قرآن کریمبه زبان فارسی

غزلیات (بخش ۲)

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
چه رسمست آن نهادن زلف بر دوشنمودن روز را در زیر شب پوش
گه از بادام کردن جعبۀ نیشگه از یاقوت کردن چشمۀ نوش
برآوردن برای فتنۀ خلقهزاران صبحدم از یک بناگوش
تو خورشیدی از آن پیش تو آرندفلک را از مه نوحلقه در گوش
پری و سرو و خورشیدی ولیکنقدح گیر و کمربند و قباپوش
گل و مه پیش تو برمنبر حسنهمه آموخته کرده فراموش

سنائی را خریدستی دل و جان

اگر صد جان دهندت باز مفروش

از فلک در تاب بودم دی و دوشوز غمت بی تاب بودم دی و دوش
با لب خشک از سرشک دیدگاندر میان آب بودم دی و دوش
گاه می خوردم گه از بحر دعاروی در محراب بودم دی و دوش
بی رخ تو در میان بحر آببا نبید ناب بودم دی و دوش
از کمال هجر در صحرای دردتیر در پرتاب بودم دی و دوش
صحبت دیدار تو جستم همیگرچه با اصحاب بودم دی و دوش

بی تو لرزان و طپان بر روی خاک

راست چون سیماب بودم دی و دوش

در عشق تو ای نگار خاموشبفزود مرا غمان و شد هوش
من عشق ترا بجان خریدمتو مهر مرا بیاوه مفروش
هرگز نشود غمت ز یادمتو نیز مرا مکن فراموش
شد خواب زچشم من رمیدهتا هست غم توام در آغوش
ما را چه کشی بچشم آهویما را چه دهی تو خواب خرگوش
آویخته شد دلم نگونسارهمچون سر زلفت از برّ دوش
تا آب رخم فراق تو ریختآمد دل من ز درد در جوش
تا کی ز تو خواهم استعانتیکروز حدیث بنده بنیوش
گر زهر هلاهل از تو یابمبا یاد تو زهر باشدم نوش

امشب بجهم ز جور عشقت

گر زانکه نجستم از غمت دوش

دوش تا روز من از عشق تو بودم بخروشتو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش
میزدم آب صبوری ز دو دیده بر دلچون دل از آتش عشق تو بر آوردی جوش
گاه چون نای بُدم از غم تو با نالهگاه بودم چو کمانچه ز فراقت بخروش
هر شبم وعده دهی کایم و نائی بر منچند ازین عشوه خرم من زتو ای عشوه فروش

هم بجان تو که بر یاد لب نوشینت

هرچه در عالم زهر است توان کردن نوش

ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوشدلم پر نیش گشت و طبع پرنوش
دو جادوی کمین ساز کمان کشدو نقاش شکرپاش گهر نوش
که پیش این و آن جان را و دل راهزاران غاشیه است امروز بر دوش
چو بینمت آن دو تا لعل پر از کبرچو بینمت آن دو تا جزع پر از جوش
بدین گویم زهی خاموش گویابدان گویم زهی گویای خاموش
بسا زهّاد گیتی را که بردیبدان لبهای چون می مایۀ هوش
بسا شیران عالم را که دادیز چشم آهوانه خواب خرگوش
زنی گل را و مل را خاک در چشمچو اندر مجلس آیی زلف بر دوش
ز مستی باز کرده بند کرتهز شوخی کج نهاده طرف شب پوش
ز جزعت خانه خانه دل شود خونز لعلت چشمه چشمه خون شود نوش
گریزد در عدم هم روز و هم شبز شرم روی و مویت چون دی و دوش
تو جانی گر نه ای در بر عجب نیستکه جان در جان درآید نی در آغوش
نگارا از سر آزاد مردیحدیث دردناک بنده بنیوش
مرا چون از ولی بخریده‌‌ای دیکنونم بر عدو امروز مفروش
مرا گفتی فراموشم مکن نیزتو روی از بهر این مخراش و مخروش

که گشت از بهر جزع و یاد لعلت

سنائی را فراموشی فراموش

چون نهی زلف تافته بر گوشچون نهی جعد بافته بر دوش
از دل من رمیده گردد صبروز تن من پریده گردد هوش
نه عجب گر خروش من بفزودتا شد آن عارض تو غالیه پوش
ماه در آسمان سیاه شودخلق عالم برآورند خروش
تا بوقت سپیده دم یکدمنغنودم در انتظار تو دوش
گاه بودم بره فکنده دو چشمگاه بودم بدر نهاده دو گوش

خار من گردد از وصال تو گل

زهر من گردد از جمال تو نوش

ای جور گرفته مذهب و کیشاین کبر فرو نه از سر خویش
جز خوب مگو از آن لب خوبجز خوبی و لطف هیچ مندیش
تا دور شدی ز پیش چشممعشقت چو صنم نهاده از پیش
هر ساعت صبر من شود کمهر ساعت درد من شود بیش
از کیش و طریقتم چه پرسیعشقست مرا طریقت و کیش
گفتم بزیم بکام با توهرگز نزید بکام درویش

تا با تو حریف شد سنائی

بیگانه نشست از همه خویش

آن کژدم زلف تو که زد بر دل من نیشاز ضربت آن زخم دل نازک من ریش
آنجا که بود انجمن لشگر خوباننام تو بود اول و پای تو بود پیش
بنگر که همی با من و با تو چکند چرخبر هر دو همی چون شمرد مکر و فن خویش
هر شب که کند عشق شکیبائی من کمهم درگذرد خوبی و زیبائی تو بیش
ای روی تو قارون شده از حسن و ملاحتاز هجر تو قارونم و از وصل تو درویش

خود چون بود آخر بغم هجر گرفتار

آنکس که باول نبود عاقبت اندیش

تاببستانم نشاندی بر بساط انبساطناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط
برگشاد از قهر و لطفت لشکر قهرت کمینتا بدلها در نگون شد رایت انس و نشاط
من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیلتا بوم کارم جهاد و تا زیم شغلم رباط
اختلاط عشق تو با جان من باشد همیتا بود خون مرا با خاک روزی اختلاط
در سرای دوستی آن به که فرشی افکنمخشت او باشد ز جان و خون او باشد ملاط
تا اگر باری نباشم بر بساط دوستانخاک باشم زیر پای چاکران اندر سماط
احتیاط و حزم کردم در بلا و درد عشقتیغ تقدیر آمد و شد پاک حزم و احتیاط
ره ندانم جز بلطفت گر کنی لطفی سزاستره نداند جز بپستان طفل خرد اندر قماط
هرکه بگذارد صراط آید بدرگاه بهشتمن نمی‌بینم بهشت و بیش رفتم صد صراط

