ روحانیان، خاک کف پای تست
رأی همه زیرکان، بستۀ تقدیر تستجان همه عاشقان، سغبۀ سودای تست
وصل تو سیمرغ گشت بر سر کوه عدمخاطر بی خاطران، مسکن و مأوای تست
بر فلک چارمین عیسی موقوف راوقت خروج آمده است منتظر رأی تست

موسی چون مست گشت عربده آغاز کرد

صبر بغایت رسید وقت تجلّای تست

بر دورخ هم کفر و هم ایمان تراستبر دو لب هم درد و هم درمان تراست
گر دو صد یعقوب داری زیبدتکانچه یوسف داشت صد چندان تراست
خندۀ تو چون دم عیسی است کوهرچه در لب داشت در دندان تراست
چند گوئی کان و کان یک ره ببینکانچه در کانست در ارکان تراست
چند گوئی جان و جان یکدم بخندکانچه در جانست در مرجان تراست
از لطیفی آنت جان خواند از آنکهرچه آنرا می توان خواندن تراست
هر زمان گوئی همی چوگان منگوی از آن کیست گر چوگان تراست
چون همی دانی که میدان آن تستگوی هم می دان که در میدان تراست
بنده گر خوبست گر زشت آن تستعاشق ار دانا و گر نادان تراست
صورت ار با تو نباشد گو مباشخاک بر سر جسم را چون جان تراست
من ترا هرگز بنگذارم ولیکگر تو بگذاری مرا فرمان تراست

هیچ مرغ آسان سنائی را نیافت

دولتی مرغی که این آسان تراست

تا بدیدم بتکده بی بت دلم آتشکده استفرقت نامهربانی آتشم در جان ز دست
هرکه پیش آید مرا گوید چه پیش آمد ترابر فراق من بگرید گوید این مسکین شدست
ای فراق از من چه خواهی چون بنفروشی مراجای دیگر ساز منزل نه جهان تنگ آمدست

تا مگر سنگین دلت را رحمت آید بر دلم

سنگ را رحمت نباشد این حدیثی بیهدست

ای صنم در دلبری هم دست و هم دستان تراستبر دل و جان پادشاهی هم دل و هم جان تراست
هم حیات ازلب نمودن هم شفا ازرخ چوحوربا دم عیسی و دست موسی عمران تراست
در سر زلفت نشان از ظلمت اهریمن استبر دورخ از نور یزدان حجّت و برهان تراست
ای چراغ دل نمیشائی که اندر وصل و هجردوزخ بی مالک و فردوس بی رضوان تراست
در میان اهل دین و اهل کفر این شورچیستگر مسلّم بر دورخ هم کفر و هم ایمان تراست
از جمال و از بهایت خیره گردد سرو و مهسرو بی بستان تو داری ماه بی کیوان تراست
آنچه بت گرکرد و جادو دید جانا باطل استدر دو مرجان ودونرگس کاراین و آن تراست
گرمن از حورای جنّت یاد نارم شایدمکانچه حورالعین جنّت داشت صدچندان تراست
از همه خوبان عالم گوی بردی شادباشداوری حاجت نیاید ای صنم فرمان تراست
در همه حالی سنائی چاکر و مولای تستگر برانی ور بخوانی ای صنم فرمان تراست

این چنین صیدی که در دام تو آمد کس ندید

گوی گردون بس که اکنون نوبت میدان تراست

هر زمان از عشق جانانم وفائی دیگر استگرچه او را هر نفس بر من جفائی دیگراست
من بروساعت بساعت بسته زانم کز جمالهر زمان او را بمن از تو عنائی دیگراست
ارکه دل اورابری لب خوش دارداوچون عافیتلیک چشمش در جهانسوزی بلائی دیگراست
گر قضا مستولی و قادرشودبر هر کسیبر من بیچاره عشق او قضای دیگراست
باد زلفش از خوشی میآورد بوی عبیرخاک پایش از عزیزی توتیای دیگراست
از لطیفی آفتاب دیگر است آن دلفریباز ضعیفی عاشقش گوئی هبائی دیگراست

یکزمان از رنج هجرانش دلم خالی مباد

کو مرا جز وصل او راحت فزائی دیگر است

آن لب تو عالمی باز بهم برشکسترونق یاقوت برد قیمت شکّر شکست
نور رخ خوب تو رونق مؤمن فزودکفر سر زلف تو گردن کافر شکست
زلف تو از زنگیان مملکت زنگ بردروی تو از رومیان لشکر قیصر شکست
عقل مرا کار و بار حسن تو بر باد دادصبر مرا خان و مان عشق تو در سر شکست
شوق توبا عاشقان خورد بساغر شراببا قدح صبرشان در سر ساغر شکست

بود سنائی یکی بابت و در حسن تو

توبه و سوگند را جمله بهم درشکست

راه عشق از روی عقل ازبهر آن بس مشکل استکان نه راه صورت و پایست کان راه دلست
بر بساط عاشقی از روی اخلاص و یقینچون ببازی جان و تن مقصود آنگه حاصلست
زینهار از روی غفلت این سخن بازی مدانزانکه سر در باختن در عشق اوّل منزلست

فرق کن در راه معنی کار دل با کار گل

کاین که تو مشغول آنی ای پسر کارگلست

ای پردر گوش من ز چنگتوی پر گل چشم من ز رنگت
هنگام سماع بر توان چیدتنگ شکر از دهان تنگت
چون چنگ بچنگ برنهادیآید ز هزار زهره ننگت
چون شوخ نه ای بسان نرگسکی باده دهد چو باد رنگت
هم صورت آهوئی بدیدهزینست تکبّر پلنگت
در صلح چگونه‌ای که باریشهریست پر از شکر ز جنگت

ای چشم خوشت مرا چو دیده

یکروز مباد آژرنگت

توبۀ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکستدی که بودم روزه دار امروز هستم بت پرست
ازترانۀ عشق تونور نبی موقوف گشتوز مغانۀ جام تو قندیلها بر هم شکست
رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشادحلقهای زلف تو پای خردمندان ببست
ابروی مقرونت ای دلبر کمان اندر کشیدناوک مژگانت ای جانان دل و جانم بخست
با چنان مژگان و ابرو با چنان رخسار و لببود نتوان جز صبور و عاشق و مخمور و مست
پارسائی را بود در عشق تو بازار سستپادشاهی را بود در وصل تو مقدار پست
جز برای تو نسازم من ز فرق خویش پایجز بیاد تو نیارم سوی رطل و جام دست

شادی و آرام نبود هر کرا وصل تو نیست

هر کرا وصل تو باشد هرچه باید جمله هست

زان چشم پر از خمار سرمستپرخون دارم دو دیده پیوست
اندر عجبم که چشم آن ماهناخورده شراب چون شود مست
یا بر دل خسته چون زند تیربی دست و کمان و قبضه و شست
بس کس که ز عشق غمزۀ اوزنّار چهار کرد وبربست
برد او دل عاشقان آفاقپیچید بر آن دو زلف چون شست
چون دانست او که فتنه برخاستمتواری شد بخانه بنشست
یک شهر ازو غریو دارندزان نیست شگفت جای آن هست
دارند بپای دل ازو بنددارند بفرق سر ازو دست

تا عزم جفا درست کرد او

دست همه عاشقانش بشکست

دوست چنان باید کان من استعشق نهانی چه نهان من است
عاشق و معشوق چو ما در جهاننیست دگر آنچه گمان من است
جان جهان خواند مرا آن صنمتا بزیم جان جهان من است
کیست درین عالم کورا دگریار وفادار چنان من است
حال ببین پیش بپرس از همهتا تو نگوئی بزبان من است

دوش مرا گفت که آنِ توام

آنِ من است ارچه نه آن من است

تا خیال آن بت قصاب در چشم من استزین‌سبب‌چشمم‌همیشه همچو رویش روشن است
تا بدیدم دامن پرخونش چشم من زاشکبرگریبان دارم آنچه آن ماه را بر دامن است
جای دارد در دل پرخونم آن دلبر مقیمجامه‌پرخون‌باشدآنکس‌را که‌درخون مسکن است
با من از روی طبیعت گرنیامیزد رواستاز برای آنکه من درآب و اودر روغن است
گر زبان با من ندارد چرب هم نبود عجبکانچه او را در زبان بایست در پیراهن است
جان آرامش همی بخشد جهانی را بلطفگرچه‌کارش‌همچوگردون‌کشتن‌است و بستن است
از طریق خاصیت بگریزد از آهن پریآن پریروی ازشکرفی روزوشب باآهن است
هر غمی را او ز من جانی بدل خواهد همیپس بدین قیمت مراورایکجهان جان برمن است
ترسم آن آرام دل با من نگردد رام از آنککودکی بس تند خوی و کرّه ای بس توسن است
بروصالش دل همی نتوان نهاد از بهر آنکگرمرا روزی ازو سور است سالی شیون است
هرچه زان خورشید روآیدهمه داداست و عدلجور ما زین گنبد فیروزۀ بی روزن است
هر زمان هجران نو زاید جهان ازبهر منخود جهان گوئی بهجر عاشقان آبستن است
جامهای جان همی دوزم ز وصلش تا مراتن چو تار ریسمان و دل چو چشم سوزنست
از پس هجر فراوان چون ندیدم در رهشآن بتی را کافت آفاق و فتنۀ برزن است
گفتم‌ای‌جان ازپی یک وصل چندین هجرچیستگفت من قصابم اینجا گردران باگردن است

گرچه باشد باسنائی چون گل رعنا دو روی

در ثنای او سنائی ده زبان چون سوسن است

ای جان جهان کبر تو روز فزونستلیکن چه توان کرد که وقت تو کنونست
نشگفت اگر کبر تو هرگز نشود کمچون خوبی دیدار تو هر روز فزونست
عالم زجمال تو پر آوازه شد امروززیرا که جمال تو ز اندازه برونست
تا زلف تو تاب و گره و بند و شکنج استدر چشم تو مکر و حیل و زرق و فسونست
تا من رخ چون چشمۀ خورشید تو دیدمچشمم ز غم عشق تو چون چشمۀ خونست
ای رفته ز نزدیک سنائی خبرت هستکز عشق تو حال من دل سوخته چونست

از مهر تو چون نقطۀ خونست دلم زانک

بر ماه ترا دایرۀ غالیۀ گون است

ای پیک عاشقان گذری کن ببام دوستبر گرد بنده وار بگرد مقام دوست
گرد سرای دوست طوافی کن و ببینآن بار و بارنامه و آن احتشام دوست
خواهی که نرخ مشک شکسته شود بچینبرزن بزلف پرشکن مشکفام دوست
برخاست اختیار و تصرّف ز فعل ماچون کم زدیم خویشتن از بهر کام دوست
خواهی که بار عنبر بخشی تو از سرخسزانجا میار هیچ اثر جز پیام دوست
خواهی که بار عسکر بندی ز شهر مروزانجا میار هیچ خبر جز سلام دوست
خواهی که کاروان سلامت بود تراهمراه خویش کن بسوی ما سلام دوست؟
بر دانهای گوهر از عاشقی مبازتا همچو من نژند نمانی بدام دوست
با خود بیار خاک سر کوی او بمنتا بر سرش نهم بعزیزی چو نام دوست
بینا مباد چشم من ار سوی چشم منبهتر ز توتیا نبود گرد گام دوست
گر دوست را بغربت من خوش بودهمیای من رهی غربت و ای من غلام دوست

از مال و جان و دین من ارکام جوید او

بیکام بادم ار کنم آن جز بکام دوست

دارم سر خاک پایت ایدوستآیم بدر سرایت ایدوست
آنها که بحسن سرفرازندنازند بخاکپایت ایدوست
چون رأی تو هست کشتن منراضی شده‌ام برایت ایدوست
چون خون خودت مباح کردمدیگر چکنم بجایت ایدوست
دانی نتوان کشید از این پیشبارستم و جفایت ایدوست
من خو چه کنم که وصل جویمسلطان جهان گدایت ایدوست
سجدۀ تست سنائی تو؟تازان شده در قفایت ایدوست

گر یابد از امر تو اجازت

از درگه تو درآید ایدوست

روی تو ای دل فروز گه نه چو ماهستزلف سیه زو چراچو بدر دوتاهست
روی چو ماه تو گر چه مایۀ نوراستزلف سیاه تو گرچه عین گناهست
شاه بتانی و عاشقانت سپاهندماه زمینی و آسمانت کلاهست
رسم چنانست که ماه راه نمایدچون که ز ماه تو خلق گمشده راهست
موی سپیدم ز اشک سرخ چو خون استروی امیدم ز رنج عشق سیاهست

حال تو ای ماه روی چیست که باری

دور ز روی تو حال بنده تباهست

گر تو پنداری که جزتو غمگسارم نیست هستور چنان دانی که جزتو خواستگارم نیست هست
یا بجز عشق تو از تو بیادگارم هست نیستیا قدم درعشق توسخت استوارم نیست هست
یا بجز بیدادی تو کارزام هست نیستیا ببیداد تو با تو کارزارم نیست هست
یا سپید و روشن از تو کار و بارم هست نیستیا سیاه و تیره از تو روزگارم نیست هست
یا بر امّید وصالت شب قرارم هست نیستیا در اندوه فراقت دل فکارم نیست هست
یا فراقت را بجز ناله شعارم هست نیستیا وصالت را شب و روز انتظارم نیست هست
یا جز از تو دیگری اندر کنارم هست نیستیا ز توتیمار و دردی بی کنارم نیست هست

گرد گر همچون سنائی صید زارم هست نیست

یا اگر شیری است او آنگه شکارم نیست هست

گر تو پنداری ترا لطف خدائی نیست هستبر سر خوبان عالم پادشائی نیست هست
ور چنان دانی که جان پاکبازان را ز عشقبا جمال خاکپایت آشنائی نیست هست
ور گمانت آید که گاه دل ربودن در سماعروی و آوازت هلاک پارسائی نیست هست
ور تو اندیشی که گاه گوهر افشاندن ز لعلاز لبت گم بودگانرا رهنمائی نیست هست
ور خیال آری که چون برداری از رخ زلف رااز تو قندیل فلک را روشنائی نیست هست
ور چنان دانی ترا روز قیامت از خدایاز پی خون چو من عاشق جزائی نیست هست
ور تو بسگالی که با این حسن و خوبی مرتراخوی بد عهدی و رسم بیوفائی نیست هست

ور همی دانی که برخاک سرکویت ز خون

صدهزاران قطره از چشم سنائی نیست هست

کار تو پیوسته آزار است گوئی نیست هستزین سبب کاردلم زار است گوئی نیست هست
خصم تو بازار من بشکست و باخصم ایصنممرترا پیوسته بازار است گوئی نیست هست
تا بخروار است شکّر لعل نوشین ترادر دلم عشقت بخروار است گوئی نیست هست
طرّۀ طرّار تو دلدزدد از مردم همیشد یقین کان طرّه طرّارست گوئی نیست هست
ماهرویا تا تو کردی رایت صحبت نگونرایت صبرم نگونسار است گوئی نیست هست
بوسه‌ای را زان لب چون لعل نوشینت بجانچاکر مسکین خریدار است گوئی نیست هست

نرگس خونخوار تو پیوسته خون ریزد همی

نرگست بس شوخ و خونخوارست گوئی نیست هست

ای ساقی می بیار پیوستکان یار عزیز توبه بکشست
برخاست زجای زهد و دعویدر میکده با نگار بنشست
بنهاد ز سر ریا و طاماتاز صومعه ناگهان برون جست
بگشاد ز پای بند تکلیفزنّار مغانه بر میان بست
می خورد و مرا بگفت می خورتا بتوانی مباش جز مست

