ما کلاه خواجگی اکنونز سر بنهادهایمتا که در بند کله دوزی اسیر افتادهایم
صد سر ارزد هر کلاهی کوهمی دوزد ولیکما بهای هر کله اکنون سری بنهادهایم
او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چو شمعما از آن چون شمع درپیشش بجان استادهایم
بندۀ او از سر چشمیم همچون سوزنشگرچه همچون سرووسوسن نزد عقل آزادهایم
سینه چشم سوزن و تن تارابریشم شده استتا غلام آن بهشتی روی حورا زادهایم
کار او چون بیشتر با سوزن و ابریشم استلاجرم ما از تن و دل هر دو را آمادهایم
از لب خویش و لب او در فراق و در وصالچون چراغ و باغ هم با بادو هم با بادهایم
برنتابد بار نازش دل همی از بهر آنکدل همی گوید گر او ساده است ماهم سادهایم
لعل پاش دُر فشانیم از دو دریا و دو کانتا اسیر آن دو لعل و آن دوتا بیجادهایم
ما ز خصمانش کی اندیشیم کاندر راه اوخوان جان بنهاده و بانگ صلا در دادهایم
تا سنائی وار در بستیم دل در مهر او
ما دو چشم اندر سنائی جز بکین نگشادهایم
تا ما بسر کوی تو آرام گرفتیماندر صف دلسوختگان نام گرفتیم
در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیمدر کنج خرابات می خام گرفتیم
از مدرسه و صومعه کردیم کنارهدر میکده و مصطبه آرام گرفتیم
خال و کله تو صنما دانه و دامستما در طلب دانه ره دام گرفتیم
یکچند بآسایش وصل تو بهر وقتاز بادۀ آسوده همی جام گرفتیم
امروز چو از صحبت ما گشت بریده
این نیز هم از صحبت ایّام گرفتیم
چشم روشن بادمان کز خود رهائی یافتیمدر مغاک خاک تیره روشنائی یافتیم
گرچه ما دور از طمع بودیم یکچندی کنوناز قناعت پایگاه پادشائی یافتیم
ما ازین باطل خوران آشنا بیگانه وارپشت بر کردیم و با حق آشنائی یافتیم
هرگز از بار حسد خسته نگردد پشت ماکز قُلِ اللّهُ ثُم ذَرهُمَ مومیائی بافتیم
اوّل اندر نشأیِ اولی گرفتار آمدیمآخر اندر نشأی آخری رهائی یافتیم
خاکپای کم زنان شد توتیای چشم ماکار سرمان بود وآخر کارپائی یافتیم
سر فرو بردیم تا بر سروران سرور شدیمچاکری کردیم تا کار کیائی یافتیم
پارسایان هر زمان ناپارسا خوانندمانما از آن بر پارسایان پارسائی یافتیم
گر همی خواهی که باشی پادشا و پارساشوگدائی کن که ما این از گدائی یافتیم
ما گدایان را ز نادانی نکوهش چون کنی
کاین سنا از سینۀ پاک سنائی یافتیم
رو رو که دل از مهر تو بد عهد گسستیموز دام هوای تو بجستیم و برستیم
چونانکه تو از صحبت ما سیر شدستیما نیز هم از صحبت تو سیر شدستیم
از تفّ دل و آتش عشقت برهیدیمدر سایۀ دیوار صبوری بنشستیم
ور زانکه تو دل بردی ما نیز نبردیمور زانگه تو نگشادی ما نیز ببستیم
از عشوۀ عشق تو بجستیم یکی دموز خار خمار تو همه ساله چو مستیم
شبهای فراق تو ندیدیم نهایتاز روز وصال تو مگر باد بدستیم
گر صبح ظفر یابیم ای مایۀ شادیدر خواب خیال تو بجز آن نپرستیم
چونانکه تو ببریدی ما نیز بریدیمچونانکه تو بشکستی ما نیز شکستیم
زین بیش نخواهم که کنی یاد سنائی
با مات چکار است چنانیم که هستیم
سر بر خط عاشقی نهادیمدر محنت و رنج اوفتادیم
تن را ببلا و غم سپردیمدل را بامید عشق دادیم
یکچند چو مرغ در هوایتطیران کردیم و پر گشادیم
چندین (که) توان جفا همی کنچون دل بجفاء تو نهادیم
غمخواره شدیم در ره عشقوز خوردن غم همیشه شادیم
قصه چکنم که در ره عشقبا محنت و غم جُنابه زادیم
در حضرت عشق خوبرویانبر تارک سر بایستادیم
می داد خوهد سنائی از عشق
از جستن این حدیث بادیم