از دل آمد بر سنائی کس مباد اندر جهان

گر نماند بر بساط قرب شاهان بی نشاط

هر مدعیی ز قاف تا قافبیهوده ز عشق تو زند لاف
سغبه نکند ملک رخت راصرفه نبرد کسی ز صرّاف
شد نور رخان تو روان سوزشد کان کمال تو جگر کاف
ای شهرۀ تو شهان عالموی عاشق تو ملوک اطراف
جوز است ترا ز لطف تا کعبدریاست مرا ز عشق تا ناف

اوصاف تو چون کند سنائی

کز حسن برون شدی ز اوصاف

ای زلف تو بند و دام عاشقوی روی تو ناز و کام عاشق
در جستن تو بسی جهانهابگذشته بزیر کام عاشق
بنمای جمال خویش و بفزایدر منزلت و مقام عاشق
از شربت لطف خویش تر کنآخر یکروز کام عاشق
وز بادۀ وصل خویش پر کنیکشب صنما تو جام عاشق
اکنون که همه جهان بدانستاز عشق تو ننگ و نام عاشق
بشنو جانا تو از سنائیتا بگذارد پیام عاشق

بر عاشق اگر سلام نکنی

باری بشنو سلام عاشق

خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشقگرچه ما باری نه‌ایم از عشقبازی مردعشق
ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق ازمابرنجعاشق آن باید که از معنی بوددرخورد عشق
عشق مردی هست قائم گربروجانها بزدپاکبازی کوکه باشد عاشق و هم نرد عشق
گرد عشق آنگاه بینی کاب رخ را کم زنیآب رخ در باز تا روزی رسی در گرد عشق
خیره سر تاکی زنی همچون زنان لاف دروغناچشیده شربت وصل و ندیده درد عشق
هرکه او را نیست آه سرد و جان گرم روبی نصیب آمد همی چون من ز گرم و سرد عشق
ای سنائی تو به باید کردن از معنی تراگر برآید موکب رندان و بردابرد عشق

اشک سرخ عاشقان و روی زرد بی دلان

گر ندیدستی بیابنگر بسرخ و زرد عشق

تا دل من صید شد در دام عشقباده شد جان من اندر جام عشق
آن بلا کز عاشقی من دیده‌امباز چون افتاده‌ام در دام عشق
در رمانم مست و بی سامان کندجام شورانگیز درد آشام عشق
من خود از بیم و بلای عاشقیبر زبان می نگذرانم نام عشق
این عجب تر کز همه خلق جهاننزد من باشد همه آرام عشق
جان و دین و دل همی خواهد ز مناین بدست از سوی جان پیغام عشق

جان ودین و دل فدای عشق باد

تا مگر یک ره برآید کام عشق

تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشقعاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق
تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهاننام من بادا نوشته برسر دیوان عشق
خط قلّاشی چو عشق نیکوان بر من کشندشرط باشد برنهم سر بر خط فرمان عشق
در میان عشق حالی دارم از خویش چنانکجان برافشانم همی از خرّمی بر جان عشق
در خم چوگان زلف دلبران انداخت دلهرکه با خوبان سواری کرد درمیدان عشق
من درین میدان سواری کرده‌‌ام تا لاجرمکرده‌‌ام دل همچو گوی اندرخم چوگان عشق

در جهان برهان خوبی شد بت دلدار من

تاشد او برهان خوبی من شدم برهان عشق

ای بلبل وصل تو طربناکوی غمزه‌ات زهر و خنده تریاک
ای جان دو صد هزار عاشقآویخته از دوال فتراک
افلاک توانگر از ستارهدر جنب ستارۀ تو مفلاک
دربند تو سرزنان گردونبا طوق تو گرد نان سرناک
از بهر شمارش ستارهپیشانی ماه تختۀ خاک
از زلف تو صدهزار منزلتا روی تو و همه خطرناک
ای نقش نگین تو لعمرکوی خلعت خلقت تو لولاک
بر بوی خط تو روح پاکاناز عقل بشسته تختها پاک
با نقش تو گفته نقش بندتلولاک لما خلقت الافلاک
از رشک تو آفتاب چون صبحهر روز قبای نو کند چاک
با تابش تو بماه نیسانگشته می صرف غوره بر تاک
از گرد رکاب تو سنائیمانندۀ مرکب تو چالاک

با کیش نه از کس و گزاف است

آن تو و آنگه از کسش باک

من کیستم ای نگار چالاکتا جامه کنم ز عشق تو چاک
کی زهره بود مرا که باشمزیر قدم سگ ترا خاک
صد دل داری تو چون دل منآویتخه سرنگون ز فتراک
در عشق تو غم مرا چو شادیوز دست تو زهر همچو تریاک
در راه رضای تو بجانتگر جان بدهم نیایدم باک
از هرچه برو نشان تو نیستبیزار شدستم از دل پاک
شوریده سر دوزلف تو هستشور دل مردم هوسناک

در کار تو شد سر سنائی

ژین نیست ترا خبر هماناک

ای بت سنگدل سیم تنگدلبر خوشک شیرین سخنک
حبشی زلفک ترکانۀ توتنگ چون چشمک ترکان دهنک
چه کشی زیر قبا موی سمورکه ترا تن همه خزّ است و فنک
چون کند از تن نازکت سلاحکه گرانست برو پیرهنک
دل مسکین من از دور بدوختآن سیه کژدمک نیش زنک

چون فروزند ز زر کون کمرت

من سپارمش ازین دل خونک

در زلف تو دادند نگارا خبر دلمعذورم اگر آمده‌ام بر اثر دل
یا دل بر من باز فرست ای بت مه رویا راه مرا بازنما توببر دل
نی نی که اگر نیست ترا هیچ سرِمامابی تونداریم دل خویش و سر دل
چندین سر اندیشه و تیمار که داردتا کی جگر یار خورد گه جگر دل
بی عشق تو دل را خطری نیست بر ماهرچند که صعب است نگارا خطر دل