اندر ره نیستی همی رو

آتش در زن بهرچه زی هست

سبب عاشقان نه نیکوئیستآفت دلبران نه مه روئیست
عشق ذات و صفات شرکت نیستبت پرستیدن از سیه روئیست
عشق هم عاشقست و هم معشوقعشق دو رویه نیست یکروئیست
مایۀ عشق بی نصیبی دانهرکه گوید جز این سمر گوئیست

قطع کردم سخن تمام نگفت

راحت عاشقان ز کم گوئی است

نرگسین چشما بگرد نرگس تو تیرچیستوان سیاهی اندروپیوسته همچون قیر چیست
گر سیاهی نیست اندر نرگس تو گرد اوآنسیه مژگان زهرآلود همچون تیر چیست
گرشراب و شیرخواهی ریخته بر ارغوانپنجهای دست رنگین پر شراب و شیر چیست
گر مثال دست شاه زنگ دارد زلف توپس دو دست شاه زنگی بسته در زنجیر چیست
آیتی بنبشته‌ای گرد لب یاقوت رنگاندر آن آیت بگو تا معنی و تفسیر چیست
در ................................. نهفته ماه و سالبر دو رخسارت نهفته مشک مردم گیر چیست
دل ترا دادم توکّل بر خدای دادگرروی کردم سوی تو تا بر سرم تقدیر چیست
مر مرا گر کشت خواهی پس بکش یکبارگیمن کیم در کشتن من این همه تاخیر چیست
مرمرا چون زیر کردی در فراق روی خویشوانگهی گوئی خروش و نالۀ چون زیر چیست

ای سنائی در فراقش صابری را پیشه گیر

جز صبوری کردن اندر عاشقی تدبیر چیست

ماه رویاگرد آن رخ زلف چون زنجیر چیستوندران زنجیر چندان پیچ و تاب از قیر چیست
گر بود زنجیر جانان از پی دیوانگانخود منم دیوانه بر عارض ترا زنجیر چیست
گر شراب و شیر خواهی مضمر اندر یاسمینتودۀ عنبر فکنده بر شراب و شیر چیست
قبلۀ جان ای نگار از صورت و روی تو نیستاز خیالت روز وشب در چشم من تصویر چیست
قدّ من گر چون کمان از عشق تو شد پس چراگرد آن دو نرگس بیمار چندان تیر چیست
آیتی کز فال عشق تو برآید مرمرااندر آن آیت بجز اندوه و غم تفسیر چیست
در ازل رفته است تقدیری ز عشقت بر سرمجز رضا دادن نگاراحیله و تدبیر چیست

ای سنائی چون مقصّر نیستی در عشق او

در وفا و عهد تو چندین ازو تقصیر نیست

هرکه در خطۀ مسلمانیستمتلاشی چو نفس حیوانیست
هرکه عیسی است او ز مریم زادهرکه او یوسفست کنعانیست
فرق باشد میان لام و الفاینچه آشوب و حشولامانی است
چه گرانی کنی ز کافۀ کافاین گرانی ز بهر ارزانیست
تن خود را عمارتی فرمایکاین عمارت نصیب دهقانی است
تا سنائی ز خاک سر بر زددر خراسان همه تن آسانیست

فتنۀ روزگار او شده‌اند

گر عراقی وگر خراسانیست

عشق بازیچه و حکایت نیستدر ره عاشقی شکایت نیست
حسن معشوق را چو نیست کراندرد عشّاق را نهایت نیست
مبر این ظن که عشق را بجهانجز بدل بردنش ولایت نیست
رایت عشق آشکارا بهزانکه در عشق روی ورایت چیست
عالم علم نیست عالم عشقرؤیت صدق چون روایت چیست
هرکه عاشق شناسد از معشوققّوت عشق او بغایت نیست
هرچه داری چو دل بباید باختعاشقی را دلی کفایت نیست
بهدایت نیامد است از کفرهرکرا کفر چون هدایت نیست
کس بدعوی بدوستی نرسدچون ز معنی درو سرایت نیست

نیک بشناس کانچه مقصود است

بجز از تحفه و عنایت نیست

ای پسر عشق را نهایت نیستدر ره عاشقی نهایت نیست
اگرت عشق هست شاکر باشکه بعشق اندرون شکایت نیست
گر بنالی ز حال عشق تراعلّت عاشقی بغایت نیست
جهد کن جهد تا بعشق رسیکانچه گفتم ترا کفایت نیست
ز عمل کام دل شود حاصلدرد را نزد من حکایت نیست
چون وصیّت کنم بعشق تراکه مرا نوبت وصایت نیست
عشق ما را ولایتی داده استکه کسی را چنان ولایت نیست
رایت خیل عشق فعل بودعشق را نزد فعل رایت نیست

هر کرا عشق نیست در دل و جان

در دل و جان او هدایت نیست

هر کرا درد بی نهایت نیستعشق را پس برو عنایت نیست
عشق شاهیست پا بتخت ازلجز بدو مرد را ولایت نیست
عشق در عقل و علم درنایدعشق را عقل و علم رایت نیست
عشق را بوحنیفه درس نگفتشافعی را در او روایت نیست
عشق حیّ است بی بقا و فناعاشقان را ازو شکایت نیست
عشق حسیست از برون بشرعشق را آب و گل کفایت نیست
هر کرا حلّ شده است مشکل عشقداند آنکس که جزهدایت نیست

عشق زیر لطیفۀ غیبی است

انست؟ از و حکایت نیست

چون درد عاشقی بجهان هیچ دردنیستتا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست
آغاز عشق یک نظرش با حلاوت استانجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست
عشق آتشی است دردل و آبی است دردوچشمباهر که عشق جفت است زین هر دو فرد نیست
شهدیست باشرنک و نشاطی است با تعبداروی دردناکست آنرا که درد نیست

آنکس که عشق بازد و جان بازد و جهان

بنمای عاشقی که رخ از عشق زرد نیست

معشوقه از آن ظریفتر نیستزان عشوه فروش و عشوه خر نیست
شهریست پر از شگرف لیکنزو هیچ بتی شگرف تر نیست
فرزند بسیست چرخ را لیکانصاف بده چنو دگر نیست
مریم کده‌ها بسیست لیکنکس را چو مسیح یک پسر نیست
آنکیست که پیش تیر بالاشچون نیزه همه تنش کمر نیست
وان کیست کز آفتاب رویشچون کان همه خاطرش گهر نیست
چون او قمری قمار دل رادر زیر ولایت قمر نیست
شمشیر کشان چشم او راجز دیدۀ عاشقان سپر نیست
در تاب دو زلفش از بلاهایارب زنهار تا چه در نیست
از بوالعجبان نیایدش رویرویش گویان که روی گر نیست
سم زهر بود بلفظ تازیزو هیچ خطیر با خطر نیست
جز آتش عشق آن صنم هیچدر کورۀ جان ما مقر نیست
دندان و لب چو سین و میمشاین نادره بین که جز شکر نیست
در عشق و بلاش جان ودل راحقا که جز از حذر حذر نیست
شادی و غمست عشق و ما راغم هست ولیک آن دگر نیست
از رد و قبول دلبران راچه سود که هیچ بی جگر نیست
اوسیم براست و سیم زی اوگر زر نبود ترا خطر نیست
مارا چه ز سیم او که ما راروی چو زر است و روی زر نیست
حقّا که ظریف روزگارانگر هست حریف ما دگر نیست
ما را کلهی نهاد عشقشکان بر سر هیچ تاجور نیست

اندر طلبش سوی سنائی

غم تاج سرست و درد سر نیست

ای سنائی خواجگی با عشق جانان شرط نیستجان به تیر عشق خسته دل بکیوان شرط نیست
رب ارنی بر زبان راندن چو موسی وقت شوقپس بدل گفتن انا الاعلی چوهامان شرط نیست
از پی عشق بتان مردانگی باید نمودگرچوزن بی همّتی پس لاف مردان شرط نیست
چون انا اللّه در بیابان هدی بشنیده‌ایپس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست
از پی مردانگی خواهی که در میدان شویدور کردن گردگوئی همچو چوگان شرط نست
چون جمال یوسفی غایب شده است از پیش توپس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست
ور همی دعوی کنی گوئی که ای صبر جمیلپس فغان و گریه اندر بیت احزان شرط نیست

چون همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست

پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست

جام می پرکن که بی جام میم انجام نیستتا بکام او شوم این کار جز ناکام نیست
ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنمزانکه در هجر دلارامم مرا آرام نیست
ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بودعاشقی ورزیم وزین به در جهان خودکام نیست

دام دارد چشم مادامی نهاده بر نهیم

کیست کو هم بسته و پابستۀ این دام نیست

جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیستسوگند خورم من که بجای تو کسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بی یارفریاد همی خوانم و فریادرسم نیست
در عشق نمیدانم درمان دل خویشخواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
هر شب بسر کوی تو آیم متواریبا بدرقۀ عشق تو بیم عسسم نیست

گوئی که طلبکار دگر یاری رو رو

آری صنما محنت عشق تو بسم نیست

از روی تو با شکونه نم نیستوز زلف تو با بنفشه خم نیست
در بتکده هاء چین و ماچینمانند تو لعبت ای صنم نیست
گر راستی قلم بود خوباز قدّ تو راستر قلم نیست
ور نقش ارم بدیع باشدچون روی تو نقش در ارم نیست
پیوسته بهم بود غم و دلنزد تو و نزد ما بهم نیست
آنجا که منم غمست و دل نیستوانجا که توئی دلست و غم نیست

جز گونۀ زرد و اشک سرخم

بر جامۀ عشق ما علم نیست

عشق رخ تو بابت هر مختصری نیستوصل لب تو درخور هر بی خبری نیست
هرچند نگه میکنم از روی حقیقتیک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرۀ عهد برون شددر هستی خویشم بسر تو که سری نیست
بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یادهرچند که آرام تو جز بادگری نیست
دربند خسی وین عجبی نیست که امروزاسبی که بکار آید بی داغ خری نیست
خصمم ببدی گفتن من لب چو گشایدمن بنده مقرّم که خود از من بتری نیست
بسیار جفاهات رسید است برویمالمنة للّه که ترا درد سری نیست
بسیار سمرهاست در آفاق ولیکندل سوزتر از عشق من و تو سمری نیست

بسیار گذر کرد در آفاق سنائی

افتاد بدام تو و از تو گذری نیست

هر چند مه ما را از ما خبری نیستدل برده‌ای از ما دل ما را اثری نیست
ما در خطر افتادیم از عشق چه گوئیمکانجا دل و جان و تن ما را خطری نیست
گویند که خورشید رسد در همه عالمپس چون که بسالیش که بر ما گذری نیست
زونور گرفتست جهان جمله سراسربی نور بماندیم و سوی ما شرری نیست
از حسن خود ار داد بدادی ز سر لطفکس در همه کس جز که لبش دادگری نیست
زین پیش چنین خلق نگفتست که بوده استوامروز همانا که بعالم دگری نیست
من سوخته در آتش و این طرفه تر آنجاخود هیچ ز عشق من و از من خبری نیست

زان شاخ برومند جهان چون که سنائی

آویخته زان شاخ و بر آن شاخ بری نیست

کار دل باز ای نگارینا ز بازی درگذشتشد حقیقت عشق وازحدّمجازی درگذشت
گر ببازی بازی از عشقت همی لافی زدمکار بازی بازی از لاف و ز بازی درگذشت
اندک اندک دل براه عشقت ای بت گرم شدچون زمن پیشی گرفت ازاسب تازی درگذشت
سود کی دارد کنون گر گوید ای غازی بدارتیرچون از شست شداز دست غازی درگذشت
چشم خونخوار تو ازقتّال سجزی دست بردزلف دلدوز تو از طرّار رازی درگذشت
گرچه‌کشمیریست‌آن سیمین صنم از حسن خویشاز بت چینی و ماچین و طرازی درگذشت

بی نیاز ارداشتی خوشدل سنائی را کنون

این نیاز و خوشدلی و بی نیازی در گذشت

سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشتاشک‌خون کردم ز غم چون برمن ازعمداگذشت
من ز غم رفتم ولی ترسیدم از نظاره‌ایکاندرین ساعت برین ره حور یا حورا گذشت
گفت خورشید خرامان دیدم و ماه سماکز تکبّر دوش او بر زهرۀ زهرا گذشت
لؤلؤ لالا همی بارم ز عشقش برکنارکز کنارم ناگهان آن لؤلؤ لالا گذشت
با خط مشکین ز سیمین عارضی کایزد نهادمورچه گوئی بعمدا بر رهی بیضا گذشت
آنچه بر جانم رسید ازعشق آن زیبا صنمصد یکی زان باللّه ار بر وامق و عذرا گذشت
حلقۀ زلفش بُدی چون عروة الوثقی مراای مسلمانان فغان کان عروة الوثقی گذشت

دین و دنیا گفتمی دربازم اندر کار عشق

کارمن با او کنون از دین و از دنیا گذشت

کبر تو از عالم کبری گذشتفتنه شدن در تو ز فتوی گذشت
ای همه معنی شده از لطف محضدعوی عشق تو ز دعوی گذشت
وی شکرین لب ز پی آن شکرکار من از شکر وز شکوی گذشت
بس که ز بس جستن دل دوستیدل رکین ماشد و ز دنیی گذشت؟
چون گذرم بر تو چه گویند خلقمجنون بر حلّه لیلی گذشت
جلوه کنان حسن تو از بس جمالگوئی بر تور تجلّی گذشت
مملکت حسن ترا در جهانمرتبت از عالم معنی گذشت

بنده ترا گشت سنائی از آنک

ملک تو از ملک کسری گذشت

زینهار این یادگار از دست رفتدر غم تو روزگار از دست رفت
چون مرا دل بود با او برقراردل شد و با دل قرار از دست رفت
سیم و زر بودی مرا و صبر و هوشدر غم تو هر چهار از دست رفت
پای من در دام تو بس سخت ماندگر نگیری دست کار از دست رفت
یار بودی مر مرا از روی مهریاری اکنون کن که یار از دست رفت

این همه خوارست کاندر عاشقی

چون سنائی صد هزار از دست رفت

عشق ازین معشوقگان بی وفا دل برگرفتدست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سرگرفت
عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندیداز در سلمان درآمد دامن بوذر گرفت
اینت بی همّت که در بازار صدق و معرفتروی از عیسی بگردانید و سمّ خر گرفت
سامری چون در سرای عافیت بگشاد لباز برای فتنه را شاگردی آزر گرفت
نان اسکندر خوری و خدمت دارا کنیخاک سیم از حرص پنداری که آب زرگرفت
بوالعجب بازیست در هنگام مستی بازفقرکز میان خشک رودی ماهیان تر گرفت
سالها مجنون طوافی کرد در کهسار دوستتا شبی معشوقه را در خانه بی مادر گرفت
آنچه از مستی و کوتاهی شبی آهنگ کردتا سر زلفش نگیرد زود ازو سر برگرفت
خواجه از مستی شبی بر پای چاکر بوسه دادتا نه پنداری که چاکر قیمت دیگر گرفت
زین عجایب تر که چون دزد از خزینت نقد برددیده بان کور گوش پاسبان کر گرفت
این مرقّعها و این سالوسها و رنگهاامر معروفست کز وی جانها آذر گرفت
دیو بد دینست لیکن بر در دین ره زندزهر ما زهر است لیکن معدنی شکر گرفت
ای سنائی هان که تا نفریبدت دیو لعینکز فریب دیو عالم جمله شور و شر گرفت