ما فوطه و فوطه پوش دیدیمتسبیح مرائیان شنیدیم
بر مسند زاهدان گذشتیمدر عالم عالمان دویدیم
هم ساکن خانقاه بودیمهم خرقۀ صوفیان دریدیم
هم محنت قال و قیل بردیمهم شربت طلیسان چشیدیم
از این همه جز نشاط بازاررنگی بحقیقتی ندیدیم
بگزیدیم یاری از خراباتبا او بمراد آرمیدیم
دل بر غم روی او فکندیمسر بر خط رای او کشیدیم
او نیست کسی و مانه بس کس
زین روی بیکدگر سریدیم
نه سیم نه دل نه یار داریمپس ما بجهان چه کار داریم
غفلت زدگان پر غروریمخجلت زدگان روزگاریم
ای دل تو ز سیم و زر چه گوئیما جمله ز بهر یار داریم
از دست بداده دستۀ گلدر پای هزار خار داریم
هل تا نفسی بهم برآریمچون عمر عزیز خوار داریم
اندر بنه صد شتر بدیدیم
اکنون غم یک مهار داریم
آمد گه آنکه ساغر آریمآواز چو عاشقان برآریم
بر پشت چمن سمن برآمدما روی بر آن سمنبر آریم
در باغ چو بنگریم رویشجانها بنثار بتگر آریم
اندر ره عاشقی ز بادهگرد از سر لاف خود برآریم
با همّت خودبعون دردیاز عالم عشق پر برآریم
یکمرد صلاح را مگر مادر ره روش قلندر آریم
چون مرکب عاشقی بمعنیاندر صف کمزنان درآریم
گر جان جهان و جان ببازیمسرپوش زمانه در سرآریم
در خاک بسیط چون سنائی
نعت فلک مدور آریم
ما عاشق روی آن نگاریمزان خسته و زار و دلفکاریم
همواره ببند او اسیریمپیوسته بدام او شکاریم
او دلبر خوب خوب خوب استما عاشق زار زار زاریم
ترسم که جهان خراب گردداز دیده سرشک از آن نباریم
از فتنۀ زلف مشگبارشدر زیر هزار گونه باریم
از غمزۀ چشم پرخمارشگوئی که همیشه در خماریم
آخر بنگوئی ای نگارینکاندر هوس تو بر چه کاریم
گر دست تو نیست بر سر ماماخود سر این جهان نداریم
ما را بجفای خود میازارکازردۀ جور روزگاریم
چون تو بجمال بی مثالیما بی تو بدل بدل نداریم
خاک قدمت اگر بیابیمدر دیده بجای سرمه داریم
ما را بجهان مباد شادی
گر ما غم تو بغم شماریم
خیز تا می خوریم و غم نخوریموانده روز نامده نبریم
تا توانیم کرد با همه کسرادمردی و مردمی سپریم
قصد آزار دوستان نکنیمپردۀ راز دشمنان ندریم
نشنویم آنچه ناشنودنیستزانچه ناگفتنی است درگذریم
ما که خواهیم جست عیب کسانعیب خود برخودی همی شمریم
ای که گفتی که عاقبت بنگرما نه مردان عاقبت نگریم
بندۀ نیکوان لاله رُخیمعاشق دلبران سیمبریم
شب نباشیم جز بمصطبههاروز هر سو بگلخنی دگریم
میکشان و مقامران دغاهمه از ما به اند و ما بتریم
پاکبازان هر دو عالم رابگه باختن بجو نخریم
دوستدار نگار و سرخ مییمدشمن آل مادر و پدریم
پدران را خدای مزددهاد
نه چو ما کس که ناخلف پسریم
مهتر خوبان که ما از دل مر او را چاکریمگر بما در ننگرد ما جز بدو در ننگریم
دل بیاراید بتن در چون حدیث او کنیمجان نیاساید بدل در چون بدو در ننگریم
بی دلی در راه او گر مایۀ نیک اختریستحبّذا روزی که ما در عشق او نیک اختریم
گر براند مان غلامیم ار بخواند مان رهی
گر زندمان بندهایم ور نوازد چاکریم
خیز تا دامن ز چرخ هفتمین برتر کشیمهفت کشور را بدور ساغری اندر کشیم
هفت گردون مختصر باشد بپیش مردعشقشاید ار دامن ز کون مختصر برتر کشیم
نفس ما خصمی عظیم اندر نهاد راه ماستغزواکبر باشد ار در روی او خنجر کشیم
پای ما در دام عشق خوبرویان بسته شدزین قبل درد و بلای عاشقی بر سر کشیم
قصر قیصروان کسری گر نباشد گو مباشما بمردی حلقه در گوش دو صد قیصر کشیم
گر نشیند گرد کوی دوست بر رخسار ماخطّ عزل از جان ودل بر مشک و برعنبر کشیم