تا دل کمر عشق تو دربست بشادی

بستیم بجان برغم عشقت کمر دل

چاک زد جان پدر دست صبا دامن گلخیز تا هر دو خرامیم بپیرامن گل
تیره شد ابر چو زلفین تو بر چهرۀ باغتا بیاراست چو روی تو رخ روشن گل
همه شب فاخته تا روز همی نالد زارزغم گل چو من از عشق تو ای خرمن گل
زانکه گل بندۀ رخسار خوش خرّم تستدر هوای رخ تو دست من و دامن گل
گل برون کرد سر از شاخ بدل بردن خلقتا بسی جلوه گری کرد هوا بر تن گل

تا گل عارض تو دید فرو ریخت ز شرم

با گل عارض تو راست نیاید فن گل

ای ساقی خیز و پر کن آن جامکافتاده دلم ز عشق در دام
تا جام کنم ز دیده خالیوز خون دو دیده پر کنم جام
کایّام چو مابسی فرو بردتا کی بندیم دل در ایّام
خیزیم و رویم از پس یارگیریم دو زلف آن دلارام
گردیم مجاور خراباتچندان بخوریم بادۀ خام
کز مستی وعاشقی ندانیمکاندر کفریم یا در اسلام
گر دی گفتیم خاصگانیمامروز شدیم جملگی عام

امروز زمانه خوش گذاریم

تا فردا چون بود سرانجام

هر شب نماز شام بود شادیم تمامکاید رسول دوست هلا نزد ماخرام
خورشید هر کسی که شب آید فرو رودخورشید ما برآید هر شب نماز شام
روز فراق رفت و برآمد شب وصالای روز منقطع شو و ای شب علی الدّوام
ای دوست تا تو باشی اندوه کی بودتا جان بود بتن تو خداوند و من غلام
هر گه که خدمت آیم ای دوست پیش توشادی حلال گردد اندوه و غم حرام
من بندۀ صبا شدم از جان ودل همیکو آورد بنزد من از نزد تو پیام

این است حال بنده سنائی که گفتمت

الحکم لک حبیبتی من بعدو السلام

بس که من دل را بدام عشق خوبان بسته‌اموز نشاط عشق خوبان توبه‌ها بشکسته‌ام
خستۀ او را که او ازغمزه تیرانداخته استمن دل و جان را بتیر غمزۀ او خسته‌ام
هر کجا شوریده‌ای را دیده‌ام چون خویشتندوستی را دامن اندر دامن او بسته‌ام
دوستانم بر سر کارند در بازار عشقمن چو معزولان چرا در گوشه‌ای بنشسته‌‌ام
چون بظاهر بنگری در کار من گوئی مگربا سلامت هم نشینم وز ملامت رسته‌ام
این سلامت را که من دارم ملامت در قفاستتا نه پنداری که از دام ملامت جسته‌ام
تو بدان منگر که من عقد نشاط خویش رااز جفای دوستان از دیدگان بگسسته‌ام

باش تا بر گردن ایّام بندد بخت من

عقدهای نو که از دُرّ سخن پیوسته‌ام

دلبرا تا نامۀ عزل از وصالت خوانده‌امای بسا خون دلا کز دیده بر رخ رانده‌ام
بر نشان هرگز ندیدم بر دل بی رحم توگرچه هر تیری که اندر جعبه بُدبفشانده‌ام
ظن مبر جانا که من برگشته‌ام از عاشقییا دل از دست غم هجران تو برهانده‌ام
زان همی کمتر کنم در عشق فریاد و خروشکاتش دل را بآب دیدگان بنشانده‌ام
حقّ خدمتهای بسیار مرا ضایع مکنزانکه روزی خوانده بودم گرچه اکنون رانده‌ام

هم تورس فریاد حالم حرمت دیرینه را

رحم کن بر من نگارا زانکه بس درمانده‌ام

برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زنده‌امورچه آزادم ترا تا زنده‌ام من بنده‌ام
مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازلنیست روی رستگاری زو مرا تا زنده‌ام
از هوای هر که جز تو جان ودل بزدوده‌اموز وفای تو چو نار از ناردان آگنده‌ام
عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیده‌امخواجگی در راه تو بر راه خاک افکنده‌ام
تا بدیدم درج مروارید خندان ترابس عقیقا کز دریغ از دیده بپراکنده‌ام
تا بمن بر لشکر اندوه تو بگشاد دستاز صلاح و نیکنامی دستها بفشانده‌ام

دست دست من بُد از اول که در عشق آمدم

کم زدم تا لاجرم در ششدره درماند‌ه‌ام

صنما تا بزیم بندۀ دیدار توامبتن و جان ودل و دیده خریدار توام
تو مه و سال کمر بسته بآزار منیمن شب و روز جگر خسته ز آزار توام
گرچه از جور تو سیر آمده‌ام تا بزیمبکشم جور تو زیرا که گرفتار توام
زان نکردی تو همی ساخت بَرِ من که تراآگهی نیست که من سوختۀ زار توام
گرچه آرایش خوبان جهانی بجمالبسر تو که من آرایش بازار توام
نه عجب گر بکشم تلخی گفتار ترازانکه من شیفتۀ خوبی دیدار توام
دزد شبرو منم ای دلبر اندر غم توچون سنائی ز پی وصل تو عیّار توام

گرچه عشّاق دل آسودۀ گفتار منند

من همه ساله دل آزردۀ گفتار توام

گفتم از عشقش مگر بگریختمخود بدام آمد کنون آویختم
گفتم از دل شور بنشانم مگرشور ننشاندم که شور انگیختم
بند من در عشق آن بت سخت بودسخت تر شد بند تا بگسیختم
عاشقان بر سر اگر ریزند خاکمن بجای خاک آتش ریختم
بر بنا گوش سیاه مشک رنگاز غمش کافور حسرت بیختم

عاجزم با چشم رنگ آمیز او

گرچه از صد گونه رنگ آمیختم

الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستمکه من دل رادگرباره بدام عشق بربستم
مرا فصل بهار نو بروی آورد کار نودلم بربود یار نو بشد کار من از دستم
اگر چه دل بنادانی باو دادم بآسانیندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم
چو روی خوب او دیدم ز خوبان مهر ببریدمز جورش پرده بدریدم ز عشقش توبه بشکستم
چوباری‌زین هوس دوری چومن دانم نه رنجوریبمن ده بادۀ سوری مگر یک ره کنی مستم