هر دعاگوئی که در شش پنج او دادی بخواب

چون سنائی زیر هفت اختر ره ششدر گرفت

دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منتبامدادان پکه دست منست و دامنت
چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمیننه همین آب و زمین بخشید باید بامنت
سوزنی گشتم بباریکی بخیاطی فرصتتا همی دوزد گریبان و زه پیراهنت
آتش هجرت بخرمنگاه صبرم باز خوردگفت از تو برنگردم تا نسوزم خرمنت

گر نگیری دستم ایجان جهان در عشق خویش

پیشت افتم باژگونه خون من در گردنت

ای کوکب عالی درج، وصلت حرامست و حرجای رکن طاعت همچو حج، الصبر مفتاح الفرج
عاشق بسی گوید همی، رخ را بخون شویدهمیشاعر چنین گوید همی، الصبر مفتاح الفرج
تا کی بود رازم نهفت، غم خانۀ صبرم برفتلقمان چنین در صبر گفت، الصبر مفتاح الفرج
تا کی کشم بیداد من، تا کی کنم فریاد منروزی بیابم داد من، الصبر مفتاح الفرج
ایّوب با چندین بلا، کاندر بلا شد مبتلاپیوسته این بودش دعا، الصبر مفتاح الفرج
یعقوب کز هجر پسر، چندین بلاش آمد بسرقولش همی بُد سربسر، الصبر مفتاح الفرج
یوسف که اندر چاه شد، کام دل بدخواه شداز چاه سوی جاه شد، الصبر مفتاح الفرج
وامق بعذرا چون رسید، عروه به عفرا چون رسیداسعد باسماء چون رسید، الصبر مفتاح الفرج
تا جانم از تو خسته شد، تادل بمهرت بسته شدگفتار من پیوسته شد، الصبر مفتاح الفرج
از تو بدل آزرده‌ام، چون تن کناغی کرده‌امدر پیش دل آورده‌ام، الصبر مفتاح الفرج
مردم که باشد در جهان، باغم نماند جاودانهم بگذراند اندهان، الصبر مفتاح الفرج

پندسنائی گوش کن، غم چون رسدرونوش کن

چون شادی آید هوش کن، الصبر مفتاح الفرج

نگارینا دلم بردی، خدایم بر تو داور بادبدست هجر بسپردی، خدایم بر تو داور باد
وفاهائی که من کردم، مکافاتش جفا آمدبتابس ناجوانمردی، خدایم بر تو داور باد
بتو من زان سپردم دل، نگارا تا مرا باشیچون دل بردی و جان بردی، خدایم برتوداورباد

زدی اندر دل و جانم ز عشقت آتش هجران

دمار از من برآوردی خدایم بر تو داور باد

معشوقه بسامان شد، تا باد چنین بادکفرش همه ایمان شد، تا باد چنین باد
زان لب که همی زهر فشاندی بتکبّراکنون شکر افشان شد، تا باد چنین باد
آن غمزه که بد بودی با مدعی سستامروز بتر زان شد، تا باد چنین باد
آن رخ که شکر بود نهانش بلطافتاکنون شکرستان شد تا باد چنین باد
حاسد که چو دامنش ببوسید همی پایبی سر چو گریبان شد تا باد چنین باد
نعلی که بینداخت همی مرکبش از پایتاج سر سلطان شد، تا باد چنین باد
پیداش جفا بودی، پنهانش لطافتپیداش چو پنهان شد، تا باد چنین باد
چون گل همه تن بودی، تابود چنین بودچون باده همه جان شد، تا باد چنین باد
دیوی که بر آن کفر همی داشت مر او راآن دیو مسلمان شد، تا باد چنین باد

تا لاجرم از شکر سنائی چو سنائی

مشهور خراسان شد تا باد چنین باد

دوش یارم ببر خویش مرا بار ندادقوت جانم زد و یاقوت شکر بار نداد
آن درختی که همه عمر بکشتیم بامیددوش در فرقت او خشگ شد و بار نداد
شب تاریک چو من حلقه زدم بر در اوبار چون داد دل او که مرا بار نداد
این چنین کار از آن یار مرا آمد پیشکم ز یکماه دل و چشم مرا کار نداد
شربتی ساخته بود از شکر و آب حیاتنه نکو کرد که یک قطره به بیمار نداد

هرکه او دل بغم یار دهد خسته شود

رسته آنست که او دل بغم یار نداد

روزی دل من مرا نشان دادوز ماه من او خبر بجان داد
گفتا بشنو نشان ماهیکو نامۀ عشق در جهان داد
خورشید رهی او نزیبدمه بوسه ورا بر آستان داد
یکروز مرا بخواند و بنواختوانگاه بوصل من زبان داد
برداشت پیاله و دمادممی داد مرا و بیکران داد
من دانستم که می بلائیستلیکن چکنم مرا چوزان داد

از باده چنان مرا بیازرد

کز سر بگرفت و در میان داد

تا نگار من ز محفل پای در محمل نهادداغ حسرت عاشقان را سربسر بر دل نهاد
دلبران بیدل شدند زانگه که او بربست بارعاشقان دادند جان چون پای در محمل نهاد
روز من چون تیره زلفش گشت از هجران اوچون بدیدم کان غلامش رخت بر بازل نهاد
زان جمال همچو ماهش هرچه بود ازتیره شبشد هزیمت چون نگار رخ سوی منزل نهاد
زاب چشم عاشقان آن راه شدپرآب و گلتا بمنزل نارمید او گام خود در گل نهاد
راه او پر گل همی شد کز فراق خود همیدر دو دیدۀ عالمی از عشق خود پلپل نهاد

چاکر از غم دل ز مهرت بر گرفت از بهر آنک

با اصیل الملک خواجه اسعد مقبل نهاد

این نه زلف است آنکه او بر عارض رخشان نهادجور ضحاک است کو بر عدل نوشروان نهاد
گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکریارب آن چندین حلاوت در لبی بتوان نهاد
توبه و پرهیز مارا تابش از هم باز کردتا بعمدا زلف را بر آن رخ تابان نهاد
دیدمش یکروز شادان و خرامان از کشیهمچو ماهی کش فلک یک روز در دوران نهاد
گفتم ای مست جمال آن وعدۀ وصل تو کوخوش بخندید آن صنم انگشت بر مرجان نهاد

گفت مستم خوانی و بروعدۀ من دل نهی

ساده دل مردا که دل بروعدۀ مستان نهاد

تا کی کنم از طرّۀ طرّار تو فریادتا کی کشم از غمزۀ غمّاز تو بیداد
یک شهر زن و مرد همی باز ندانندفریاد من از خنده و بیداد تو از داد
آن روز که زلفین نگون تو بدیدندگشتند ترا بنده چو من بنده و آزاد
هشیار نشد هر که ز گفتار تو شد مستغمناک نشد هر که ز دیدار تو شد شاد
من با رخ چون لاله و با عارض چون مشکبا قامت چون تیر ز وصل تو کنم یاد
تو زر کنی از لاله و کافور کنی مشکچوگان کنی از نیزه زهی جادوی استاد
ویران کنی آن دل که درو سازی منزلهرگز نگذاری که بود منزلت آباد
ای منزل تو گشته ز آشوب تو ویرانآن شهر کزو خاستی آباد همی باد
جیحون شده چشم من از آن زلف سمن سابر باد شده زلف تو از قامت شمشاد
مشهور جهان گشته سنائی زغم تواز روی چو خورشید تو ای طرفۀ بغداد
تو مایۀ خوبی شدی ای مایۀ خوبانافکنده درین خسته دلم عشق تو بنیاد

صد رحمت و صد شادی بر جان تو ای بت

مادر که ترا زاد بر او نیز دعا باد

ایّام چو من عاشق جانباز نیابددلداده چنو دلبر طنّاز نیابد
از روی نیاز او همه را روی نمایدیک دل شده او را ز راه ناز نیابد
بگداخت مرا طرّۀ طرّارش از آنسانپیشم بدو صد غمزۀ غمّاز نیابد
چو نان شدم ایجان زنحیفی و نزاریکز من بجز از گوش من آواز نیابد
رفت است بر دوست، نیاید بر من دلداند که چنویک بت دمساز نیابد

گشتست دل آگاه که من هیچ نماندم

زان باز نیاید که مرا باز نیابد

مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بنددبمژگان در همی دانم مرا عقد درر بندد
بیاید هر شبی هجران ببالینم فرو کوبدبدان آید همی هر شب که چشمم بر سهر بندد
نیارم گفت ویرا من که خواب من نبد ایجانیقین دانم که گر گویم بر غم من تبر بندد
سحرگه صعب‌تر باشد مرا هجران آن دلبرکه جادو بندهای سخت در وقت سحر بندد

همی دانم من ای دلبر که هستم من غریب ایدر

به بینی محملم فردا شتربان بر شتر بندد

کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویتشن خنددکه جزبی معنیئی چون تو چو تو دلدار نپسندد
وگرنوکیسۀ عشقی تو از شوخی بدست آریقباها کز تو در پوشد کمرها کز تو دربندد
ز عمر و صبر و دین ببرید آن کو بست بر تو دلز جاه و مال و جان بگسست هرکوباتوپیوندد
سنائی گر بتو دل داد بستاند که بد عهدیگزافست این چنین زیرک زناجنسی کمر رندد

که گر تو فی المثل جانی چنان بستاند از تو دل

که یک چشمت همی گرید دگر چشمت همی خندد

آنکس که ز عاشقی خبر دارددایم سر نیش بر جگر دارد
جان را بقضای عشق بسپاردتن پیش بلا و غم سپر دارد
گه دست بلا فراز دل گیردگه سنگ تعب بزیر سر دارد
پیوسته چو من فکنده تن گردددل را ز هوای نفس بردارد
بگسسته شود ز شهر و ز مسکنهر دم زدنی رهی دگر دارد
هرچند که زهر عشق می نوشدآن زهر بگونۀ شکر دارد
وان دیده بدست غیر بر دوزدکو جز بجمال حق نظر دارد
ای یار مقامر خراباتیطبع تو طریق مختصر دارد
بنمای بمن کسی که او چون مندر کوی مقامری مقر دارد

یا از ره کم زنان نشان جوید

یا از دل بی دلان خبر دارد

دلم با عشق آن بت کار داردکه او با عاشقان پیکار دارد
بدست عشقبازی در فتادمکه او عاشق چو من بسیار دارد
دل من عاشق عشقست و شایدکه از من یار دل بیزار دارد
کرامعشوق جز عشقست از آنستکه او آیینۀ زنگار دارد
یکی باغست این پر گل ولیکنهمه پیرامن او خار دارد
نبیند هرگز آنکس خواب را رویکه عشق او را شبی بیدار دارد
نه هموار است راه عشق آنکسکه با جان عشق را هموار دارد

غم جانان خرد و جان فروشد

کسی کو ره بدین بازار دارد

آنرا که خدای از قلم لطف نگاردشاید که بر او زحمت مشاطه نیارد
مشاطه چه حاجت بودآنرا که همی حسنهر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد
انگشت نمای همه دل ها شود ارچهناخنش نباشد که سر خویش بخارد
با زحمت شانه چکند چنبر زلفیکاندر شب او عقل همی روز گذارد
مشاطه نه خام آید جائیکه بدانجاینقّاش ازل بر صفتش خامه گذارد
کی زشت شود روی نکو ار بنشویندکی خشگ شود طوبی اگر ابر نبارد
ای آنکه همه برزگر دیو در اسلامدر مزرعۀ جان تو جز لاف نکارد
مشاطۀ تو چون تو بوی دیو تو لابدهم نقش ترا بر دل و بر جان بنگارد
کانکس که مر او را نبود جلوه گر از عشقشهد از لب او جان و خرد زهر شمارد
وانرا که قبولش نکند عالم اقبالگر گل شکری گردد کس را نگوارد
حقّا که بهر دم سقری نقد ببینیگر هیچ ترا حسن بخوی تو سپارد
هر روز دگر لام کشی از پی خوبیزین لام چه سودت که الف هیچ ندارد

آنجا که چنو جان طلبی یافت سنائی

جانرا بگذارد چو توئی را نگذارد

با من بت من تیغ جفا آخته داردصبر از دل من جمله برون تاخته دارد
او را دلم آرامگه است و عجبست اینکارامگه خویش برانداخته دارد
صد مشعله از عشق برافروخته دارمتا صد علم از حسن برافراخته دارد
جانم ببرد تا ندبی نرد ببازمزیرا که دلم درندبی باخته دارد
جز من که ز صبر از پی او ساخته بودماز آتش دود دل بگداخته دارد
از دل کمر عشق تو بستم چو قماریدر گردن جان طوق نه چون فاخته دارد

صد سلسله دارد ز شبه ساخته بر سیم

آن سلسله گوئی پی من ساخته دارد

نور رخ تو قمر نداردشیرینی تو شکر ندارد
خوش باشد عشق خوبروئیکز خوبی خود خبر ندارد
دارندۀ شرق و غرب سلطانمانا که چو تو دگر ندارد
رضوان بهشت حق یقینمچون تو بسزا پسر ندارد
خوبی که بدو رسید نتوانباغی باشد که در ندارد
با زر بزید بکام عاشقپس چون کند آنکه زر ندارد
بی وصل تو بود عاشقانتچون شخص بود که سر ندارد
رو خوبی کن چنانکه خوبیکاین خوبی دیر برندارد

هر چند نصیحت سنائی

نزد تو بسی خطر ندارد

آنی که چو تو گردش ایّام نداردسلطان چو تو معشوق دلارام ندارد
چون دانۀ یاقوت تو گل دانه نداردچون دام بناگوش تو به دام ندارد
بادی نبزد در همه آفاق که از ماسوی لب تو نامه و پیغام ندارد
دادی ندهد عشق تو ما را که در آن دادبی داد تو افراخته صمصام ندارد

می در نرسم در تو بصد حیله و افسون

گوئی قدم دولت من گام ندارد

تا لب تو آنچه بهتر آن بردکس ندانم کز لب تو جان برد
دل خرد لعل تو و ارزان خردجان برد جزع تو و آسان برد
کیست آن کو پیش تو سجده نبردبنده باری از بن دندان برد
زلف تو چوگان بدست آمد پدیدصبر کن تا گوی در میدان برد
مردن مردان کنون آمد پدیدباش تا شبرنگ در جولان برد

من کیم کز تو توانم برد ناز

نار تو گر تو توئی سلطان برد

ای کم شده وفای تو این نیز بگذردوافزون شده جفای تو این نیز بگذرد
زین بیش نیک بود بمن رای تو گذشتگر بد شدست رأی تو این نیز بگذرد
گر دوری از هوای منت هست روز و شبجای دگر هوای تو این نیز بگذرد
گر هست مستمند دل بی گناه مندر محنت و بلای تو این نیز بگذرد
وصلم که بود روز طرب دلگشای توگر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد
بگذشت آن زمان که بدم من سزای تواکنون نیم سزای تو این نیز بگذرد