این همه تز دامنان را خشک بادا دست و پاخیز تا خطّ فنا گرد سنائی درکشیم
درکلاه او اگر پشمی است آتش در زنیم
عقل و هوش خویشتن یکدم بمستی درکشیم
ما قدّ ترا بنده تر از سرو روانیمما خدّترا سغبه تر از عقل و روانیم
بی روی تو لب خشک تر از پیکر تیریمبا موی تو دل تیره تر از نقش کمانیم
بیرون ز رخ و زلف تو ما قبله ندانیمبیش از لقب و نام تو توحید نخوانیم
در ره روش عقل تو ما کهتر عقلیموز پرورش لفظ تو ما مهتر جانیم
از تقویت جزع تو خردیم و بزرگیموز تربیت عقل تو پیریم و جوانیم
در کوی امید تو واندر ره ایماناز نیستی و هستی بربسته میانیم
یکبار برانداز نقاب از رخ رنگینتا دل بتو بخشیم و خرد بر تو فشانیم
ور نیز درین پرده جمال تو ببینیمشاید که بر امید تو این مایه توانیم
گر ز آتش عشق تو چو شمع از ره تحقیقسوزیم همی خوش خوش تاهیچ نمانیم
تا از رخ چون روز تو بی واسطۀ کسبچون ماه ز خورشید فلک مایه ستانیم
ما را غرض از خدمت تو جز لب تو نیستنه در پی جانیم نه در بند جهانیم
شاید که شب و روز همه مدح تو گوئیمدر نامۀ اقبال همه نام تو خوانیم
زان باده که خواجه ازکف اقبال توخورده استدر ده تو سنائی را چون کشتۀ آنیم
فرخنده حکیمی که در اقلیم سنائی
بگذشت زاندازه خوبی وندانیم
گرچه از جمع بی نیازانیمعاشق عشق و عشقبازانیم
منصف منصف خراباتیمکعبۀ کعبتین بازانیم
گاه سوزان در آتش عشقیمگاه از سوز رود سازانیم
همچو مرغ از قفس شکسته شدیمهمچو شمع از هوس گدازانیم
گرچه کبکیم در ممالک خویشمانده در جستجوی بازانیم
مرغزار وصال یافتهایمچون سنائی درو گرازانیم
زاهدا خیز و در نماز آویززانکه ما خاک بی نیازانیم
گر تو از طوع و طاعه می نازی
ما همیشه ز شوق نازانیم
ما همه راه لب آن دلبر یغما زنیمشکّر او را ببوسه هر شبی یغما زنیم
هم توان از دو لبش شکّر زدن یغما ولیکهر شبی راه لب آن دلبر یغما زنیم
ماچو وامق اوچو عذرا ماچورامین اوچوویسرطل زیبد در چنین حالی اگر صهبا زنیم
شخص رامین وار هر شب در بر ویس افکنیمبوسه وامق وار هر دم بر لب عذرا زنیم
بر بخفتن گاه صحبت در بَرِ ما افکندلب ببوسه گاه عشرت بر لب او ما زنیم
خوش بدست امروز و دی با آن نگاریم عیش ماخوشتر از امروز و دی فرا و پس فردا زنیم
گر وصال او بجور از ما ستاند روزگار
دست در عدل غیاث الدین والدنیا زنیم
او چنان داندکه مادرعشق او کمتر زنیمیا دو چنگ از جور او در دامن دیگر زنیم
هر زمان ما را دلی کی باشد و جانی دگرتا بعشق بی وفائی دیگر آتش در زنیم
تا کی از نادیدنش ما دیدهها پرخون کنیمتا کی از هجران تو ما دستها بر سر زنیم
گاه آن آمد که بر ما باد سلوت بر جهدوقت آن آمد که ما با رود و رامشگر زنیم
گر فلک در عهد او با ما نسازد گو مسازما بیکدم آتش اندر چرخ و بر چنبر زنیم
گه ز رخسار بتان بر لاله و گل می خوریمگه ز زلف دلبران با مشک و با عنبر زنیم
پشتمان از غم کمان شد از قدش تیری کنیم
باده پیمائیم از خم بر خم دیگر زنیم
خیز یارا تا بمیخانه زمانی کم زنیموز نهیب تهمت می ما زمانی دم زنیم
هست گردیم از جفا و پست گردیم از وفاهست گردیم از فنا آتش در این عالم زنیم
دل ببرّیم از نفاق و نام گیریم از وفاقدست هستی در میان دوستی محکم زنیم
گر وصال بی تکلّف کام ما را بر دهدما کمال خویشتن را در کماهی کم زنیم
تهمت ناچیز تا کی هان از این روی نفاقراستی با راستی تا کی خم اندر خم زنیم
آدم اندر تهمت خود نیک بخت آمد زاصل