کنون از باده پیمودن نخواهم یکدم آسودن

که نتوان جز چنین بودن درین سودا که من هستم

من نصیب خویش دوش از عمر خود برداشتمکز سمن بالین و از شمشاد بستر داشتم
داشتم در بر نگاری را که ازدیدار اوپایۀ تخت خود از خورشید برتر داشتم
نرگس وشمشاد وسوسن مشک و سیم و ماه و گلتا بهنگام سحر هر هفت در برداشتم
برنهاده بر بَرِ چون سیم و سوسن داشتملب نهاده بر لب چون شیر و شکّر داشتم
دست او بر گردن من همچو چنبر بود و مندست خود در گردن او همچو چنبر داشتم
بامدادان چون نگه کردم بسی فرقی نبودچنبر از زر داشت او سوسن ز عنبر داشتم

چون مؤذّن گفت یک اللّه اکبر کافرم

گر امید آن دگر اللّه اکبر داشتم

ترا دل دادم ای دلبرشبت خوش باد من رفتمتو دانی با دل غمخور شبت خوش بادمن رفتم
اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارمگرفتم هجرت اندربرشبت خوش باد من رفتم
ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبازهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم
بچهره اصل ایمانی بزلفین مایۀ کفریز جور هردو آفتگر شبت خوش باد من رفتم
میان آتش و آبم از این معنی مرا بینیلبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم

بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی

ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم

آن حور روح وش را بر عقل عرضه کردموان شربها که دادی بر یاد تو بخوردم
یاقوت نفس کشتم از گوهر نفیستکاباد کرد چون عقل از چرخ لاجوردم
گردم بباد ساری گردی همی ولیکنباران تو بیامد بفشاند جمله گردم
گفتی جواب خواهم شرط کرم نبود ایننگذاشتن چو مردان در مدح خویش فردم
گر قطعه خوش نیامد معذور دار ازیراهم تو عجول بودی هم من عجول مردم

من توبه کرده بودم زین هرزه ها ولیکن

چون حکم تو بیامد زین توبه توبه کردم

تا برخسار تو نگه کردمعیش بر خویشتن تبه کردم
تا ره کوی تو بدانستمبر رخ از خون دیده ره کردم
تا سر زلف تو ربود دلمروز چون زلف تو سیه کردم
دست بر دل هزار بار زدمخاک بر سر هزار ره کردم
کردگارت ز بهر فتنه نگاشتنیک در کار تو نگه کردم
گنه آن کردم ای نگار که دوشصفت روی تو بمه کردم

عذر دوشینه خواستم امروز

توبه کردم اگر گنه کردم

چند روزی درین جهان بودمبر سر خاک باد پیمودم
بدویدم بسی و دیدم رنجیک شب از آز خویش نغنودم
نه یکی را بخشم کردم هجونه یکی را بطمع بستودم
بهوا و بشهوت نفسیجان پاکیزه را نیالودم
هر زمانی بطمع آسایشرنج بر خویشتن بیفزودم
واخرم چون اجل فراز آمدرفتم و تخم کشته بدرودم
یار شد گوهرم بگوهر خویشباز رستم ز رنج و آسودم

من ندانم که من کجا رفتم

کس نداند که من کجا رفتم

بدردم بدردم که اندیشه دارمکز آن یاسمین بر تهی شد کنارم
بوقتی که دولت بپیوست با منبپیوست هجرش بغم روزگارم
که داند که حالم چگونه است بی توکه داند که شبها همی چون گذارم
خیالش ربوده است خواب از دو چشمگرفتنش باید همی استوارم
ز من برد نرمک همی هشیاریکنون با غم او نه بس هوشیارم
اگر غمگنانرا غم اندر دل آمدچرا غمگنم من چو من دل ندارم
چو آن گوهر پاک از من جدا شدسزد گر من از چشم یاقوت بارم
وگر من نپایم بآزاد مردیببیننند مردم که چون بیقرارم
همی داد ندهد زمانه مهان رااگر داد دادی نرفتی نگارم
چو من یادگارش دل راد دارمچرا حسرت آید ز وی یادگارم

بجان از غم هجر زنهار خواهم

دهد هجر گوئی بجان زینهارم

ای یار سر مهر و مراعات تو دارمای دولت دل خدمت و طاعات تو دادم
طاعات و مراعات ترا فرض شناسمجان ودل و دین وقف مراعات تو دارم
حاجات تو گر هست بجان ودل و دینمجان ودل و دین از پی حاجات تو دارم
یکبار مناجات تو در وصل شنیدمبار دگر امید مناجات تو دارم
هرچند ببد قصد کنی جان و سر توگر هیچ ببد قصد مکافات تو دارم
گر صومعۀ خویش خرابات کنی تومن روی همه سوی خرابات تو دارم

ششدر کن و شهمات ببر جان و دل من

کاین هر دو بر ششدر و شهمات تو دارم

روزی که رخ خوب تو در پیش ندارمآن روز دل خلق و سر خویش ندارم
چندین چه کنی جور و جفا با من مسکینچون طاقت هجرت من درویش ندارم
در مجمرۀ عشق و غمت سوخته گشتمزین بیش سرِ گفت و کمابیش ندارم
تا سلسلۀ عشق تو بر بست مرا دستجز سلسله بر دست دل ریش ندارم

زان غمزۀ غماز غم افزای تو بر من

اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم

الحق نه دروغ سخت زارمتا فتنۀ آن بت عیارم
من پار شراب وصل خوردمامسال هنوز در خمارم
صاحب سر درد و رنج گشتمتا با غم عشق، یار غارم
قتال ترین دلبران استقلاش ترین روزگارم
وز درد و فراق و رنج هجرشاز دیده و دل در آب و نارم
با حسن و جمال یار جفت استبا درد و خیال و رنج یارم
با آتش عشق سوزناکشبنگر که همیشه سازگارم
گر منزل عشق او دراز استالحمد خدای را سوارم
در شادی عشق او همیشهمن بر سر گنج صد هزارم
منگر تو بتا بدانکه امروزچون موی تو هست روزگارم
فردا صنما بدولت توگردد چو رخ تو خوب کارم
یک راه تو باش دستگیرمیک روز تو باش غمگسارم