گر سیر گشتی از من و خواهی که نگذرم

گرد در سرای تو این نیز بگذرد

منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سردز یاد تو نبوم فرداگر بوم ز تو فرد
اگر زمانه ندارد ترا مساعد منزمانه را و ترا کی توان مساعد کرد
جز آنکه قبله کنم صورت خیال تراهمی گذارم با آب چشم و با رخ زرد
همه دریغ و همه درد من ز تست و بتوبباد گرم تو گرم و بباد سرد تو سرد
من آن کسم که مرا عالمی پر از خصمندهمی برآیم با عالمی بجنگ و نبرد
گر از تو عاجزم این حال را چگونه کنمبپیش خصمان مردم بپیش عشق نه مرد
روان و جانی و مهجور من ز جان و روانبیکدل اندر زین بیشتر نباشد درد
اگر جهان همه بر فرق من فرود آیدبنیم ذرّه نیابد بروی من بر گرد

دریغم آنکه بفصل بهار و لاله و گل

بیاد روی تو درد و دریغ باید خورد

زلف پر تابت مرادر تاب کردچشم پرخوابت مرا بیخواب کرد
با تن من کرد نور عارضتآنکه با تار قصب مهتاب کرد
عنبرین زلفت چو چوگان خم گرفتتا دلم چون گوی در طبطاب کرد
وان لب عنّاب گونت طعنه کردتا سرشگم سرخ چون عنّاب کرد
گر عجب بود آنکه عشق تو مرامست و هالک بی نبید ناب کرد
این عجب تر آنکه عشقت رایگانچشم من پر لؤلؤ خوشاب کرد
میغ روی خوب چون خورشید توچشمۀ خورشید را محراب کرد

واتش روی ترا چون سجده برد

همچو ابدالان گذر بر آب کرد

عاشقی تا در دل ما راه کرداغلب انفاس ما را آه کرد
بود هر باری دلم عاشق بطوعبرد و زیر پای عشق اکراه کرد
عیش چون نوش مرا چون زهر کردصبر چون کوه مرا چون کاه کرد
باز در شهر مسلمانان مغیکرد ما را بسته و ناگاه کرد
از تن باریک من زنّار ساختوز دل سنگینم آتشگاه کرد
با همه محنت که دیدم من ز عشقکو مرا بی قدر و آب و جاه کرد

نیکخواهم عشق را گرچه مرا

او بکام دشمن و بدخواه کرد

سؤال کرد دل من که دوست با توچه کردچرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد
دراز قصه نگویم حدیث جمله کنمهر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخورد
جفا نمود و نبخشود و دل ربود و ندادوفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد
چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافتچو آستینش گرفتم گرفت بردا برد
نه چاره‌ای که دل از دوستیش باز کشمنه حیله‌ای که توانمش باز راه آورد
بر انتظار میان دو حال ماندستمکشید باید رنج و چشید باید درد

ایا سنائی لؤلؤ ز دیدگانت مبار

که در عقیلۀ هجران صبور باید مرد

روی خوبت نهان چه خواهی کردشورش عاشقان چه خواهی کرد
مشک زلفی و نرگسین چشمیتا بدان نرگسان چه خواهی کرد
خونم از دیدگان بپالودیرنج این دیدگان چه خواهی کرد
هر زمان بر تو یار اندیشمتا تو اندر جهان چه خواهی کرد
نقش آب روان مباش بپاشنقش آب روان چه خواهی کرد
مژه تیری و ابروان چو کمانپس تو تیر و کمان چه خواهی کرد
دل ببردی و قصد جان کردییله کن جان تو جان چه خواهی کرد
زان کمر طرف بر میان من استبار آن بر میان چه خواهی کرد
ای چو جان و دلم بهر وصلتوصلت عاشقان چه خواهی کرد
آشکار است حسن بر رخ تواز خط او را نهان چه خواهی کرد
بر رخ من ز آب دیدۀ خویشهمچو لاله نشان چه خواهی کرد
در دلم درد دل شعاع گرفتبر رُخم خون فشان چه خواهی کرد

چون سنائی سگی بکوی تو در

نعرۀ پاسبان چه خواهی کرد

ناز را روئی بباید همچو وردور نداری گرد بدخوئی مگرد
یا بگستر فرش زیبائی و حسنیا بساط کبر و ناز اندر نورد
نیکوئی و لطف گو با تاج و کبرکعبتین و مهره گو با تخته نرد
درسرت با دست و بررو آب نیستپس میان مادوتن زین است گرد
زشت باشد روی نازیبا و نازصعب باشد چشم نابینا و درد
جوهرت ز اول نبوده است این چنینبا تو ناز و کبر کرد این کار کرد
ز رز معدن سرخ روی آید برونصحبت ناجنس کردش روی زرد
کی کند ناخوب را بیداد خوبچون کند نامرد را کافور مرد
تو همه بادی و ما را با تو صلحما ترا خاک و ترا با ما نبرد
لیکن از یاد تو مارا چاره نیستتا درین خاکست ما را آب خورد
ناز با ما کن که در باید همیاین نیاز گرم را آن ناز سرد
ور ثنا خواهی که باشد جفت توبا سنائی چون سنائی باش فرد

در جهان امروز بردابرد تست

باردی باشد ترا گفتن که برد

صحبت معشوق انتظار نیرزدبوی گل و لاله زخم خار نیرزد
وصل نخواهم که هجر قاعدۀ اوستخوردن می محنت خمار نیرزد
زانسوی دریای عشق گر همه سودستآن همه سود آفت گذار نیرزد
این دو سه روز غم وصال و فراقتاین همه آشوب کار و بار نیرزد

روز شود در شمارم از غم جانان

خود عمل عاشقی شمار نیرزد

عشق آن معشوق خوش برعقل وبرادراک زدعشق بازی را بگرد خاک بر افلاک زد
بر جمال چهرۀ او عقل ها را پیرهننعرۀ عشق از گریبان تا بدامن چاک زد
حسن او خورشید و ماه و زهره برفتراک بستلطف او در چشم آب و باد وآتش خاک زد
آتش عشقش جنیبتهای زر چون درکشیدآب حیوانش بخدمت چنگ در فتراک زد
شاه عشقش چون یکی برکدخدای روم تاختگفتی افریدون درآمد گرز بر ضحاک زد
زهراو آب رخ تریاک برد و پاک برددرد او بر لشکر درمان زد و بی باک زد
درد او دیده چو افسر بر سر درمان نهادزهر او چون تیغ دل بر تارک تریاک زد
جادوی استاد پیش خاک پای او بسیبوسهای سرنگون بر پایش از ادراک زد
عقل و جانرا همچو شمع و مشعله کردآنگهیآتش بی باکی اندر عقل و جان پاک زد

می سنائی را همو داد و هموزان پس بجرم

سرنگون چون خوشه کرد وحد بچوب تاک زد

خوبت آراست ای غلام ایزدچشم بد دور خه بنام ایزد
نافرید و نیاورید بحسنهیچ صورت چو تو تمام ایزد
در جهان جمالت از رخ و زلفبهم آورد صبح و شام ایزد
سبب آبروی جانها کردخاک کوی تو گام گام ایزد
از پی عزّت جمال تو دادصورت لطف را قوام ایزد
از پی منّت وجود تو کردگرد نان را بزیر وام ایزد
از پی خدمت رکاب تو دادآدمی را دم دوام ایزد
کرد گرد سم ستور رهتسرمۀ چشم خاص و عام ایزد
زاهرمن گر بپرسی ایزد کیستگوید آن رخ نگر کدام ایزد
ای بهر دم شراب آدم خوارزده بر جام جانت جام ایزد
سر دام خودی نداری هیچزان مدامت دهد مدام ایزد
وز برای شکار دلها ساختخال تو داند زلف دام ایزد
آنچنان کعبه‌ای که هست ترادر و دیوار و صحن و بام ایزد
بده انصاف هیچ وانگرفتاز تو از نیکوئی و کام ایزد
خوبت آراسته است طرفه تر آنکخود همی گویدت بنام ایزد

تو مقیمی از آن سنائی را

داد بر درگهت مقام ایزد

زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزدزهی خوشخو زهی والا بنامیزد بنامیزد
غبار نعل اسب تو بدیده درکشد حورازهی سیرت زهی سیما بنامیزد بنامیزد
ز شرم روی و دندانت خجل پروین و مه هرشبزهی زهره زهی جوزا بنامیزد بنامیزد
زخجلت سروقدّت را همی گوید پس از سجدهزهی قامت زهی بالا بنامیزد بنامیزد
من از عشق و تواز خوبی بعالم در سمر گشتهزهی وامق زهی عذرا بنامیزد بنامیزد
بهشت از رشک کوی تو نهان کردست روی خودزهی رضوان زهی حورا بنامیزد بنامیزد

سنائی را ز سودایت دلی دیوانه ماند از کل

زهی مجنون زهی شیدا بنامیزد بنامیزد

زهی چابک زهی شیرین بنامیزد بنامیزدزهی خسرو زهی شیرین بنامیزد بنامیزد
میان مجلس عشرت ز کم گوئی و خوشخوئیزهی سوسن زهی نسرین بنامیزد بنامیزد
میان مردمان اندر ز خوش خوئی و دلجوئیزهی زُهره زهی پروین بنامیزد بنامیزد
دل و جانم همی دوزد بغمزه ناوک مژگانتزهی ناوک زهی زوبین بنامیزد بنامیزد
خرد زآنصورت و سیرت همی خیره فرو ماندزهی آئین زهی آذین بنامیزد بنامیزد
مرا گفتی توئی عاشق دل و جان را ندا کن هینزهی فرمان زهی تلقین بنامیزد بنامیزد
زدرد عشق خود رستم ز درد خویشتن بینیزهی شربت زهی تسکین بنامیزد بنامیزد
چوچشم وشکل دندانت ببینم هرزمان گویمزهی طه زهی یاسین بنامیزد بنامیزد
گلاب افشان شداین چشمم زگردنعل گلگونتزهی امکان زهی تمکین بنامیزد بنامیزد

سگی خواندی سنائی را وانگه گفتی آن من

زهی احسان زهی تحسین بنامیزد بنامیزد

چه رنگهاست که آن شوخ دیده نامیزدکه تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد
گهی ز طیره گری نکته‌ای در اندازدگهی به بوالعجبی فتنه‌ای بر انگیزد
بهیچ وقت ببازی کرشمه‌ای نکندکه صدهزار دل از غمزه در نیاویزد
گهی کزو بنفورم بر من آید زودگهش چو خوانم با من بقصد بستیزد
خبر ندارد از آن کز بلاش نگریزمکه هیچ تشنه ز آب حیات نگریزد
هزار شربت زهر ار ز دست او بخورمز عشق نعره هل من مزید برخیزد
نه از غم است که چشمم همی ز راه مژههزار دریا پالونه وار می‌بیزد
ز بهر خصم همی سرمه سازد از دیدهچو دود یافت ز بهر سنائی آمیزد
بهر که مردم چشمم نگه کند جز از اوجنایتی شمرد آب ازان سبب ریزد

جواب آن غزل خواجه بوسعید است این

مرا دلیست که با عافیت نیامیزد

دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشدجهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد
ترا گر من بوم شاید وگرنه هم روا باشدترا چون من فراوانند مرا چون تو کجا باشد
جفاهای تو نزد من مکافاتش بجا باشدولیکن آن کند هر کس که از اصلش سزا باشد
نگویند ای مسلمانان هرانکو مبتلا باشدنباشد مبتلا الّا خداوند بلا باشد
چنین گیرم که این عالم همه یکسر ترا باشدنه آخر هر فرازی را نشیبی در قفا باشد

سنائی از غم عشقت سنائی گشت ای دلبر

مگوئید ای مسلمانان خطا باشد خطا باشد

معشوقه که او چابک و چالاک نباشدآرام دل عاشق غمناک نباشد
از چرخ ستمکاره نباشد بغم و بیمآنرا که چو تو دلبر بی باک نباشد
در مرتبت از خاک بسی کم بود آن جانکو زیر کف پای تو چون خاک نباشد
نادان بود آنکس که ترا دید و از آن پساز مهر دگر خوبان دل پاک نباشد
روی تو و موی تو بس اند ارچه جهانراهم روز و شب و انجم و افلاک نباشد

یکدم نزند شادی با جان سنائی

روزی که دلش از غم توچاک نباشد

هر دل که قرین غم نباشداز عشق بر او رقم نباشد
من عشق تو اختیار کردمشاید که مرا درم نباشد
زیرا که درم هم از جهانستجانان و جهان بهم نباشد
با دیدن رویت ای نگارینگوئی که غمست غم نباشد
تا در دل من نشسته باشیهرگز دل من دژم نباشد

پیوسته در آن بود سنائی

تا جز بتو متّهم نباشد

در مهر ماه زهدم و دینم خراب شدایمان و کفر من همه رود و شراب شد
زهدم منافقی شد و دینم مشعبدیتحقیقها نمایش و آبم سراب شد
ایمان و کفر چون می و آب زلال بودمی آب گشت و آب می صرف ناب شد

دوش از پیاله‌ای که ثریّاش بنده بود

صافی می درو چو سهیل و شهاب شد

از دوست بهر جوری بیزار نباید شداز یار بهر زخمی افگار نباید شد
ور جان ودل ودین را افگار نخواهی کردبا عشق خوش شوخی در کار نباید شد
گر زانکه چو عیّاران از عهده برون نائیدلدادۀ آن چابک عیّار نباید شد
هرگه که بترک جان آسان نتوانی گفتپس عاشق آن دلبر خونخوار نباید شد
چون سوختن دل را تن در نتوان دادناز لاف برعنائی در نار نباید شد
خواهی که بیاسائی مانند سنائی توهرگز ز می عشقش هشیار نباید شد

خواهی که خبر یابی از خود زنگار خود

الّا ز وجود خود بیزار نباید شد

دل بتحفه هر که او در منزل جانان کشداز وجود نیستی باید که خط برجان کشد
در نوردد مفرش آزادگی از روی عقلرخت بدبختی ز دل از خانۀ احزان کشد
گرچه دشوار است کار عاشقی از بهر دوستاز محبّت بر دل و جان رخت عشق آسان کشد
رهروی باید که اندر راه ایمان پی نهدتا ز دل پیمانۀ غم بر سر پیمان کشد
دین و پیمان و امانت در ره ایمان یکیستمرد کو تا فضل دین اندر ره ایمان کشد
لشکر «لاحول» را بند قطعیت بگسلدوز تفاوت بر شعاع شرع شادروان کشد
خلق پیغمبر کجا تا از بزرگان عربجور و رنج ناسزایان از پی یزدان کشد
صادقی باید که چون بوبکر در صدق و صوابزخم مار و بیم دشمن از بن دندان کشد
یا نه چون عمّر که در اسلام بعد از مصطفیاز عرب لشکر ز جیحون سوی ترکستان کشد
پارسائی کو که در محراب و مصحف بیگناهتا زغوغا سوزش شمشیر چون عثمان کشد

حیدر کرّار کو کاندر مصاف از بهر دین

در صف صفین ستم از لشکر مروان کشد

ما را ز مه عشق تو سالی دگر آمددور از ره هجر تو وصالی دگر آمد
در دیده خیالی که مرا بُد ز رخ تویکباره همه رفت و خیالی دگر آمد
بر مرکب شایسته شهنشاه شکوهتبر تخت دل من بجمالی دگر آمد
شد نقص کمالی که مرا بود بصورتدر عالم تحقیق کمالی دگر آمد
بر طبل طلب میزدم از حرص دوالیناگاه بر آنطبل دوالی دگر آمد
از سینه نهال امل از بیم بکندمبا میوۀ انصاف نهالی دگر آمد
بر عشوه زمن رفت بتعریض نکالاتآسوده بتصریح نکالی دگر آمد