با دروغی چند تا کی لاف این آدم زنیم
ای بی وفا ای پاسبان آشوب کم کن یکزمانچندین چرا داری فغان ای بی وفا ای پاسبان
گر خود نخسبی یکزمان ای کافر نامهربانافتاد کار من بجان ای بی وفا ای پاسبان
همراه عاشق گشتهای یا عاشق سرگشتهایهم یار دیرین گشتهای ای بی وفا ای پاسبان
از بانگ های و هوی تو کمتر شدم در کوی توگشتاینتنم چون موی تو ای بی وفا ای پاسبان
آرام گیر و کم خروش آخر بخون ما مکوشدرخون دل ما را مجوش ای بی وفا ای پاسبان
آخر نه من زار توام در درد بسیار توامزار و گرفتار توام ای بی وفا ای پاسبان
خاک درت را بندهام دایم ترا جویندهامهستم بدین تا زندهام ای بی وفا ای پاسبان
برماچنین پستی مکن تندی و بدمستی مکنجور و زبردستی مکن ای بی وفا ای پاسبان
زان قد علم نالم همی در خون دل پالم همیاز او بدین حالم همی ای بی وفا ای پاسبان
از تو سنائی خسته شد درد دلش پیوسته شد
بر جان او این بسته شد ای بی وفا ای پاسبان
ای سنگدل ای پاسبان کمترکن این بانگ و فغانتا خواب مانم یکزمان ای سنگدل ای پاسبان
هر دم خروشانم چوتوگردان و گریانم چوتوبا داغ هجرانم چو تو ای سنگدل ای پاسبان
آواز کم کن ساعتی بر چشم من کن رحمتیبر جان من نه منّتی ای سنگدل ای پاسبان
آخر هم آواز توام با داغ دمساز توامآخر نه همراز توام ای سنگدل ای پاسبان
از یار فردم در سفر با باد سردم در سفربا داغ و دردم در سفر ای سنگدل ای پاسبان
گرچه ز غم سرگشتهام بی زور و بی زر گشتهامآخر نه کافر گشتهام ای سنگدل ای پاسبان
معشوق خود را بندهام در عالمش جویندهامهستم برین تا زندهام ای سنگدل ای پاسبان
از من ستانی رشوتی تا من بباشم ساعتینزدیک حورا صورتی ای سنگدل ای پاسبان
من روز و شب گریان ترم وز عشق با افغان ترم
در درد تو حیران ترم ای سنگدل ای پاسبان
باز ماندم در بلائی الغیاث ای دوستاناز هوای بیوفائی الغیاث ای دوستان
باز آتش در زد اندر جانم و آبم ببردباد دستی خاکپائی الغیاث ای دوستان
باز دیگرباره چون سنگین دلان برساختماز بت چونین جدائی الغیاث ای دوستان
باز ناگه بوالعجب وارم پس چادر نشاندآفتابی را هبائی الغیاث ای دوستان
باده خواران بازرخ دارند زی صحرا و نیستدر همه صحراگیائی الغیاث ای دوستان
بنگه هادوریان را ماند این دل کز طمعهردمش بینم بجائی الغیاث ای دوستان
جادوی فرعونیان در جنبش آمد باز و نیستدر کف موسی عصائی الغیاث ای دوستان
خواهد انددی همی از شاخ خشک و مرغ گنگهر زمان برگ و نوائی الغیاث ای دوستان
دیدۀ روشن جز از من در همه عالم که داددر بهای توتیائی الغیاث ای دوستان
از برای انس جان انس و جان ای سرفراز
مر سنائی را چو نائی الغیاث ای دوستان
از عشق تو نه بخوشم ایجانکز نیش تواست نوشم ایجان
گوئی کی بپوش عشقم از خلقعشق تو چگونه پوشم ایجان
واللّه که شدست در سر توسرمایۀ عقل و هوشم ایجان
با خوی بدت چه سازم ای دوستبا چرخ فلک چه کوشم ایجان
آگاه نهای کز ابر هجرتچون رعد همی خروشم ایجان
زرّاق بتی و چون سنائی
زرق تو بجان بپوشم ای جان
سنائی را یکی برهان زننگ و نام جان ای جانز عشق دانۀ دوجهان میان دام جان ای جان
که گرگرداب عشق توز رغم آتش حسرتچوحلقۀ چشم شد غرقه بزیر دام جان ای جان
مکن در قبۀ زنگار اوصاف حروف او راچوعشق عافیت پخته چوکارم خام جان ای جان
بقهر از دست او بستان حروف کلک صورت رابلطف از لوح اوبستر تمامی نام جان ای جان
چوروی خویش خرّم کن یکی بستان طبع ای بتچوزلف خویش درهم زن همه ایّام جان ای جان