تا چند سنائی نوان را

چون خر بز نخ فرو گذارم

می ده پسرا که در خمارمآزردۀ جور روزگارم
تا من بزیم پیاله بادابر دست ز یار یادگارم
می رنگ کند بجامم اندربس خون که ز دیده می ببارم
از حلقه و تاب و بند زلفتهم مؤمن و بستۀ زنارم
ای ماه در آتشم چه داریچون با تو ز نار نیست عارم
تا مانده‌ام از تو برکناریجویست ز دیده بر کنارم
خواهم که شکایت تو گویماز بیم دو زلف تو نیارم
گر ماه رخان تو برآیداز من ببرد دل و قرارم
امروز که در کفم نبید استاندوه جهان بتا چه دارم
مولای پیالۀ بزرگمفرمانبر دور بی شمارم
در مغکده‌ها بود مقاممدر مصطبها بود قرارم
از شحنۀ شهر نیست بیممدر خانۀ هجر نیست کارم
هرچند ز بخت بد بدردمهرچند بچشم خلق خوارم

با رود و سرود وبادۀ ناب

ایّام جهان همی گذارم

جانا ز غم عشق تو من زارم من زارموز تودۀ سیمین بر دربارم دربارم
هرچند که بیزار شدم من ز جفاهاتزین نامۀ بیزاری بیزارم بیزارم
تا در کف اندوه بماندست دل منزین محنت و اندوه سزاوارم و آوارم
ای روی تو چون روزو دوزلفین تو چون شبپیوسته شب از عشق تو بیدارم بیدارم
ای نقطۀ خوبی و نکوئی بهمه وقتگردنده ز عشق تو چه پرکارم پر کارم
از هجر تو نزدیک سنائی چو رخ تواندر چمن عشق تو گلزارم گلزارم

از عشق تو ای دوست اگر مست شدم مست

از خوردن اندوه تو هشیارم هشیارم

چو آمد روی بر رویم که باشم من که باشمچه خوش وقتی بودبامن که من بی‌خویشتن باشم
من آنگه خودکسی باشم که درمیدان حکم تونه دل باشم نه جان باشم نه سرباشم نه تن باشم
چه جای سرکشی باشدزحکم اوکه دررویشچوشمع آنگاه خوش باشم که درگردن زدن باشم
چواو با من سخن گویدچویوسف وقت لا باشدچومن بااوسخن گویم چوموسی گاه لن باشم
سخن پیداوپنهان است واوآن دوست‌تر داردکه‌چون‌بامن سخن گویدمن آنجاچون شمن باشم
چوبیخود بربرش باشم زوصف اندر کنف باشمچوباخود بردرش باشم ز هجر اندرکفن باشم
مرادرعالم عشقش مپرس از شیب و از بالامهم تا در فلک باشم گلم تا در چمن باشم
مراگرپایه‌ای بینی بدان کان پایه او باشدبراوگرسایه‌ای بینی بدان کان سایه من باشم

فنائی خوانم آن ساعت که فانی باشم از سنّت

سنائی آنگهی باشم که دربند سنن باشم

فراق آمد کنون ازوصل برخوردار چون باشمجدا گردید یار از من جدااز یار چون باشم
بچشم ار نیستم گنج عقیق و لؤلؤ و گوهرعقیق افشان و گوهر بیز و لؤلؤ بار چون باشم
کسی کوبست خواب من در آب افکند پنداریچوخوابم شد تبه در آب جز بیدار چون باشم
بت من هست دلداری و زود آزار و من دایمدل آزرده ز عشق یار زود آزار چون باشم
دهانش نیم دینار است و دینار است روی منچو از دینار بی بهرم برخ دینار چون باشم

ز بی خوابی همی خوانم بعمدا این غزل هر دم

همه شب مردمان درخواب و من بیدار چون باشم

روا داری که بی روی تو باشمز غم باریک چون موی تو باشم
همه روز و همه شب معتکف وارنشسته بر سر کوی تو باشم
بجوی تو همه آبی روانستسزد گر من هواجوی تو باشم
اگر چشمم ز رویت بازماندبجان جویندۀ روی تو باشم
اگر زلفین چوگان کرد خواهیمرا بپذیر تا گوی تو باشم
بباغ صحبتت دلشاد و خرّمزمانی بر لب جوی تو باشم

نگارینا تو با چشم غزالی

رها کن تا غزل گوی تو باشم

گرمن ای دوست از تو نازکشماز حقیقت نه از مجاز کشم
جور تو هر کسی ز ناز کشندمن بیچاره از نیاز کشم
دل چو خو کردۀ جمال تو شدمن چگونه دل از تو باز کشم
حال من بنده آن زمان خوشترکه بحالی ز تو فراز کشم

ور سنائی بجمله زان تو نیست

جانش چون شمع در گداز کشم

من که باشم که بتن رخت وفای توکشمدیده حمّال کنم بار جفای تو کشم
ملک الموت جفای تو ز من جان نبردچون بدل بار سرافیل وفای تو کشم
چکند عرش که او غاشیۀ من نکشدچون بجان غاشیۀ حکم و رضای تو کشم
چون زنان رشک برند ایمنی و عافیتیبر بلائی که بجای تو برای تو کشم
نچشم ور بچشم باده ز دست تو چشمنکشم ور بکشم طعنه برای تو کشم
گر خورم باده بیاد کف دست تو خورمورکشم سرمه ز خاک کف پای تو کشم
جز هوا نسپرم آنگه که هوای تو کنمجز وفا نشمرم آنگه که جفای تو کشم
بوی جان آیدم آنگه که حدیث تو کنمشاخ عزّ رویدم آنگه که بلای تو کشم
بخدای ار تو بدین و خردم قصد کنیهر دو را گوش گرفته بسرای تو کشم
ور تو با من بتن و جان و دلم حکم کنیهر سه را رقص کنان پیش هوای تو کشم

من خود از نسبت عشق تو سنائی شده‌ام

کی توانم که خطی گرد ثنای تو کشم

چو دانستم که گردنده است عالمنیاید مرد را بنیاد محکم
پس آن بهتر که ما در وی مقیمیمشبان و روز باهم مست و خرّم
مرا زان چه که چونان گفت ابلیسمرا زانچه که چونین کرد آدم
تو گوئی می مخور من میخورم میتو گوئی کم مزن من میزنم کم
فتادی تو بکعبه من بخاورالا تا چند ازین دوری و درهم
من و خورشید و معشوق و می و لعلتو ورکن و مقام و آب زمزم
ترا کردم مسلّم کوثر و خلدمسلّم کن مرا باری جهنّم
بفردوس از چه طاعت شد سگ کهفبدوزخ از چه عصیان رفت بلعم
تو گر هستی چو بلعم در عبادتمن آخر از سگی کمتر نیم هم
سر انجام من و تو روز محشرندانم چون بود، واللّه اعلم
سخن گوئی تو همواره ز اسلامهمه اسلام تو صلوات و سلّم