در وصف صفا حیدر اقبال بچشمم

بر دلدل دولت بدلالی دگر آمد

الا برخیز مهرویا که باد مشک بیز آمدهمه لشگرگه غم را مفاجا و گریز آمد
الا برخیز یا ساقی بیار آن بادۀ باقییکی پرجام زرّین را که برصف تیغ تیز آمد
یکی شب بر هوای دل بروز آورد نتوانمبدان ماند که موذن را بمادل بر ستیز آمد
الا یا باد شبگیری رسولی کن سوی موذنهنوز این دل نیارامید بانگ خیز خیز آمد
اگر بیدادئی کردم دو صد بیداد غم خوردمنه عشق آئین من آوردم که چندین رستخیز آمد
ز دیده دُر برآوردم بدامن در بگستردمچو در دامن نگه کردم عروسی را جهیز آمد

نشابوری است معشوقم چو اصل از خاک او دارد

ولیکن چون سخن گوید تو گوئی از شنیز آمد

تا تافته زلفین تو بر گوش نهادندعشّاق ترا غالیه بر دوش نهادند
من حلقۀ فرمان تو در گوش کشیدمتا حلقۀ زلف تو برین گوش نهادند
از جور تو پیراهن عشّاق قبا شدتا نام ترا سرو قباپوش نهادند
تا گرد مه غالیه زنجیر نهادیزنجیر برین عاشق مدهوش نهادند

در وقت ملاحت ز پی فتنه و آشوب

در کام لب تو شکر و نوش نهادند

جادوان از چشم مستت هر زمان افسون برندرومیان از بند زلفت بند دیگرگون برند
خوبرویان بر سر کویت مجاور مانده‌اندتا زدریای وصالت لؤلؤ مکنون برند
روز رستاخیز را ماند سرای و کوی توصدهزاران عاشق از کویت همی افزون برند
ای عجب چندین هزاران دل که درمیدان تستهیچ هشیاری نبینی کز درت بیرون برند
زلف رنگ آمیز آن دلبر تو گوئی هر زمانلشکر کفر از رخش ایمان همی یکسون برند

عالمی در عشق او جان و جهان درباخته

ترسم از تاب فراقش چشم ودل پرخون برند

مرا لبان تو باید شکر چه سود کندبجای مهر تو مهر دگر چه سود کند
مرا تو راحت جانی معاینه نه خبرکجا معاینه باشد خبر چه سود کند
اگر حذر کنم از عشق تو وگر نکنمقضای بد چو بیاید حذر چه سود کند

سپر بپیش نهادیم تیر ظلم ترا

چو تیر بر جگر آید سپر چه سود کند

بر مه از عنبر همی معشوق من چنبر کندهیچکس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند
گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتابگه عبیر بیخته بر لالۀ احمر کند
گرد زنگارش پدید آمد همی بر برگ گلترسم امسالش بنفشه از سمن سر برکند
ای دریغا آن پریرو از نهیب چشم بدسوسن آزاده را در زیر سیسنبر کند
هرکه دید آن خط نورسته بدان یاقوت سرخعاجز آید گر صفات رنگ نیلوفر کند
خیز تا یکچند بر دیدار او باده خوریمپیش از آن کش روزگار بی وفا کیفر کند
مهره بازی دارد اندرلب که همچو بوالعجبگه عقیق کانی و گاه دُرّ و گه شکر کند
چشم جان آهنج دل الفنج جادو بند اوجادوئی داند مگر کز جزع من عبهر کند
آفرین بادا بر آن روئی که گر بیند پریبی گمان از رشگ رویش خاک را بستر کند
این چنین دلبر که گفتم در صفات عشق منگه دو چشمم پر ز آب و گه رخم پر زر کند
گاه چون عودم بسوزد گه گدازد چون شکرگه چو زیر چنگم اندر چنگ را مشگر کند
گه کندبرمن جهان همچو دهان خویش تنگگه تنم چون موی خویش آن لاله رخ لاغر کند
گاه چون ذرّه نشاند مرمرا اندر هواگه رخم از اشک چشمم زعفران تر کند

ای مسلمانان فغان زان دلربای مستحیل

کو جهان برجان من چون سدّ اسکندر کند

گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کندصد هزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند
باد لطفت گر بدار الملک انسان بروزدهر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند
من‌چه‌سگ باشم که در عشق تو خوش یکدم زنمآدم و ابلیس یکجا چون بهمراهی کند
هرکه از تصدیق دل در خویشتن کافر شودبی خلافی صورت ایمانش دلخواهی کند
بی خود اردر کفر و دین آید کسی محبوب نیستمختصر آنست کار از روی آگاهی کند
خفتۀ بیدار بنگر عاقل دیوانه بینکو ز روی معرفت بی وصل اللهی کند
تا درین داری بجز بر عشق دارائی مکنعاشق آن کار خود زاه سحرگاهی کند

ساحری دان مر سنائی را که او در کوی عقل

عشقبازی با خیال ترک خرگاهی کند

وصال حالت اگر عاشقی حلال کندفراق عشق همه حالها زوال کند
وصال جستن عاشق نشان بی خبریستکه تیره روز همه عاشقان وصال کند
رهیست عشق کشیده میان درد و دریغطلب در او صفت بی خودی مثال کند
نصیب خلق یکی خندقی پر از شهوتدر او مجاز و حقیقت همی جدال کند
چو از نصیب گذشتی روا بود که دلتحدیث دلبر و دعوی زلف و خال کند
چو آفتاب رخش محترق شود ز جمالنقاب بندد بعضی ازو هلال کند
نگار من چو شب از گرد مه در آلایدحرام خون هزاران چو من حلال کند
نگه نیارم کردن برویش از پی آنکه جان ز تن بره دیده ارتحال کند
کمال حال ز عشّاق خویش نقص کندبتم چون خوبی بی نقص را کمال کند
وصال او بزمانی هزار روز کندفراق او بشبی صد هزار سال کند
از هرچه گمان برد دلم یار نه آن بودپندار بُد آن عشق و یقین جمله گمان بود
آن ناز و تکلّف بُد و آن مهرفسون بودوان عشق مجازی بُد و آن سود زیان بود
بر روی رقم شدشرری کز دل و جان تافتوز دیده برون آید دردی که نهان بود
توحید من آن زلف بشولیدۀ اوبودایمان من آن روی چو خورشید جهان بود
روئی که رقم بود بر او دولت اسلامزلفی که درو مرتدی و کفر نشان بود
بنمود رخ و روم بیکبار بشوریدآئین بت و بتگری از دیدن آن بود
پس زلف برافشاند و جهان کفر پراکندالحق ز چنان زلف مسلمان نتوان بود
گوئی که درو پای عزیزان همه سر بودراهی که در او وصل نکویان همه جان بود
از خون جگر سیل و ز دل پاره درو خاکمنزلگهش از آتش سوزان دمان بود
بس جان عزیزان که در آن راه فنا شدگور و لحد آنجا دهن شیر ژیان بود
چون کعبۀ آمال پدید آمد از دورگفتند رسیدیم سر راه بر آن بود
بر درگه تو خوار و ز دیدار تو نومیدبر خاک نشستند که افلاس بیان بود

بیرون ز خیالی نبد آنجا که نظر بود

افزون ز حدیثی نبد آنجا که گمان بود

نور تاکیست که آن پردۀ روی تو بودمشک خود کیست که آن بندۀ موی تو بود
ز آفتابم عجب آید که کند دعوی نوردر سرائی که درو تابش روی تو بود
در ترازوی قیامت ز پی سختن نورصد من عرش کم از نیم تسوی تو بود
راه پر جان شود آنجای که گام تو بودکوش پر در شود آنجا که گلوی تو بود
هرکه او روی تو بیند ز پی خدمت توهم بروی تو که پشتش چو بروی تو بود
از تو با رنگ گل و بوی گلابیم از آنکخوی احمد بود آنجای که خوی تو بود
دیدۀ حور بر آنخاک همی رشک بردکه بر آن نقش ز لعل سر کوی تو بود
کافۀ خلق همه پیش رخت سجده برندحور یا روح که باشد که کفوی تو بود

قبله جایست همه سوی تو چون کعبه از آنک

قبلۀ جان سنائی همه سوی تو بود

با او دلم بمهر و مودّت یگانه بودسیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بودعرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویشآدم میان حلقۀ آن دام دانه بود
میخواست تا نشانۀ لعنت کند مراکرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بودم معلّم ملکوت اندر آسمانامید من بخلد برین جاودانه بود
هفصد هزار سال بطاعت ببوده‌اموز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خوانده‌ام که یکی لعنتی شودبودم گمان بهر کس و بر خود گمانه بود
آدم ز خاک بود من از نور پاک اوگفتم یگانه من بوم و او یگانه بود
گفتند مالکان به نکردی تو سجده‌ایچون کردمی که بامنش این در میانه بود
جانا بیا و تکیه بطاعات خود مکنکاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
دانستم عاقبت که بما از قضا رسیدصد چشمه آن زمان ز دو چشم روانه بود

ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست

ره یافتن بجانبشان بی رضانه بود

هر کرا در دل خمار عشق و برنائی بودکار او در عاشقی زاری و رسوائی بود
این منم زاری که از عشق بتان شیدا شدمآری اندر عاشقی زاری و شیدائی بود
ای نگارین چند فرمائی شکیبائی مرابا غم عشقت کجا در دل شکیبائی بود
مر مرا گفتی چرا بر روی من عاشق شدیعاشقی جانا نه خود کامی و خودرائی بود
شد دلم صفرائی از دست فراق این جمالآنکه صفرائی نشد در عشق سودائی بود
آنکه یکساعت دل آورد وببرد و باز دادبر حقیقت دان که او در عشق هرجائی بود
از سخنهای سنائی سیر کی گردند خودجز کسی کو در ره تحقیق بینائی بود

از جمال یوسفی سیری نیابد جاودان

هر کرا بر جان ودل عشق زلیخائی بود

هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شودقطرها گردد ز راه دیدگان بیرون شود
هزار آیت دل بردست یار مراز هر یکیش طبایع دو صد جمال کند
چو او سوار شود سرو را پیاده کندچو غمزه سازد هاروت را نکال کند
حدیث در دهن او تو گوئیی که مگروجود با عدم از لذّت اتّصال کند
گمان بری که سیه زلف او بر آن رخ اویکی شبست که با روز او جدال کند
زهی بتی که بخوبی خویش در نفسیهزار عاشق چون من فرو جوال کند
هزار صومعه ویران کند بیک ساعتچو حلقهای سر زلف جیم و دال کند

تبارک اللّه از آن روی پر ملاحت و زیب

که غایت همه عشّاق قیل و قال کند

مردمان دوستی چنین نکنندهر زمان اسب هجر زین نکنند
جنگ و آزار و خشک یکبارهمذهب و اعتقاد و دین نکنند
چون کسی را بمهر بگزیننددیگری را بر او گزین نکنند
در رُخ دوستان کمان نکشندبر دل عاشقان کمین نکنند
چون منی را بجا رها کردندل بیگانه را رهین نکنند
روز و شب اختیار مهر کنندسال و مه آرزوی کین نکنند
چون وفا خوبتر بود که جفاآن کنند اختیار واین نکنند
بر سماع حزین خورند شرابلیک عشّاق را حزین نکنند
زلف پرچین ز بهر فتنۀ خلقهمچو زلف بتان چین نکنند
این همه میکنی و پنداریکه ترا خلق پوستین نکنند
مکن ای لعبت پری زادهکه پریزادگان چنین نکنند

همه شاه و گدا و میر و وزیر

بهر دنیا بترک دین نکنند

گر سال عمر من بسر آید روا بوداندی که سال عشق همیشه بجا بود
پایان عاشقی نه پدید است تا ابدپس سال و ماه و وقت در او از کجا بود
ای وای و حسرتا که اگر عشق یکنفسدر سال و ماه عمر زجانم جدا بود
ای آمده بطمع وصال نگار خویشنشنیده‌ای که عشق پریرو بلا بود
پروانۀ ضعیف کند جان فدای شمعتا پیش شمع یک نظرش را سنا بود
دیدار وی همان بود و سوختن همانگوئی بقای وی همه اندر لقا بود

آنرا که زندگیش بعشق است مرگ نیست

هرگز گمان مبر که مر او را فنا بود

آفرین بادا بر آنکس که ترا در بربودوافرین بادا بر آنکس که ترا در خور بود
آفرین بر جان آنکس کو نکو خواهت بودشادمان آنکس که با تو در یکی بستر بود
جان ودل بردی بقهر و بوسه‌ای ندهی زکبراین نشاید کرد تا در شهرها منبر بود

گر شوم من پاسبان کوی تو راضی بوم

خود ببخشائی بر آنکس این هوس در سر بود

چون دو زلفین تو در کمند بودشاید ار دل اسیر بند بود
گوئیم صبر کن ز بهر خداآخر این صبر نیز چند بود
خواجه انصاف می بباید دادبا چنین رخ چه جای پند بود
سرو را کی رخ چو ماه بودماه را کی لب چو قند بود
می ندانی که پست گردد زودهر کرا همّت بلند بود

هرکه معشوقه ای چنین طلبد

همه رنج و غمش پسند بود

عاشق ناز یار باید بوددر همه کار یار باید بود
گر همه راحت و طرب طلبیرنج بردار یار باید بود
روز و شب واشک چشم و گونۀ زرددرّ و دینار یار باید بود
ور گل دولتت همی بایدخستۀ خار یار باید بود
گاه و بیگاه در فراق و وصالمست و هشیار یار باید بود

چون سنائی همیشه در بد و نیک

صاحب اسرار یار باید بود

هزار سال بامّید تو توانم بودهر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود
مرا وصال نباید همان امید خوشستنه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود
مرا هوای تو غالب شد است بر یک حالنه از جفای تو کم شد نه از وفا افزود
من از تو هیچ ندیدم هنوز خواهم دیدز شیر صورت او دیدم و ز آتش دود

همیشه صید تو خواهم بدن که چهرۀ تو

نمودنی بنمود و ربود نی بربود

روی او ماه است اگر بر ماه مشک افشان بودقدّ او سرو است اگر بر سرو لالستان بود
گر روا باشد که لالستان بود بالای سروبر مه روشن روا باشد که مشک افشان بود
دل چو گوی و دوست چون چوگان بود عشّاق راتا زنخدانش چو گوی و دوست چون چوگان بود
گر ز دو هاروت او دلها نژند آید همیدرد دلها را ز دو یاقوت او درمان بود
من بجان مرجان و لؤلؤ را خریداری کنمگر چو دندان و لب او لؤلؤ و مرجان بود
راز او در عشق او پنهان نماند تا مراروی زرد و آه سرد و دیدۀ گریان بود
زانکه غمّازان من هستند هرسه پیش خلقهر کجا غمّاز باشد راز کی پنهان بود
بر کنار خویش رضوان پرورد او را بنازحور باشد هر که او پروردۀ رضوان بود