ببین درکوی کفرودین بمهر و درد دل بنشستهزاران آه خون آلود زیر کام جان ای جان
مرا گوئی قناعت کن زجوش یکجهان رعناببوی نون شهوانی بسرنگ لام جان ای جان
کسی کو عاشق توبودبگوآخر که تا چکندسماع وحی و نقل عقل وخمرخام جان ای جان
مگر تو زین همه خوبان که پیدااند و ناپیدا
دراین مردودۀ ویران نیابم کام جان ای جان
قومی که بافلاس گراید دل ایشانجز کوی حقیقت نبود منزل ایشان
وقتی که شود کار بر ایشان همه مشکلجز باده بگو حل که کند مشکل ایشان
گرچند قدیمست خلاف گل و آتشبا آتش عشق است موافق گل ایشان
با قافلۀ مفلسی و مرحلۀ عشقجز بار ملامت نکشد محمل ایشان
پیدا ز صفاتست و نهانست معانیدر نفس عزیز و نفس مقبل ایشان
جز تربیت و تمشیت و صدق و صفانیست
پیرایۀ سرمایه جان و دل ایشان
جوانی کردم اندرکار جانانکه هست اندر دلم بازار جانان
چو شکّر میگدازم ز آب دیدهز شوق لعل شکّربار جانان
ز من برد اندک اندک زندگانیخلاف وعدۀ بسیار جانان
فغان ای مردمان فریاد فریادز شوق دیدن و گفتار جانان
بمن بر تلخ دارد عیش شیرینزبان چرب خوش گفتار جانان
از آن دو نرگس خونخوار جانانز چشم مست ناهشیار جانان
فغان زان سنبل سیراب مشگیندمیده بر رخ گلنار جانان
همه شب زار گریم تا سحرگاههی بوسم درو دیوار جانان
چو مجنونم دوان در عشق لیلیهمی جویم بجان آثار جانان
ستاره بر من مسکین بگریداگر گوید بدو اسرار جانان
ازین شهرم ولیکن چون غریبانبمانده در غم و تیمار جانان
ولیکن تا روان دارم ندارم
من مسکین سرِ آزار جانان
ز دست مکر و ز دستان جاناننمی دانم سرو سامان جانان
ز بس کان شوخ داند پای بازیشدم سرگشته و حیران جانان
گشاد از چشم من صد چشمۀ خوندوبند زلف مشک افشان جانان
اگرچه خود ندارد با رهی دلهزاران جان فدای جان جانان
چو زلف او رخ من پرشکن باداگر من بشکنم پیمان جانان
نبیند روز عمر من دگر مرگاگر باشم شبی مهمان جانان
سنائی تا سما گردان بود هستهمیشه در خط فرمان جانان
بود همواره از بهر تفاخر
غلام و چاکر و دربان جان
همه جانست سر تا پای جاناناز آن جز جان نشاید جای جانان
بآب روی و خون دل توان ریختبرای چون توجان سودای جانان
خرد داند که وصف او نداندازیرا نیست هم بالای جانان
چه جای دعوی سرد است در باغچه خواهد وصف سرتاپای جانان
نیاید کس بآب چشمۀ خضرجز اندر نوش عیسی زای جانان
ندیدی دین کفر آمیز بنگرشکن در زلف جانفرسای جانان
همی کشف خردمندان کشف وارسراندر خود کشد یارای جانان
سنائی نیست با جان زنده لیکن
ز جانان است او گویای جانان
تخم بد کردن نباید کاشتنپشت بر عاشق نباید داشتن
ایصنم ار تو بخواهی بنده رازین سپس دانی نکوتر داشتن
چند ازین آیات نخوت خواندنچند ازین رایات عجب افراشتن
نقش کین باید ز سینه محو کردصورت مهر و وفا بنگاشتن
چند ازین شاخ وفاها سوختنچند ازین تخم جفاها کاشتن
خوب نبود بر چو من بیچارهایلشکر جور و جفا بگماشتن
زشت باشد با چو من درماندهایشرط و رسم مردمی نگذاشتن
در صف رندان و قلّاشان خویش
کمترین کس بایدم پنداشتن
نی نی به ازین باید با دوست وفا کردنورنه کم ازین باید آهنگ جفا کردن
یا زشت بود گوئی در کیش نکورویانیک عهد بسر بردن یک قول وفا کردن
هم گفتن و هم کردن از سوختگان آیدنه از چه شما خامان ناگفتن و ناکردن
باور نکنم قولت زیرا که ترا در دلیک بادیه ره فرقست از گفتن و تا کردن
حاصل نبود کس را از عشق تو در دنیاجز نامه سیه کردن جز عمر هبا کردن