زدن در کوی معنی دم نیاری

همه پیرامن دعوی زنی دم

ای چهرۀ تو چراغ عالمبا دیدن تو کجا بود غم
شد خلد بروی تو سرایمبی روی تو خلد شد جهنّم
ای شمسۀ نیکوان بخوبیچون تو دگری نزاد ز آدم
کوی تو شده است باغ عشّاقبا رنده بر او زدیده‌ها یم
بندیست نهان ز بند زلفتبرجان و دل رهیت محکم
هر روز همی شود بنوعیحسن تو فزون و صبر من کم
گر بود مرا پری بفرمانور باشد ملک و ملکت جم
بر زد نتوان بشادکامیبی روی تو ای نگار یکدم
ای جان من و دو دیده بر منچون دیدۀ مور گشت عالم
آخر بسر آید این شب هجروین صبح وصال بر دمد هم

گر بر لبم آید آن لبانت

هرگز نزنم من آتشین دم

در راه عشق ای عاشقان خواهی شفاخواهی المکاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم
روزی بیایددرمیان تا عشق را بندی میانعیسی بیاید ترجمان تا زنده گرداند بدم
چون دیده کوته بین بودهرنقش حورالعین بودچون حاصل عشق‌این‌بودخواهی‌شفاخواهی الم
یکجرعه‌زان می نوش کن سرّی زحرفی گوش کنجانراازآن مدهوش کن کم کن حدیث‌بیش و کم
دردت بود درمان شمر دشوارها آسان شمردر عاشقی یکسان شمر شیر فلک شیر علم
ازخویشتن آزاد زی از هر بلائی شادزیهرجا که باشی رادزی چون یافتی از عشق شم
روکن شراب رنگ را وز سربنه نیرنگ رابس کن تو نام و ننگ را بر فرق فرقد زن قدم
برسوز دل دمساز شو اوّل قدم جا باز شواز سرّ معنی باز شو شکل حروف انگار کم
برکن ردای کبریا بر طاق نه کبر ور یاخواهی وفاخواهی جفاچون دوست باشدمحتشم
عاشق که جام می کشد بر یادروی وی کشدجز رخش رستم کی کشد رنج رکاب روستم
چون از پی دلبر بود شاید که جان چاکر بودچون زُهره خنیاگر بود ازحور یابد زیر و بم
تا کی ازین سالوس و زه از بند چار ارکان بجهسرسوی کلّ خویش نه تا نور بینی بی ظلم
از کلّ عالم شو بری بگذر ز چرخ چنبریتاهیچ چیزی نشمری تاج قباد و تخت جم

گر بایدت حرفی ازین تا گرددت عین الیقین

شو مدحت خورشید دین بر دفتر جان کن رقم

مسلّم کن دل از هستی مسلّمدمادم کش قدح اینجا دمادم
نه زان می ها کز آن مستی فزایداز آن می ها که از جان کم کند غم
حریفانت همه یکرنگ و دلشادچه بسطامی و ابراهیم ادهم
جنید و شبلی و معروف کرخیحبیب و آدم و عیسی مریم

می شوق ملک نوش از حقیقت

که تا گردد دل و جان تو خرّم

ای دیدن تو حیات جانمنادیدنت آفت روانم
دلسوخته‌ای بآتش عشقبفروز بنور وصل جانم
بی عشق وصال تو نباشدجز نام ز عیش بر زبانم
اکنون که دلم ربودی از منبی روی تو بود چون توانم
دردیست مرا در این دل ازعشقدرمانش جز از تو می ندانم
بربوی تو ز آرزوی رویتهمواره بکوی تو دوانم
تا گوش همی شنید نامتجز نام تو نیست بر زبانم
تا لاله شدت حجاب لؤلؤلؤلؤست همیشه بر رخانم
گلنار بهی شدم ز تیماروین اشک برنگ ناردانم
شد خال رخ تو ای نگارینشور دل و نور دیدگانم
ای عشق تو بر دلم خداوندمن بندۀ عشق جاودانم
وصف تو شداست ماهرویااز وهم برون و از گمانم
پیش آی و بتا و باده پیش آربنشان بر خویش یکزمانم

از دست تو گر چشم شرابی

تا حشر چو خضر زنده مانم

آمد بر من جهان و جانمانس دل و راحت روانم
برخواستمش ببر گرفتمبفزود هزار جان بجانم
از قدّ بلند و زلف پشتشگفتم که مگر بآسمانم
چون سر بنهاد در کنارمرفت از بر من جهان و جانم

فریاد مرا ز بانگ مؤذن

من بندۀ بانگ پاسبانم

بصفت گرچه نقش بی جانمبنگاری و عاشقی مانم
گه چو عشّاق جفت صد ماتمگه چو معشوق جفت صدجانم
بدورنگم چو روی و موی نگارزانگه هم کفرم و هم ایمانم
گر بشکلم نگه کنی اینمور بخطم نگه کنی آنم
گه چو بالای عاشقان کوژمگه چو لبهای یار خندانم
گه خمیده چو قدّ عشّاقمگه شکسته چو زلف جانانم

صفت خدّ و زلف معشوقم

تاج سرهای عاشقان زانم

تا شیفتۀ عارض گلرنگ فلانمبا پشت خمیده چو سرچنگ فلانم
تنگ است جهان بر من بیچارۀ غمگینتا عاشق چشم و دهن تنگ فلانم
گه جنگ کند با من و گه صلح کند بازمن فتنه بر آن صلح و بر آن جنگ فلانم
بسیار بدیدم بجهان سنگدلان راعاجز شدۀ آن دل چون سنگ فلانم
لنگست زبانش بگه گفتن لیکنمن شیفتۀ آن سخن لنگ فلانم