هر زمان گویم بشیرینی و پاکی در جهان

چون لب و دندان او یارب لب و دندان بود؟

مشکل درد مرا چرخ نداند گشادمحمل عشق مرا خاک نیارد کشید

ای پسر از هر چه هست دست بشوی و برو

راه خرابات گیر رود و سرود و نبید

لشگر شب رفت و صبح اندر رسیدخیز و مه رویا فراز آور نبید
چشم مست پر خمارت باز کنکز نشاطت صبرم از دل برپرید
مطرب سرمست را آواز دهچون ز میخانه عصیر اندر رسید
پرمکن جام ای صنم امشب چودوشکت همه جامه چکانه برچکید
نیست گوئی آن حکایت راستیخون دل بر گرد چشم ما دوید
کیست کز عشقت نه بر خاک اوفتادکیست کز هجرت نه جامه بر درید
چون خطت طغرای شاهنشاه یافتاز فنا خط گرد عالم برکشید

از سنائی زارتر در عشق کیست

یا چو تو دلبر بزیبائی که دید

میر خوبان را کنون منشور خوبی دررسیدمملکت بروی سهی شد ملک بر وی آرمید
نامه آن نامه است کاکنون دلبری خواهدنوشتپرده آن پرده است کاکنون عاشقی خواهد درید
دلبران را جان همی بر روی او باید فشاندنوخطان را می همی بر یاد او باید چشید
آفت جانهای ما شد خط دلبندش ولیکآفت جان را ز بت رویان بجان باید خرید
گوئی اکنون راست شد والشمس اندر آسمانآیت واللیل کرد و والضحاش اندر کشید
گر زمرد گرد بیچاره‌اش پدید آمد چه شدخرّمی باید که اندر سبزه زیباتر نبید
هرچه عمرش بیش گردد بیش گرداند زمانچون غزلهای سنائی تری اندر وی پدید

کی تبه گرداندش هرگز بدست روزگار

صورتی کایزد برای عشقبازی آفرید

بیهوده چه شینید اگر مرد مصافیدخیزید همی گر ز در دوست طوافید
از جانب خود هر دو جهان هیچ مجوئیدجز جانب معشوق اگر صوفی صافید
چون مایه همی در پی یک سود بدادیدآنگاه کنم حکم که در صرف صرافید
تا برنکنی جان و دل از غیر دلارامدعوی مکنید صفوت و بیهوده ملافید

دارید سر ای طایفه دستی بهم آرید

ورنه سرتان دادم خیزید معافید

عاشق مشوید اگر توانیدتا در غم عاشقی نمانید
این عشق باختیار کس نیستدانم که همینقدر بدانید
هرگز مبرید نام عاشقتا دفتر عشق بر نخوانید
آب رخ عاشقان مریزیدتا آب ز چشم خود نرانید
معشوقه وفای کس نجویدهر چند ز دیده خون چکانید
اینست رضای او که اکنونبر روی زمین یکی نمانید
اینست سخن که گفته آمدگر نیست درست بر مخوانید
بسیار جفا کشید آخراو را بمراد او رسانید

اینست نصحیت سنائی

عاشق مشوید اگر توانید

ای مسلمانان یکی تدبیر کار ما کنیدآن کناره گشته را اندر کنار ما کنید
من یکی بازم شکاری رفته در دنبال صیدآن شکر مشکین شکاری را شکار ما کنید
لاله زارم زعفران شد بر رخان لاله برتوده های زعفران از لاله زار ما کنید
چون دل و جانم بزیر زلف او دارد قرارهم بزیر زلف او جای قرار ما کنید

دوزخ و دریا ز آه و از شرارم بفسرد

دوزخ و دریا ز آه و از شرار ما کنید

جمع خراباتیان سوز نفس کم کنیدباده نهانی خورید بانگ جرس کم کنید
نیست جز از نیستی سیرت آزادگاندر ره آزادگان صحو و درس کم کنید
راه خرابات را جز بمژه نسپریدمرکب طامات را زین هوس کم کنید
مجمع عشّاق را قبله رخ یار بسچون بنماز اندرید روی به پس کم کنید
قافلۀ عاشقان راه ز جان رفته‌اندگر ز وفا آگهید قصد فرس کم کنید
روی نبینیم ما دیدن سیمرغ رانیست چو مرغی کنون ز آه نفس کم کنید

گر نتوانید گفت مذهب شیران نر

در صف آزادگان عیب مگس کم کنید

هرکه او معشوق دارد گو چو من عیّار دارخوش‌لب‌وشیرین‌زبان‌خوش‌عیش‌وخوش‌گفتاردار
یار معنی دار باید خاصه اندر دوستیتا توانی دوستی با یار معنی دار دار
از عزیزی گر نخواهی تا بخواری اوفتیروی نیکو را عزیز و مال و نعمت خوار دار
ماه ترکستان بسی از ماه گردون خوبترمه ز ترکستان گزین وز ماه گردون عاردار
زلف عنبر بارگیر و جام مالامال کشدوستی با جام و با زلفین عنبر بار دار

ور همی خواهی که گردد کار توهمچون نگار

چون سنائی خویشتن در عشق او بر کار دار

ای من غلام عشق تو روزی هزار باربر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار
گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و رویروی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود
زاتش و درد فراقت این نباشد بس عجبگردل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود
بار اندوهان من گردون کجا داند کشیدخاصه چون فریادم از بیداد برگردون شود
در غم هجران و تیمار جدائی جان منگاه چون ذوالکفل گرددگاه چون ذوالنّون شود
در دل از مهرت نهالی کشته‌ام کز آب چشمهر زمانی برگ و شاخ و بیخ او افزون شود
تا تو در حسن و ملاحت همچنان لیلی شدیعاشق مسکینت ای دلبر همی مجنون شود
خاک در گاه تو ای دلبر اگر گیرد هواتوتیای حور و چتر شاه سقلاطون شود
ای شده ماه تمام از غایت حسن و جمالچاکر از هجران رویت «عادَ کالعرُجوُن» شود
آن دلی کز خلق عالم دارد امیدی بتوچون زتونومید گردد ماهرویا چون شود

چون سنائی مدحتت گوید ز روی تهنیت

لفظ اسرار الهی در دلش معجون شود

مسلمان نیستم جاناگرم جان بی تو کار آیدکجا بی وصل مرجان تو مرجان را قرار آید
مرا مر جان لبت باید چه خواهم کرد مر جان راچو آمد وصل مرجانت مراجان صدهزار آید
نه مرجان را زمرجانت همی جانان دریغ آیدولی مر جانت را جانان زمرجان بوک عارآید
زمانی جانم ار جانا ز مرجانت جدا ماندتو دریاهای مرجان بین که مرجان را نثار آید

مده جان سنائی را بدست هجر مرجانت

که چون وی درهمه عالم کتب در عشق یارآید

ای یار بی تکلّف ما را نبید بایدوین قفل رنج ما را امشب کلید باید
جام و سماع و شاهد حاضر شدند باریوین خرقهای دعوی بر هم درید باید
ایمان و زاهدی را بر هم شکست بایدزنّار جا حدی را از جان خرید باید
از روی آن صنوبر ما را چراغ بایدوز زلف آن ستمگر ما را گزید باید
جامی بهای جانی بستان ز دست دلبرآمد مراد حاصل اکنون مرید باید
چون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضرپائی بکوفت باید بیتی شنید باید
ای ساقی سمنبر در ده تو بادۀ ترزیرا صبوح ما را «هَل من مزید» باید
از بادۀ تو مستند این دوست ای عزیزانرنج و عنای مستان اکنون کشید باید
سالی برفت ناگه روزی دو عید دیدماین هر دو عید امروز خوشتر ز عید باید
از بوستان رحمت حالی کرانه جوئیدچون در سرای همّت می آرمید باید
از گفتن عبارت گر عبرتی نگیریدر گردن اشارت معنی گزید باید
تا در مکان امنی خرپشته زن فرود آیچون وقت کوچت آمد پائی کشید باید
اینجا ببند محکم کانجا گشاده گردیآنجا که تا نیاید این جا جکید باید
گر بایدت که بوئی آنجا گل عنایتاینجا گل ریاست می پژمرید باید
ای شکّر شگرفی درگفتگوی معنیگر لب شفات آرد آخر بدید باید
هرچند دیر مانی آخر برفت بایدچون شکّری بخوردی زهری چشید باید
بفروخته خریدی آورده را ببردییاری چه دیده‌ای تو زین پس چه دید باید

چون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید

چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید

ترا باری چون من گر یار بایدازین به مر مرا تیمار باید
اگر بیمار باشد ور نباشدمر این دل را یکی دلدار باید
اگر ممکن نباشد وصل، باریبسالی در یکی دیدار باید
بیازردی مرا وانگه تو گوئیچه کردی کز منت آزار باید
مرا گوئی که بیداری همه شبدو چشم عاشقان بیدار باید
چو من وصل جمال دوست جویممرا دیده پر از زنگار باید
چه کردی بستدی آندل کز آندلمرا در عشق صد خروار باید
مرا طعنه زنی گوئی دلی رادلی بستان چرا بیکار باید
دل خسته چه قیمت دارد ایدوستکه چندین با منت گفتار باید
طمع برداشتم از دل ولیکنمر این جان را یکی زنهار باید
همه خون کرد باید در دل خویشهر آنکس را که چون تو یار باید
آیا نیکوتر از عمر و جوانینکو رورا نکو کردار باید
مرا دیدار تو باید ولیکنترا یارا همی دینار باید
مرا دینار بی مهر است رخسارچنین زر مر ترا بسیار باید

اگر خواهی بخون دل کنی نقش

ولیکن نقش را پرکار باید

تا رقم عاشقی در دلم آمد پدیدعاشقی از جان من نسبت آدم برید
در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوختحرف و بیان شد نهان نام و نشان شد پدید
قافله اندر گذشت راه ز ما شد نهانگشت ز ما منقطع هر که بما در رسید
این عشق جوهریست بدانجا که روی دادبر عقل زیرکان بزند راه اختیار
جز عشق و اختیار بمیدان نام و ننگنامرد را ز مرد که کرد است آشکار
جز درد عشق غمزۀ معشوق را که کردبر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار
این دست عشق راست که در پای نیکوانهر ساعت ار بخواهد جانها کند نثار

در عشق نیست زحمت تمییز بهر آنک

در باغ عشق دوست بنرخ گلست خار

جانا ز غم عشق تو من زارم من زاراز توده سیسنبر در بارم در بار
هرچند که بیزار شدم من ز جفاهاتزین مایۀ بیزاری بیزارم بیزار
تا در کف اندوه بمانده است دل منزین محنت و اندوه برآزارم آزار
از بهر رضای دل تو از دل و از جانایدوست بجان تو که آوارم آوار
ای روی توچون روزودو زلفین توچون شبپیوسته شب از عشق تو بیدارم بیدار
ای نقطۀ خوبی و نکوئی بهمه وقتگردندۀ عشق تو چو پرگارم پرگار
بیکار نیم از غمت ای ماه، شب و روزبر درگه سودای تو برکارم برکار
در کعبۀ تیمار اگر چند مقیممای یار چنان دان که بخمارم خمار
از عشوۀ عشق تو اگر مست شدم مستاز خوردن اندوه تو هشیارم هشیار

از هجر تو نزدیک سنائی چو رخ تو

اندر چمن عشق بگلزارم گلزار

ما را مدار خوار که ما عاشقیم و زاربیمار و دلفکار و جدا مانده از نگار
ما را مگوی سرد که ما رنج دیده‌ایماز گشت آسمان وز آسیب روزگار
زین صعبتر چه باشد زین بیشتر که هستبیماری و غریبی و تیمار و هجر یار
رنج دگر مخواه و برین بر فزون مجویما را بسست اینکه برو آمد است کار
بر ما حلال گشت غم و ناله و خروشچونانکه شد حرام می نوش خوشگوار

ما را بنزد هیچکسی زینهار نیست

خواهیم زینهار بروزی هزار بار

زهی حسن و زهی عشق و زهی نوروزهی نارزهی خط و زهی زلف زهی مور و زهی مار
بنزدیک من از عشق زهی شور و زهی شربدرگاه تو از حسن زهی کار و زهی بار
ببالا و کمرگاه و بزلفین و بمژگانزهی تیر و زهی تار زهی قیر و زهی قار
یکی گلبنی از روح گلت عقل و گلت عشقزهی بیخ و زهی شاخ زهی برگ و زهی بار
بهشت از تو و گردون حواس از تو و ارکانزهی هشت و زهی هفت و زهی پنج و زهی چار
برین فرق و برین دست و برین روی و برین دلزهی خاک و زهی باد و زهی آب و زهی نار
میان خرد وروح دو زلفین و دوچشمتزهی حلّ وزهی عقد زهی گیروزهی دار
همه دل سوختگان را ز سر زلف و زنخدانتزهی جاه و زهی چاه زهی بند و زهی بار

بنزدیک سنائیست ز عشق تو و غیرت

زهی نام و زهی ننگ و زهی فخر و زهی عار

ای سنائی خیز و درده آن شراب بی خمارتا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار
از نشاط آنکه دایم در سرم مستی بودعمرها خوش بگذرانم بر امید غمگسار
هست خوش باشد کسی را کو ز خود باشد بریخوش بود مستی و هستی خاصه برروی نگار
من بحق باقی شدم اکنون که از خود فانیمهان ز خود فانی مطلق شو بحق شو استوار
دل ز خود بردار ای جان تا بحق فانی شویآنکه از خود فارغ آمد فرد باشد پیش یار

من بخود قادرنیم زیرا که هستم ز آب و گل

چون بوم جائی که هستم چون یتیمی دلفکار

زینهار ای یار گلرخ زینهاربیگنه بر من مکن تیزی چو خار
لالۀ خودرویم از فرقت مکنحجرۀ من ز اشک خون چون لاله زار
چون شکوفه گرد بدعهدی مگردتا مگر باقی بماند چون چنار
چون بنفشه خفته‌ام در خدمتتپس مدارم چون بنفشه سوگوار
زانکه جانها را فراقت چون سمنیکدو هفته بیش ندهد زینهار
باش با من تازه چون شاه اسپرمتا نگردم همچو خیری دلفکار
از سر زلف و ظریفی خوش بزیهمچو سوسن تا زئی آزاده وار
همچو سیسنبر بپژمردم ز غمیکره از ابر وفا بر من ببار
چون نخوردم بادۀ وصلت چو گلهمچو نرگس پس مدارم در خمار
ای همیشه تازه و تر همچو سرواشکم از هجران مکن چون گل انار
حوضها کن گلبنان را از عرقتا چو نیلوفر در او گیرم قرار
زانکه از بهر سنائی هر زمانبر فراز سرو و طرف جویبار

بلبل و قمری همی گویند خوش

زینهار ای یار گلرخ زینهار

همی برآرد مشکین خطش سر از گلزارچو نیم دایره دو زلف دایره کردار
همی بپیچد زلفش چو مار بر رخ اوهر آینه چو بر آتش بود بپیچد مار
دو زاغ لاله پرستند گرد لاله ستانببرگ لاله فرو برده قیرگون منقار
گهی بنفشه چرند و گهی سمن سپرندگهی نگار گرند و گهی طراز نگار