خود یاد ندارد کس از زلف تو و چشمتیک تار عطا دادن یک تیر خطا کردن
از بوالطعمی تا کی بوسی برهی دادنوز بوالعجبی تا کی گوشی بریا کردن
تا چند بطرّاری ما را بزبان و دلیکباره بلی گفتن صد باره بلا کردن
تا چند بچالاکی ما را بقبول و ردیک ماه رهی خواندن یکسال رها کردن
گر فوت شود روزی بد عهدی یک روزهواجب شمری او را چون فرض قضا کردن
گر بوسهای اندیشم بر خاک سر کویتصد شهر طمع داری در وقت بها کردن
در مجمع بت رویان تو بوسه دریغی خودیا رسم بتان نبود از بوسه سخا کردن
یا خوب نباید شد تاکس نشود فتنهورنه چو شدی باری خوبی بسزا کردن
یا فتنه نباید شد تا هم تو رهی هم ماورنه چو شدی جانا این قاعده ناکردن
هر لحظه یکی دون را صد طال بَقا گوئیزیشان چه بکف دادی زین طالَ بَقا کردن
چون هست سنائی را اقبال و سنا از توواجب نبود او را مهجور سنا کردن
با این ادب و حرمت حقّا که روا نبود
سودای شما پختن صفرای شما کردن
چیست آن زلف بر آن روی پریشان کردنطرف گلزار بزیر کله پنهان کردن
زلف را شانه زدی باز چه رسم آوردیکفر در هم شده را پردۀ ایمان کردن
ای گل باغ آلهی ز که آموختهایدیدهها را بدو رخسار گلستان کردن
خاک در دیدۀ خورشیدن زدن تا کی ازین
دامن شب را از روز گریبان کردن
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدنکز زلف بیاموختهای پرده دریدن
فریادرس او را که بدام تودرافتادیا نیست ترا مذهب فریاد رسیدن
ما صبر گزیدیم بدام تو که در دامبیچاره شکاری خبه گردد ز طپیدن
اکنون که رضای تو باندوه تو جفت استاندوه تو ما را چو شکر شد بچشیدن
از بیم بیکبار همی خورد نیارمزیرا که شکر هیچ نماند ز مزیدن
ما رخت غریبانه ز کوی تو کشیدیمماندیم بتو آن همه کشّی و چمیدن
رفتیم بیاد تو سوی خانه و بردیمخاک سر کویت ز پی سرمه کشیدن
در حسرت آن دانۀ نار تو دل ماحقّا که چو نار است بهنگام کفیدن
یاد آیدت آن آمدن ما بسر کویدزدیده در آن دیدۀ شوخت نگریدن
ای راحت آن باد که از نزد تو آیدپیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن
وان طیره گری گردن و در راه نشستنوان سنگدلی کردن و در حجره دویدن
ما را غرض از عشق تو ای ماه رخت بودخود چیست شمن را غرض از بت گرویدن
ما را فلک از دیده همی خواست جداکردبرخیره نبود آن دو سه شب چشم پریدن
زین روی که برخاک سگ کوی تو خسبدمولای سگ کوی توام وقت گزیدن
زنهار کیانند بزیر خم زلفتزنهار بهش باش گه زلف بریدن
پیش و برما ز آرزوی چشم چو آهوتچون پشت پلنگ است ز خونابه چکیدن
بشنو سخن ما ز حریفان بظریفیکازرد سخن بنده سنائی بشنیدن
آرامش و رامش همه در صحبت خلقستای آهوک از سر بنه این خوی رمیدن
کوهی است غم عشق تو موئیست تن منهرگز نتوان کوه بیک موی کشیدن
ما بندگی خویش نمودیم ولیکن
خوی بد تو بنده ندانست خریدن
ای براه عشق خوبان گام برمی خوار زننور معنی را ز دعوی در میان زنّار زن
بر سر کوی خرابات از تن معشوق مستصدهزاران بوسه بر خاک در خمّار زن
قیل و قال لایجوز از کوی دل بیرون گذاربر در همّت ز هستی پس قوی مسمار زن
تا توئی با تو نیائی خویشتن رنجه مداربر در نادیده معنی خیمۀ اسرار زن
نوش شهد از پیش آن در زهر قاتل بارکنطمع از روی حقیقت بیش زهر مار زن
چون بنامحرم رسی بدروز و کافر رنگ باش
بر طراز رنگ ظاهر نام را طرار زن
ای سنائی در ره ایمان قدم هشیار زندر مسلمانی قدم با مرد دعوی دار زن