قولش همه زرقست بنزدیک سنائی

من بندۀ زراقّی و نیرنگ فلانم

هرگه که بتو درنگرم خیره بمانممن روی ترا ای بت مانند ندانم
هرگه که برآئی بسر کو بتماشاخواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم
هجرانت دمار از من بیچاره بر آوردگر دست نگیری تو مرا زنده نمانم
گرهیچ گذر یابم یک روز بر آن کویهرگز نشوم مرده و جاوید بمانم
گر دولت یاری کند و بخت مساعدمن فرق سر از چرخ فلک در گذرانم

یکره نظری کن بسنائی تو نگارا

ای چشم و چراغ من و ای جان و جهانم

از عشق ندانم که کیم یا بکه مانمشوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم
از بهر طلب کردن آن یار جفاجویدل سوخته پوینده شب و روز دوانم
با کس نتوانم که بگویم غم عشقشنه نیز کسی داند این راز نهانم
ده سال فزونست که من فتنۀ اویمعمری سپری گشت من اندوه خورانم
از بس که همی جویم دیدار فلان راترسم که بدانند که من یار فلانم
از ناله که مینالم مانندۀ نالمور موید که می مویم چون موی نوانم

ای وای من ار من ز غم عشق بمیرم

وی وای من ار من بچنین حال بمانم

دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانمگهی رنجی نهد بر دل گهی بیجان کند جانم
بدرد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندمبرنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
ببازی گفتمش روزی که دل برکن کنون از منببردست ای عجب هرگز جز این یکبارفرمانم
شفیع آرم کرا دیگر کرا گویم کرا خوانمکزین بازی ناخوش من پشیمانم پشیمانم
کنون نزدیک او پویم وفا و مهر او جویممگر بر من ببخشاید چو بیند چشم گریانم
دل و جان سنائی را بشوخی برد آن کافرکنون چون زلف او بررخ ز دست او پریشانم

همه کس چارۀ احوال خود داند در این سودا

من مسکین بیچاره نمیدانم نمیدانم

بی تو یکروز بود نتوانمبی تو یک شب غنود نتوانم
یار جز تو گرفت نتوانمنام جز تو شنود نتوانم
چون ترا در خور تو بستایمدیگران را ستود نتوانم
کشت دیگر بتان ندارد برکشت بی بر درود نتوانم
گر بتان زمانه جمع شوندبر تو کس را فزود نتوانم
جز بفرّ تو ای امیر بتانگوی دولت ربود نتوانم
همه شادی من زدیدن تستجز بتو شاد بود نتوانم

بزبان حال دل همی گویم

گر همی دل ربود نتوانم

روزی من آخر این دل و جان را خطر کنمگستاخ وار بر سر کویش گذر کنم
لبّیک عاشقی بزنم در میان کوهوز حال خویش عالمیان را خبر کنم
جامه بدرّم از وی و دعوی خون کنمشهری ازین خصومت زیر و زبر کنم

یا تاج وصل بر سر امید بر نهم

یا مردوار سر بسردار در کنم

ای مسلمانان ندانم چارۀ دل چون کنمیا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم
عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوست‌ترصدهزاران دل برای عاشقی پرخون کنم
سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقانعاجزم در کار خود یارب ندانم چون کنم
آتشی دارم درین دل گر شراری برزنمآب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم
آب دریاها بسوزد کوهها هامون شودمن ز دیده خون ببارم آبها افزون کنم
مسکن من در بیابان مونس من آهوانهر کجا من نی زنم از خون دل جیحون کنم

گر شبی خود طوق گردد دست من در گردنش

طوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم

بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنمچون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم
هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بندپادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم
داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدیچون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم
گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواستگر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم
هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراقبازگویم این جهان و آن جهان چون کنم
بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگارچون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم
هست آب زندگانی در لب شیرین توبی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم
ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقیپس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم
طاقت یکساعته هجران نمیدارد دلمبار قدر فراق و ماه دل؟ چون کنم
هم قضای آسمانی از تو درهجرم فکنددلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم
برجهان وصل باری بنده را منشور دهتات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم
من چو موسی مانده‌ام اندر غم دیدار توهیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم
نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مراچاره و درمان آب زندگانی چون کنم
مر مرا گوئی که پیران را ببند عاشقیپیر گشتم در هوای نوجوانی چون کنم

مر مرا گویند چشم از وی بیفکن خوش بزی

خاک در چشم سنائی من سنائی چون کنم

تا کی ز تو من عذاب بینمگر صلح کنی صواب بینم
شبگیر ز خواب سست خیزمآن شب که ترا بخواب بینم
یاد تو خورم بسا تکینیجائی که شراب ناب بینم
امشب چه بود که حاضر آئیتا من بشب آفتاب بینم

تا کی ز غم فراق رویت

جان ودل خود کباب بینم

بی چهرۀ تو جهان نبینمیک چهره دگر چنان نبینم
هجران ترا و عشق ما راتا حشر همی کران نبینم
مانندۀ سرو بوستانیمن چون تو ببوستان نبینم
هرگه که همی سخن سرائیبینم سخن و دهان نبینم
وانگاه که تو کمر ببندیبینم کمر و میان نبینم
گویند مرا که بی وفائیبینم خبر و عیان نبینم
کژدم بگزیده بر رخانتکژدم بینم نشان نبینم

دیوانه یکی چو من نبینی

گر روی تو یکزمان نبینم

ار خلد برین یاد کنم روی تو بینمور فتنه و دین یاد کنم موی تو بینم
بر سیم و سمن وقف کنم جان ودل خویشکان عارض سیمین سمن سای تو بینم
از دور بدان زلف چو چوگان بکنم دستتا زلف تو چوگان و دلم گوی تو بینم
خواهم که نباشد گل و لاله بکف منکان تازه گل لالۀ خودروی تو بینم
خواهم که بلا گردد بر گرد سر منهرگه که من آن زلف بلاجوی تو بینم

چشمم همه دل گردد چون از تو کنم یاد

دل چشم کنم یکسره چون روی تو بینم

بی صحبت تو جهان نخواهمبی خشنودیت جان نخواهم
گرجان و روان من بخواهییکدم زدنت امان نخواهم
جان را بدهم بخدمت تومن خدمت رایگان نخواهم
رضوان و بهشت و حور عین رابی روی تو جاودان نخواهم
برمن تو نشان خویش کردیحقّا که جز این نشان نخواهم
بیگانه بود میان ما جانبیگانه در این میان نخواهم
من عشق تو کردم آشکاراعشق چو توئی نهان نخواهم
هرگه که مرا تو یار باشیمن یاری این و آن نخواهم
تو سودی و دیگران زیانندتا سود بود زیان نخواهم