گهی چو سلسله گردند و گاه چون چوگان

گهی مشعبد و گه پای کوب و گه عطّار

ای نهاده برگل از مشک سیه پیچان دو مارهین که از عالم برآورد آن دو مار تو دمار
روی تو در هر دلی افروخته شمع و چراغزلف تو درهر تنی جان سوخته پروانه وار
هر کجا بوئیست خطّت تاخته آنجا سپاههر کجا رنگیست خالت ساخته آنجا قرار
آتش عشقت ببرده عالمی را آبرویباد هجرانت نشانده کشوری را خاکسار
تا ترا بر یاسمین رُست از بنفشه برگ موردعاشقان را زعفران رُست از سمن بر لاله زار
یوسف عصر ارنه‌ای پس چونکه اندر عشق توخون فشان یعقوب بینم هر زمانی صدهزار
ماه را مانی غلط کردم که مر خورشید رانورمند از خاک پای تست نورانی عذار
قیروان عشوه بگذارند غوّاصان دهرگر نهنگ عشق تو بخرامد از دریای قار
گربراندازی نقاب از روی روح افزای خودرخت بردارد ز کیهان زحمت لیل و نهار
هرکه بر روی تو باشد عاشق ای جان جهانبا جهان جان نباشد بود او را هیچکار
عالم کون و فساد از کفر و دین آراسته استعالم عشق از دل بریان و چشم اشکبار
در جهان عشق ازین رمز وحکایت هیچ نیستکاین مزخرف پیکران گویند بر سرهای دار
وای اگر دستی برآرد درجهان انصاف تودر همه صحرای جان یکتن نماند پایدار
برتوکس درمی‌نگنجد تالی الا اللّه چو«لا»جاجبی دارد کشیده تیغ در ایوان نار
لاف گویان «انا اللّه» را ببین در عشق خویشبر بساط عشق بنهاده جبین اختیار
من نه تنها عاشقم برتو که بر هفت آسمانکشته هست از عشق تو چندان که نایددرشمار

من شناسم مر ترا کز هفتیمن چرخ آمدم

بچۀ عشق ترا پرورده بردوش و کنار

مردمان یکچند از تقوی و دین راندند کارزین پس اندر عهدما نه پود مانده است و نه تار
این دوچون بگذشت بازآزرم و دین آمد شعارگرمنازع خواهی ای مهدی فرودآی از حصار

باز یکچندی برغبت بود و رهبت بود کار

ور متابع خواهی ای دجّال یکرو سر برآر

هرکرا در دل بود بازار یارعمر و جان و دل کند در کار یار
خاصه آن بیدل که چون من یکزمانبر زمین نشکیبد از دیدار یار
کبک را بین تا چگونه شد خجلزان کرشمه کردن و رفتار یار
بنگر اندر گل که رشوت چون دهدخون شود لعل از پی رخسار یار
در جهان فردوس اعلی دارد آنکیک نفس بود است در پندار یار
در همه عالم ندیدم لذّتیخوشتر و شیرین تر از گفتار یار
همچو سنگ آید مرا یاقوت سرخبی لب یاقوت شکربار یار
باد نوشین دوش گفتی ناگهانچین زلف آشفت بر گلنار یار
زان قبل امروز مشک آلود گشتخانه و بام و در و دیوار یار
رشک لعل و لؤلؤ اندر کان و بحرزان عقیق و لؤلؤ شهوار یار
شد دل مسکین من در غم نژندمن ندانم پیش ازین هنجار یار
دست بر سر ماند چون کژدم دلم زان دو زلفین سیه چون مار یار
هوش و عقلم برده‌اند از دل تمامآن دو نرگس بر رخ چون نار یار
مر سنائی را فتاد این نادرهچون معزّی گفت از اخبار یار

آنچه من می‌بینم از آزار یار

گر بگویم بشکنم بازار یار

بوقت یاسمین ای یاسمین برصراحی در میان یاسمین بر
بیاد گل از این پس تا رسد گلشراب اندر میان یاسمین بر
طرب کن چون شدی مست ای نگارینحریف اندر میان یاسمین بر
کنون برگرد گرد باغ خرّمچو بلبل در میان یاسمین بر
ز عشق یاسمین بلبل شب و روزهمی بنگر میان یاسمین بر

اگر بدرید خواهی جامۀ عشق

برو اندر میان یاسمین بر

در شهر مرد نیست ز من نابکارترمادر پسر نزاد ز من خاکسار تر
مغ با مغان بطوع ز من راست گوی ترسگ با سگان بطبع ز من سازگار تر
از مغ هزار بار منم زشت کیش تروز سگ هزار بار منم زشت کار تر
هرچند دانم این بیقین کز همه جهانکس را ز حال من نبود کارزار تر

اینست جای شکر که در موقف جلال

نومیدتر کسی بود امیدوار تر

چون رخ بسراب آری ای مه بشراب اندراقبال گیا روید در عین سراب اندر
ور رای کباب آری از شکر شکاری راالحمد کنان آید جانش بکباب اندر
جلّاب خرد باشد هرگه که تو در مجلساز شرم برآمیزی شکّر بگلاب اندر
راز ارنی ربّی در سینه پدید آیدگر زخم زند ما را چشم تو بخواب اندر
جانها بشتاب آرد لعلت بدرنگ اندردلها بدرنگ آرد لعلت بشتاب اندر
هر لحظه یکی عیسی از پرده برون آریمریم کدها داری گوئی بحجاب اندر
لطف تو برآمیزد پاکی بگناه اندرقهر تو برانگیزد دیوی بشهاب اندر
ما و تو وقلّاشی چه باک همی با توراند پسر مریم خر را بخلاب اندر
هر روز بهشتی نو ما را بدهی زان لبدندان نزنی با ما هرگز بثواب اندر
دانی که خراباتیم از زلزلۀ عشقتکم رای خراج آید شه را بخراب اندر
ما را ز میان ما چون کرد برون عشقتاکنون همه خودمان خوان ما را بخطاب اندر
ما گر تو شدیم ای جان نشکفت که در قوّتدرّاج عقابی شد چون شد بعقاب اندر
ای جوهر روح ما درهم شده با عشقتچون بوی بباد اندر چون رنگ بآب اندر
یارب چه لبی داری کز بهر صلاح ماجز آب نمی باشد با ما بشراب اندر
از دل چکنی وقتی در عشق سؤال او رادر گوش طلب جان را چون شد بجواب اندر

شعری بسجود آید اشعار سنائی را

هرگه که تو بسرائی شعرش برباب اندر

ماهی که زرخسارش فتنه است بچین اندروز طرّۀ طرّارش رخنه است بدین اندر
افسون لب عیسی دارد بدهان اندربرهان کف موسی دارد بجبین اندر
گر نوک سلیمانی بر طرف کمر داردوز ننگ سلیمان را دارد بنگین اندر
از طلعت و رخسارش خورشیدچو مظلومانافتد ز فلک هر دم پیشش بزمین اندر

خرّم بود آنروزی کز بهر طرب دارد

زلفش بیسار اندر ساغر بیمین اندر

عریبیم چون حسنت ای خوش پسریکی از سر لطف بر ما نگر
سفر داد ما را چو تو تحفه‌ایزهی ما بر تو غلام سفر
نظرمان مباد از خدای ار بتوجز از روی پاکیست ما را نظر
دل تنگ ما معدن عشق تستکه هم خردی و هم عزیزی چو زر
هنوز از نهالت نرسته است گلهنوز ازدرختت نپختست بر
ببندد بعشق تو حورا میانگشاید ز رشک تو جوزا کمر
نباشد کم از ناف آهو ببویکرا عشق زلف تو سوزد جگر
نگارا ز دشنام چون شکّرتکه دارد ز گلبرگ سوری گذر
عجب نیست گر ما قوی دل شدیمکه این خاصیت هست در نیشکر
بینداز چندانکه خواهی تو تیرکه ما ساختیم از دل و جان سپر
تو بر ما بنادانی و کودکیچو متواریان کرده‌ای رهگذر
بدین اتّفاقی که ما را فتادمکن رازها پیش یاران سمر
مدر پردۀ ما که در عشق توشده است این سنائی ز پرده بدر
که از روی نسبت نیاید نکوپدر پرده دار و پسر پرده در

دل و جان و عقل سنائیت را

ربودی بدان غمزۀ دل شکر

تا کی از ناموس هیهات ای پسربامدادان جام می هات ای پسر
ساغری پر کن ز خون رز مراکاین دلم خون شد ز غمهات ای پسر
خوش بزی با دوستان یکدم بزندل بسپرد از مهمّات ای پسر
بر نشاط و خرّمی یکدم بزنوقف کن ایّام و ساعات ای پسر
هر کجا دلدادۀ آواره‌ایبینی او را کن مراعات ای پسر
چند بر طاعات ما راحت کنینیست ما را برگ طاعات ای پسر
عاشقان مست را وقت صبوحسود کی بخشد مقالات ای پسر
هر زمان خوانی خراباتی مراچند باشی زین محالات ای پسر

کاشکی یکدم گذارندی مرا

در صف اهل خرابات ای پسر

راحتی جان را بگفتار ای پسرآفتی دل را بکردار ای پسر
هرچه باید داری از خوبی ولیکنیست کردارت چو گفتار ای پسر
مهر و ماهی گر بدندی مهر و ماهسرو قدّ و لاله رخسار ای پسر
بشکنی بازار خوبان جهانچون فرود آئی ببازار ای پسر
خلقی از کار تو سرگردان شدندتا کجا خواهد شدن کار ای پسر
همچو یعقوبند گریان زانکه تویوسف عصری بدیدار ای پسر
عشق تو چون پای بند خلق شددست را آهسته بردار ای پسر

عاشق است اکنون سنائی بر تو زار

رحم کن بر عاشقان زار ای پسر

صبح پیروزی برآمد زود برخیز ای پسرخفتگان از خواب ناپاکی برانگیز ای پسر
مجلس ما از جمال خودبرافروز ای غلاممی ز جام خسروانی در قدح ریز ای پسر
یکزمان با ما بخلوت می بخورخرّم بزییک زمان با ما بکام دل برآمیز ای پسر
عاشقان را از کنار و بوسه دادن چاره نیستدل بنه بر بوسه دادن هیچ مستیز ای پسر
گر ز بهر بوسه دادن در تو آویزد کسیروز محشر همچو خصمان در من آویز ای پسر

گر توانی کرد با ما زندگی زین سان درآی

ورنه زود از پیش ما برخیز و بگریز ای پسر

حلقۀ زلف تو در گوش ای پسرعالمی افکنده در جوش ای پسر
کیست در عالم که بیند مر تراکش بجاماند دل و هوش ای پسر
هم توئی ماه قدح گیر ای غلامهم توئی سرو قباپوش ای پسر
سرو در بردارم و مه در کنارچون ترا دارم در آغوش ای پسر
بر جفاکاری چه کوشی ای غلامبر وفاداری همی کوش ای پسر
امشب ای دلبر بدام آویختیکز برم بگریختی دوش ای پسر
بوسۀ نوشین همی بخش از عقیقبادۀ نوشین همی نوش ای پسر

کم کن این آزار و این بدها مجوی

میر داد اینجاست خاموش ای پسر

باز در دام بلای تو فتادیم ای پسربرسرکویت خروشان ایستادیم ای پسر
زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهانبرامید دانه در دام اوفتادیم ای پسر
گاه با چشم ودل پر آتش و آب ای نگارگاه با فرق و لبت بر خاک و بادیم ای پسر
تادل ما شد اسیر عقرب زلفین توهمچو عقرب دستها بر سر نهادیم ای پسر

از هوس بر حلقۀ زلفین تو بستیم دل

تا ز غم بر رخ ز دیده خون گشادیم ای پسر

ماه مجلس خوانمت یا سرو بستان ای پسرسرو میدان خوانمت یا شاه میدان ای پسر
آب حیوان داری اندر دُرّ و مرجان ای پسردُرّ و مرجان خوانمت یا آب حیوان ای پسر
باغ خندانی بعشرت ماه تابانی بلطفباغ خندان خوانمت یا ماه تابان ای پسر
رامش جانی بلطف و فخر حورانی بلطففخر حوران خوانمت یا رامش جان ای پسر
درد و درمانی بغمزه شکّر و شهدی بلبشهد و شکّر خوانمت یا درد و درمان ای پسر
کفر و ایمانی بروی و زهد و فسقی در سخنزهد و فسقت گویمی یا کفر و ایمان ای پسر

عهدوپیمان داری و بدعهد و بدپیمان همی

بی وفا گویم ترا یا عهد و پیمان ای پسر

من ترا ام حلقه در گوش ای پسرپیش خود میدار و مفروش ای پسر
جام می بستان ز ساقی ای صنمبوسه‌ای ده زان لب نوش ای پسر
چنگ بستان و قلندوار زنتا بجان باز آورم هوش ای پسر
در جفاکاری چه کوشی ای غلامدر وفاداری همی کوش ای پسر

آنچه هجران تو با ما کرددی

با خیالت گفته‌ام دوش ای پسر

چون سخنگویی از آن لب لطف باری ای پسرپس بشوخی لب چرا خاموش داری ای پسر
درره عشق تو مارایار و مونس گفت تستگفتی از آن از تو میخواهیم یاری ای پسر
دیر زی در شادکامی کز اثرهای لطیفمونس عقلی و جان را غمگساری ای پسر
تلخ گردد عیش شیرین بر بتان قندهارچون بگاه بذله زان لب لطف باری ای پسر
بامداد از رشک دامن را کند خورشید چاکروی چون ماه از گریبان چون برآری ای پسر
سر بسان سایه زان بر خاک دارم پیش توکز رخ و زلف آفتاب و سایه داری ای پسر
سرکشان سر بر خط فرمان من بنهند باشتا بگرد مه خط مشکین برآری ای پسر
ار نبودی ماه رخسار تو تابان زیر زلفبا سر زلف تو بودی دهر تاری ای پسر
کودکی کانرا بمعنی در خم چوگان زلفهمچو گوئی روز و شب گردان نداری ای پسر
شد گرفتار سر زلف کمند آسای توروز دعوی کردن مردان کاری ای پسر
شد شکار چشم پردستان روبه باز توصدهزاران جان شیران شکاری ای پسر
ماه روی تو چو برگ گل بباغ دلبریشد شکفته بر نهال کامکاری ای پسر
بس دلا کز خرمی بی برگ شد زان برگ گلآه اگر بر برگ گل شمشاد کاری ای پسر
کی شدندی عالمی در عشق تو یعقوب وارگرنه از یوسف جهان را یادگاری ای پسر

چون سنائی را بعالم فخر وام از عشق تست

ننگ و عار از وصلت او می چه داری ای پسر

زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسریک زمان از دوش برگیر ای پسر
زانکه تا دربند زنجیر توایماز درِّ بندیم و زنجیر ای پسر
عرضه تا کی کرد خواهی عارضینچون گل بی خار برخیر ای پسر
هر زمان آئی بتیر انداختنهم کمان در دست و هم تیر ای پسر
زانکه چشم بد بدان عارض رسدزود در ده بانگ تکبیر ای پسر
آن لب و دندان و آن شیرین زبانانگبین است و می و شیر ای پسر
جست نتواند دل از عشق تو هیچجست که تواند ز تقدیر ای پسر

پای بفشارد سنائی در غمت

تا بدست آئی بتدبیر ای پسر

همواره جفاکردن تا کی بود ای دلبرپیوسته بلا کردن تا کی بود ای دلبر
من با تو زغم یکتا وانگه تو زغم تشنهچون زلف دوتا کردن تا کی بود ای دلبر
پیراهن صبر ما اندر غم هجرانتچون چاک قبا کردن تا کی بود ای دلبر