ور تو از اخلاص خواهی تا چو زر خالص شویدیدۀ اخلاص را چون طوق بر زنار زن
پی ز قلّاشی فرو نه فرد گرد از عین ذاتآتش قلّاشی اندر ننگ و نام و عار زن
درد سوز سینه را وقت سحر بنشان ز دردوز پی دردی قدم با مرد دُردی خوار زن
عالم سفلی که او جز مرکز پرگار نیستچون درین کوی آمدی تو پای بر پرگار زن
خانۀ خمّار اگر شد کعبه پیش چشم تولاف از لبّیک او در خانۀ خمّار زن
ورت ملک و ملک باید پای در تحقیق نهورت جان و مال باید دست در اسرار زن
ور نخواهی تاچو فرعون لعین گردی توخوار
پس چو ابراهیم پیغمبر قدم در نار زن
ای برادر در ره معنی قدم هشیار زندر صف آزادگان چون دم زنی بیدار زن
شو خرد را جسم ساز و عقل رعنا را بسوزتیغ محو اندر سرای نفس استکبار زن
گردن اندر راه معنی چند گه افراشتیتیغ معنی را کنون برحلق دعوی دار زن
گام زن مردانه وار و بگذر از موت و حیاتاز دو گون اندر گذر لبیک محرم وار زن
از لباس کفر و ایمان هر دو بیرون آی زودبردباری همچو ابراهیم ادهم وار زن
سالکان اندر سلامت اسب شادی تاختند
یکقدم اندر ملامت گر زنی بیدار زن
ای هوائی یار یک ره تو هوای یار زنآتشی بفروز و اندر خرمن اغیار زن
طبل از هستی خویش اندر جهان تا کی زنیبر در هستی یکی از نیستی مسمار زن
با می تلخ مغانه دامن افلاس گیرآز را بر روی آن قرّای دعوی دار زن
زاهدان ار تکیه بر زهد و صیام خود کنندتو چو مردان تکیه بر خمر و در خمار زن
دور شو از صحبت خود بر در صورت پرستبوسه بر خاک کف پای ز خود بیزار زن
چون خوری می با حریف محرم پردرد خورچون زنی کم با ندیم زیرک هشیار زن
کز برون هفت چرخ و چار طبع است این سخنبارگاهش هم برون از هفت و هشت و چارزن
تا تواندر بند طبع و دهر و چرخ و کوکبیکی بود جایز که گوئی دم قلندر وار زن
قیل و قال و دانش و تیمار پندار رمند
خاک بر چشم همه تیمارۀ پندار زن
بر طریق دین قدم پیوسته بوذر وار زنور زنی لافی ز شرع احمد مختار زن
اندر ایمان همچو شهباز خشین مردانه باشبر عدوی دین همیشه تیغ حیدروار زن
گرد گلزار فنا تا چند گردی ز ابلهیدر سرای باقی آی و خیمه در گلزار زن
لشکر کفر است حرص و شهوت اندر تن تراناگهان امشب یکی بر لشکر کفّار زن
حلقۀ درگاه ربانی سحرگاهان بگیرآتشی از نور دل در عالم غدّار زن
عالم فانی چو طرّاریست دایم سخره گیرگر تو مردی یک لگد بر فرق این طرّار زن
بلبلی دانم همه گفتار داری کرد نهباز شو یک چند لختی دست در کردار زن
جز برای دین نفس هرگز مزن تا زندهایچون سنائی پای سنّت بر سر سیّار زن
ای بخواب غفلت اندر هان و هان بیدار شو
در ره معنی قدم مردانه و هشیار زن
گر رهی خواهی زدن بر پردۀ عشّاق زنمن نخواهم جفت را از جفت بگذر طاق زن
این سخن بگذشت از افلاک و از آفاق نیزقصّۀ افلاک را بر تارک آفاق زن
خواجگی در خانه نه پس آب را در خاک بندمهتری بر طاق نه پس آتش اندر طاق زن
جرعۀ دُرد صفا در ریز بر اصحاب دردخرقه پوشان ریا را بر قفا مخراق زن
این دقیقه دید نتوان کار از آن عالی تر است
لاف دقاقی برو با بوعلی دقّاق زن
عاشقا قفل تجرّد بر دَرِ آمال زندر صف مردان قدم بر جادۀ اهوال زن
خاک کوی دوست خواهی جسم وجان برباددهآب حیوان جست خواهی آتش اندر مال زن
مال را دجّال دان و عشق را عیسی شناسچون شدی از خیل عیسی گردن دجال زن
هرکرا دردسراست از دست قیفالش زنندگر ترا درد دل است از دیدگان قیفال زن
ای مرقّع پوش بی معنی که گوئی عاشقملال شو زین لاف و قفلی بر زبان لال زن