اکنون که مرا عیان یقین شد

زین پس بجز از عیان نخواهم

ای دو زلفت دراز و بالا هموی دو لعلت نهان و پیدا هم
شوخ تنها که خواند چشم تراچشم تو شوخ هست و رعنا هم
سغبۀ تو هزار نادان هستچه عجب صدهزار دانا هم
بستۀ تست طبع ناگویامن چه گویم زبان گویا هم
دُر دریا غلام خندۀ تستای شکر لب چه دُر ثریا هم
کوه اتش همیشه همره تستکوه آتش مگو که دریا هم
از قرینان نکوتری چون ماهنه که چون آفتاب تنها هم

چند گوئی سنائی آن منست

با همه کس پلاس و با ما هم

ای برده بیک نظر ز راهمدریاب مرا که بس تباهم
من راه بدیگری ندانمزیرا که تویی همه پناهم
من عاشقم و گناهم این استبردار مکن بدین گناهم
چون دل ببری سفید باشدگر نیز کنی بجان سیاهم
بی عشق تو بی کلاه بودمدر عشق تویی سر و کلاهم
چون ذرّه اگر تنم بکاهدیک ذرّه ز عشق تو نکاهم
هرگز نبود بگاه و بیگهجز خاک درت قرار گاهم

هرچند تو گوئی ای سنائی

هست از تو دریغ گرد راهم

ای برخسار کفر و ایمان هموی بگفتار درد و درمان هم
زلف پرتاب تو چو قامت منچنبر است ای نگار و چوگان هم
خیره ماند از لب تو بیجادهبسر تو که لعل و مرجان هم
از رخ تو دلیل اثبات استعالم عقل را و برهان هم
در ره تو ز رنج کهسار استبی کناره ز غم بیابان هم
بر سر کوی عاشقی صبر استایستاده ذلیل و حیران هم
بر دل و جان بنده حکم تراستای شهنشاه حسن فرمان هم

چند گوئی که از توبر گردم

با همه بازیست و با جان هم

لبیک زنان عشق مائیماحرام گرفته در وفائیم
در کوی قلندری و تجریددر کمزدن اوفتاده مائیم
جز روح طوافگه نداریمکز بادیۀ هوا برآئیم
گر در خور خدمتت نباشیمسقائی راه را بشائیم
ما در غم تو توهم نگوئیکاخر تو کجا و ما کجائیم
بر ما غم تو چو آسیا گشتدر صبر چو سنگ آسیائیم
آهسته که عاشقان عشقیمنرمک که غریبک شمائیم
ببریدن راه را چو بادیمافکندن سایه را همائیم

در عشق تو مردوار کوشیم

آخر نه سنائی و سنائیم

خورشید توئی و ذرّه مائیمبی روی تو روی کی نمائیم
تا کی بنقاب و پرده یک رهاز کوی برآی تا برآئیم
چون تو صنم و چو ما شمن نیستشهری و گلی توئی و مائیم
آخر نه ز گلبن تو خاریمآخر نه ز باغ تو گیائیم
گر دسته گل نیاید از ماهم هیزم دیگ را بشائیم
بادی داریم در سر ایراکدر پیش سگ تو خاک پائیم
آب رخ ما مبر ازیراکبا خاک در تو آشنائیم
از خاک دَرِ تو کی شکیبیمتا عاشق چشم و توتیائیم
یک روز نپرسی از ظریفیکاخر تو کجا و ما کجائیم
ز امد شد ما مکن گرانیپندار که در هوا هبائیم
بل تا کف پای تو ببوسیمانگار که مهر لالکائیم
برف آب همی دهی تو ما راما از تو فقع همی گشائیم
با سینۀ چاک همچو گندمگرد تو روان چو آسیائیم
بر در زده‌ای چو حلقه ما راما رقص کنان که در سرائیم
وندر همه ده جوی نه ما راما لاف زنان که ده خدائیم
از شیر فلک چه باک داریمچون با سگ کویت آشنائیم
ما را سگ خویش خوان که تا ماگوئیم که شیر چرخ ماییم
پرسند ز ما که ایدگوئیمما هیچ کسان پادشائیم
تو بر سر کار خویش می باشتا ماهله خود همی درآئیم

کز عشق تو ای نگار چنگی

اکنون نه سنائیم نائیم

ما را میفکنید که ما خود فتاده‌ایمدر کار عشق تن ببلا در نهاده‌ایم
آهستگی مجوی تو از ماورای و هوشکاکنون بشغل بیدلی اندر فتاده‌ایم
ما بی دلیم و بیدل هرچه کند رواستدل را بیادگار بمعشوق داده‌ایم
از ما بهر حدیث بآزار چون کشدما مردمان بی دل و بی مکر و ساده‌ایم
خصمان ما اگر در خوبی ببسته‌اندما در وفاش چندین درها گشاده‌ایم

گر بد کنند با ما ما نیکوئی کنیم

زیرا که پاک نسبت و آزاده زاده‌ایم

دلبرا ما دل بچنگال بلا بسپرده‌ایمرحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مرده‌ایم
ای بسا شب کز برای دیدن دیدار توز سرکوی تو بر سر سنگ و سیلی خورده‌ایم
بندگی کردیم و دیدیم از تو ماپاداش خویشزرد رخساریم و از جورت بجان آزرده‌ایم
ما عجب خواریم در چشم تو ای یار عزیزگوئی از روم و خزر نزدت اسیر آورده‌ایم
از برای کشتن ما چند تازی اسب کینکز جفایت مرده و دل در غمت پرورده‌ایم

تا تولّا کرده‌ایم از عاشقی در دوستیت

چون سنائی از همه عالم تبرّا کرده‌ایم

از پی تو ز عدم ما بجهان آمده‌ایمنز برای طرب و لهو و فغان آمده‌ایم
عشق نپذیرد هستی و پرستیدن نفسما ازین معنی بی نام و نشان آمده‌ایم
تا کی از نسبت بی اصل همی لاف زنیمکز غرور خود بی خود بزیان آمده‌ایم
مانده دربند زمانیم و زمان ما را نهدر مکانیم نه از بهر مکان آمده‌ایم

هر کسی راه ازین ره بقدم می سپرد

مادر اسپردن این راه بجان آمده‌ایم