بی روی چو خورشیدت بیچاره سنائی را

گردان چوسها کردن تا کی بود ای دلبر

ای سنائی کفر و دین در عاشقی یکسان شمرجان ده اندرعشق و آنگه جان ستان را جان شمر
کفر و ایمان گر بصورت پیش تو حاضر شونددستگاه کفر بیش از مایۀ ایمان شمر
ور نمی‌دانی که خود جانان چه باشد درصفاهرچه آنرا از تو بیرون برد آنرا آن شمر
چشمۀ حیوان چه جوئی قطرۀ آب از نیازدر کنار افشان ز چشم و چشمۀ حیوان شمر

یوسف گمکرده از نودیدۀ شوخی بدوز

پوست را بر قالب خود خانۀ احزان شمر

ای‌یوسف‌حسن و کشی خورشیدخوئی خوش سیراز سر برون کن سرکشی امروزبا ما باده خور
زان بادۀ چون ارغوان برکن سبک رطل گرانبا ما خورای جان جهان باماخورای بدرپدر
ایخوش‌لب‌شیرین‌زبان‌خوش خوش درآ اندر میانبگشای ترکش از میان تا در میان بندم کمر
زلفت طراز گوش کن یک نیم ازو گل پوش کنمی‌خواه وچندان نوش کن تاخوانمت تنگ شکر
اکنون طریقی پیش کن تدبیر کار خویش کندر راه عشق این کیش کن کالمنع کفر بالبشر

من مدتی کردم حذر از عشقت ای شیرین پسر

آخر درآمد دل بسرجاءَ القضا عمی البصر

ساقیا می ده و نمی کم گیروز سر زلف خود خمی کم گیر
گر بیکدم بمانده‌ای در دامجستی از دام پس دمی کم گیر
رو که عیسی دلیل و همره تستره همی رو تو مریمی کم گیر
عالمی علم بر تو جمع شده استعلم باقیست عالمی کم گیر
ز کمابیش بر تو نقصان نیستچون تو بیشی ز کم کمی کم گیر
بم گسسته است زیر وزار خوشستزحمت زخمه را بمی کم گیر

گر سنائی غمی است بر دل تو

یا غمی باش یا غمی کم گیر

هر زمان چنگ بر کنار مگیردل مسکین من شمار مگیر
یک زمان در کنار گیر مراور نگیری ز من کنار مگیر
جز بمهر تو میل نیست مراجز مرا در زمانه یار مگیر
گر نخواهی که بی قرار شومجز بنزدیک من قرار مگیر
بر سنائی ز دهر بیداد استتو کنون طبع روزگار مگیر

بهمه عمر اگر کند گنهی

یک گنه را از او هزار مگیر

سکوت معنویان را بیا و کار بسازلباس مدعیان را بسوز و دور انداز
سکوت معنویان چیست عجز و خاموشیلباس مدّعیان چیست گفتگوی دراز
مرا که فتنه و پروانۀ بلا کردندهزار مشعلۀ شمع با دلم انباز
بگرد خویش همی پرّم و همی گویمگهی بسوزد آخر فذلک پرواز
قمارخانۀ دل را همیشه در باز استنکرد هیچکس این دربروی خلق فراز

ببرده شاد مباش و زمانده طیره مشو

برو بباز بیار و همی بیار بباز

با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروزاز شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز
از جنبش موی تو برآید دو گل ازمشکوز تابش روی تو برآید دو شب از روز
برگرد یکی گرد دل ما و در آن دلگر جز غم خود یابی آتش زن و بفروز
هرچند همه دفتر عشّاق بخواندیمبا این همه در عشق تو هستیم نوآموز
در مملکت عاشقی از پسته وبادامزلف تو جهانگیر شد و غمزه جهانسوز
تا دیدۀ ما جز بتو آرام نگیرداز بوسه‌اش مهری کن و ز غمزه‌اش بردوز

با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم

یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز

کرد مرا عشق تو در وا هنوزکز تو دلم نیست شکیبا هنوز
سنگ دلا این دل بد مهر منعشق تو را هست مهیا هنوز
چشم من از دیده ز اندوه توهست بمانندۀ دریا هنوز
آنچه غمت کرد نهان با دلمهست مرا بر رُخ پیدا هنوز
پیر شدم در غمت ای ماه و توهمچو گلی تازه و رعنا هنوز

فرد شدم از دل و جان ای پری

تا کی از این وعدۀ فردا هنوز

دلبر من عین کمال است و بسچهرۀ او اصل جمالست و بس
بر سر کوی غم او مرد راهرچه نشانست و بالست و بس
در ره او جستن مقصود از اوهم بسر او که محالست وبس
از همه خوبی که بجوئی ز دوستبوسه‌ای از دوست حلال است و بس
چند همی پرسی دین تو چیستدین من امروز سؤالست و بس
نزد تو اقبال دوامست و عزّنزد من اقبال زوالست و بس
حالی یابم چو کنم یاد از اودین من آن ساعت حالست و بس

پرده منم پیش چو برخاستم

از پس آن پرده وصالست و بس

المستغاث ای ساربان، چون کارمن آمد بجانتعجیل کم کن یکزمان،دررفتن آن دلستان
نوردل و شمع بیان ماه کش و سرو روانازمن جدا شد ناگهان برمن جهان شدچون قفس
ای چون فلک بامن بکین بی‌مهرورحم‌وشرم‌ودینآزارمن کمتر گزین آخرمکن با من چنین
عالم بعیش اندرببین تامرترا گردد یقینکاندرهمه روی زمین مسکین‌تر ازمن نیست کس
آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبردرزاری کارم نگر چون داری از حالم خبر
رحمی بکن زان پیشترکاید جهان بر من بسربگذارتادررهگذر با تو برآرم یک نفس
دایم زحسن آن صنم چون چشم اوبختم دژمچون زلف او پشتم بخم دل پرزتف رخ پرزنم
اندوه بیش آرام کم نامانده صبرافزوده غماز دست این چندین ستم یارب مرا فریادرس
چون بست محمل برهیون از شهرشد ناگه برونمن پیش او ازحد برون خونابه راندم از جفون
کردم همه ره لاله گون گفتم که آن دلبرکنونچون بسته بیند ره زخون باشد که گردد بازپس
هرروز برخیزم همی درخلق بگریزم همیباهجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی

رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی

در باده آویزم همی کاندهگسارم باده بس

چون تو نمودی جمال عشق بتان شدهوسرو که از این دلبران کارتو داری و بس
بارخ توکیست عقل جز که یکی بوالفضولبا لب تو کیست جان جز که یکی بوالهوس
کفر معطّل نمود زلفت و دین حکیمنان مؤذن ببرد رؤیت و آب عسس
با رخ و با زلف تو در سر بازار عشقفتنه بمیدان درست عافیت اندر حرس
روی تو از دل ببرد منزلت و قدر نازموی تو از جان ببرد توش و توان و هوس
جزع تو برهم گسست بر همه مردان ز رهلعل تو برهم شکست برهمه مرغان قفس
در بر تو با سماع بی خطران چون نجیببر در تو با خروش بی خبران چون جرس
دایۀ تو حسن تست میبردت چپ و راستسایۀ تو عشق ماست میدودت پیش و پس
هستی دریای حسن از پی او همچناننعل پی تست در تاج سرتست خس
کرد مرا همچو صبح روی چو خورشید توتا همه بیجان زنم در ره عشقت نفس
تا بهم آورد سر آن خط چون مورچهبر همه چیزی نشست عشق تو همچون مگس
جان همه عاشقان بر لب تو تعبیه استای همه با تو همه بی لب تو هیچکس

انس سنائی بسست خاک سر کوی تو

نور رخ مصطفی پس بود اُنس اَنس

ای من غلام روی تو تادر تنم باشد نفسدرمان من در دست تست آخر مرا فریادرس
در داستان عشق تو پیدا نشان عشق مندر کاروان عشق من عالم پر از بانگ جرس
نیکو بنشناسم ززشت درعشقت ای حورا سرشتاربیتو باشم در بهشت آید بچشمم چون قفس
از نزدت ارفرمان بودجان دادنم آسان بوددارم ز تو تا جان بود در دل هوا در جان هوس
چشمم بسان لاله ها اشکم بسان ژاله‌هاهر ساعت از بس ناله‌ها بر من فروبندد نفس
ای بت شمن پیشت منم جانم توئی و تن منمگر کافرم گر مؤمنم محراب من روی تو بس
هرچند بیگاه و بگه کمتر کنی بر من نگهزین کرده باشم سال و مه میدان عشقت را فرس
گرحور جنت فی المثل آید بر من باحللمن بر تو نگزینم بدل جز تو نخواهم هیچکس
پرهیزم از بدگوی توزان کمتر آیم سوی توپس‌چون‌کنم‌کاین‌کوی تو یکدم نباشد بی عسس
کردم همه ره لاله گون گفتم که آن دلبر کنونچون بسته بیند ره ز خون باشد که گردد بازپس

رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی

در باده آویزم همی کانده گسارم باده بس

ای من غریب کوی تو ازکوی توبرمن عسسحیلت چه سازم تا مگر با تو برآرم یکنفس
گر من بکویت بگذرم برآب و آتش بسترمترسم ز خصمت چون روم گیتی بود بر من قفس
در جستنش روز و شبان گشتم قرین اندهانپایم ببوسد این جهان گر بر تو یابم دست رس
از عشق تو قارون منم غرقه درآب و خون منملیلی توئی مجنون منم در کار تو بسته هوس
آن شب که ما پنهان دوتن سازیم حالی زانجمنباشیم در یک پیرهن ما را کجا گیرد عسس
خواهی همی دیدن چنین با توبوم دایم قرینبینم ز بخت همنشین وصلت ز پیش و هجرپس

چون در کنار آرم ترا از دست نگذارم ترا

چون جان و دل دارم ترا این آرزویم نیست بس

ای ز ما سیر آمده بدرود باشما نه خوشنودیم تو خوشنود باش
کشته ما را گر فراقت ای صنمتو بخون کشتگان مأخوذ باش
غرقه در دریای هجران توامدلبرا دریاب ما را زود باش
هجر تو بر ما زیانی ها نمودتو بوصلت دیگران را سود باش
در فراقت کار ما از دست شدگر نگیری دست ما بدرود باش
در نشاط و کامرانی و طربدر جهان چندانکه گردون بودباش

ای سنائی در شبستان غمش

گرچه همچون نار بودی دور باش

ای ز خوبی مست هان هشیارباشور ز مستی خفته ای بیدار باش
از شراب شوق رویت عالمیگشته مستانند هان هشیار باش
خویشتن داری کن اندر کارهاخصم بر کار است هان بر کار باش
زینهاری دارم اندر گردنتزینهار ای بت بر آن زنهار باش
چون زخصمان خویشتن داری کنیدستبردی در جهان سالار باش
بر در و دیوار خود ایمن مباشبرحذر هان ازدر و دیوار باش
کار تو باید که باشد بر نظامکارهای عاشقان گو زار باش

گر سنائی از تو برخوردار نیست

تو زبخت خویش برخوردار باش

ای سنائی دل ده و دربند کام خودمباشراه روچون زندگان چون مرده بر منزل مباش
چون نپاشی آب رحمت نارزحمت کم فروزور نباشی خاک معنی آب بی حاصل مباش
رافت یاران نباشی آفت ایشان مشوسیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش
در میان عارفان جز نکتۀ روشن مگویدر کتاب عاشقان جز آیت مشکل مباش
در منای قرب یاران جان اگر قربان کنندجز بتیغ مهر او در پیش او بسمل مباش
گر همی خواهی که با معشوق در هودج بویبا عدو و خصم او همواره در محمل مباش
گر شوی جان جز هوای دوست را مسکن مشوور شوی دل جز نگاه عشق را قابل مباش
روی چون زی کعبه کردی رای بتخانه مکندشمنان دوست را جز حنظل قاتل مباش

در نهاد تست با تو دشمن معشوق تو

مانع او گرنه‌ای باری بدو مایل مباش

ای جهان افروز دلبر ای بت خورشید فشفتنۀ عشّاق شهری شمسۀ خوبان کش
گاه آن آمد که از وصل تو بستانیم دادزین جهان حیله ساز و روزگار کینه کش
باده ای خواهیم تلخ و مجلسی سازیم نغزمطربی ناهید طبع و ساقئی خورشید فش
در جهان ما راکنون شش چیز باید تابودزخم ما بر کعبتین خرّمی امروز شش

خانۀ گرم و حریفی زیرک و چنگی حزین

ساقی خوب و شراب روشن و محبوب خوش

دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانشهزاران یوسف مصر است پیدا در گریبانش
پریروئی که چون دیواست بررخساروزلفینشز ره موئی که چون تیراست بر عشّاق مژگانش
بیکدم میکندزنده چو عیسی مرده را زان لبدم عیسی است پنداری میان لعل و مرجانش
حلاوت از شکر کم شد چو قیمت آورد نوششازین دو چشم گریانم از آن لبهای خندانش
ندارد لب کس از یاقوت و مرواریدتر دندانگرم باور نمیداری بیا بنگر بدندانش
که تا هرگوهری بینی که عکسش درشب تاریفرو ریزد چو مهر و ماه بر یاقوت گویانش
اگرپیراهن ما هم بمانند فلک آمداز آن اندر گریبانش بود خورشید تابانش
ویاخورشید پنداری بپیراهن همی هر شبفرود آید ز گردون و برآید از گریبانش
نشست مااگر کوهست واوچون ماه برگردونچرا هر دو بهم بینیم از آن رخسار رخشانش

بلا و غارت دلهاست آن زلفین او لیکن

هزاران دل چو او جمعست در زلف پریشانش

برخیز و برو باده بیار ای پسرخوشوین گفت مرا خوار مدار ای پسر خوش
باده خور و مستی کن ودلداری و عشرتو اندوه جهان باد شمار ای پسرخوش
رنج و غم بیهوده منه بر دل و بر جانوان چت بنخارد بمخار ای پسر خوش
خواهی که بود خاک درت افسر عشّاقدر باده فزون کن تو یسار ای پسر خوش
ناموس خرد بشکن و سالوس طریقتوز هر دو برآور تو دمار ای پسر خوش
زهد و گنه و کفر و هدی را همه درهمدر باز بیک داو قمار ای پسر خوش
تا زنده شود مجلس ما از رخ و زلفتدر مجلس ما مشک و گل آر ای پسر خوش
از جان و جوانی نبود شاد سنائیتا دل نکند بر تو نثار ای پسر خوش

صد سجدۀ شکر از دل و از جان بتو آرد

او را ز چه داری تو فگار ای پسر خوش

الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوششراب تلخ مارا ده که هست این روزگاری خوش
سزد گر ما بدیدارت بیارائیم مجلس راچوشد آراسته گیتی ببوی نوبهاری خوش
همی بوئیم هر ساعت همی نوشیم هر لحظهگل اندربوستانی نومُل اندر مرغزاری خوش
گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافیگهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش
کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبلغزلهای لطیف خویش بنغمتهای زاری خوش

شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن

چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش

بر من از عشقت شبیخون بود دوشآب چشمم قطرۀ خون بود دوش
در دل از عشق تو دوزخ می‌نموددر کنار از دیده جیحون بود دوش
ای توانگر همچو قارون از جمالعاشق از عشق تو قارون بود دوش
ای برخ ماه زمین بی روی تومونس من ماه گردون بود دوش
بی تو دوش از عمر نشمردم همیکز شمار عمر بیرون بود دوش

چون شب دوشین شبی هرگز مباد

کز همه شبها غم افزون بود دوش