تا کی از جوی تو ای گندم نمای جوفروش
رو یکی ره این جُو پوسیده را غربال زن
خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زنبا شیفتگان سر این راه دمی زن
بر عالم تجرید ز تفرید رهی سازدر بادیۀ هجر ز حیرت علمی زن
بر هرچه ترا نیست ز بهرش مبر اندهوز هرچه ترا هست ز اسباب کمی زن
جمع آر همه تفرقۀ خویش بجهدتبر ذات دعاوی ز معانی رقمی زن
از علم و اشارات و عبارات حذر کنوز زهد و کرامات گذشته ندمی زن
از کفر ز توحید مگو هیچ سخن همپیرامن خود زین دو خطرها حرمی زن
چون فرد شدی زین همه احوال بتصدیق
در شاهره فقر رو حقیقت قدمی زن
ای رخ تو بهار و گلشن منهمچو جانست عشق در تن من
راست چون زلف تو بود تاریکبی رخ تو جهان روشن من
همچو خورشید و ماه در تابدحسن تو روز و شب ز روزن من
دست تو طوق گردن دگریغم عشق تو طوق گردن من
ماه را راه گم شود بر چرخهر شبی از خروش و شیون من
گر تو یک ره جمال بنمائیبر زند با بهشت برزن من
خاک پایت برم چو سرمه بکارگرچه دادی بباد خرمن من
رنجه کن پای خویش و کوته کندست جور و بلا ز دامن من
رادمردی کنی بدر نبریبنهی بار خلق بر تن من
چون درآئی ز در توهم بزمانبر دمد لاله زار و سوسن من
تا سنائی ترا همی گوید
ای رخ تو بهار و گلشن من
ای نگار دلبر زیبای منشمع شهر افروز شهر آرای من
جز برای دیدنت دیده مبادروشنائی دیدۀ بینای من
جان و دل کردم فدای مهر توخاک پایت باد سر تا پای من
از همه خلقان دلارامم توئیای لطیف چابک زیبای من
چون قضیب خیزران گشتم نزاردر غمت ای خیزران بالای من
رحمت آری بر من و دستم گریگر نیاری رحم بر من و ای من
زار می نالم ز درد عشق زار
زانکه تا تو بشنوی آوای من
گر کار بحزمستی اسکندرمی منور معجزه شعرستی پیغمبرمی من
با این همه گر عشق یکی ماه نبودیاندر دو جهان شاه بلند اخترمی من
ماهی و چه ماهی که زهجرانش برین حالگر من بغمش نگرو می کافر می من
گر بندۀ خوی بد خود نیستی آن ماهحقّا که بفردوس همش چاکرمی من
گر نیستی آن رنج که او ریش درآوردوی گه که در این وقت چگوید درمی من
بودیش سر عشق من و برگ مراعاتگرچون دگران فاسق در کون برمی من
گر تیر بروئی زندم از سر شنگیاز شادی تیرش بهوا برپرمی من
گادیم بر آنگونه که از جهل و رعونتاز گردن خود بفکنمی گر سرمی من
هر روز دل آید که مگر نیک شود یارگر خر نیمی عشوۀ او کی خرمی من
گر بوالفرج مول خبر یابدی از منزین روی برین طایفه سردفترمی من
پس در غم آنکس که ز گل خار نداند
عمر از چه کنم یاد که رشک خورمی من
ای دوست ره جفا رها کنتقصیر گذشته را قضا کن
بر درگه وصل خویش ما رابا حاجب بارت آشنا کن
در صورت عشق ما نگارابدخوئی را ز خود جدا کن
آخر رودی بروی ما زنآخر کاری برای ما کن
جانا تو نگار خوش لقائیبا ما دل خویش خوش لقا کن
من دل کردم ز عشق یکتاتو رشتۀ دوستی دوتا کن
اکنون که تو تشنۀ بلائیراضی شدهام هلا بلا کن
ورنه تو که سغبۀ جفائیتن در دادم برو جفا کن
در جمله همیشه با سنائی
کاری که کنی توبی ریا کن
ایا معمار دین اوّل دل و دین را عمارت کنپس آنگه خیز و رندان را سحرگاهی زیارت کن
خرابات ای خراباتی بعین عقل چون دیدینهان از گوشهای مارابعین سراشارت کن
بکش خط بر همه عالم ز بهر رند میخانهزیارت رند حضرت را برومسح و طهارت کن
جهان کفر و ایمان را ز سوز عشق برهم زنعیار نیک بر کف گیر و بکساعت عبارت کن
بسیم و زر خراباتی همی با تو فرو نایدتو با رند خراباتی بجان و دل تجارت کن
حرارتهای نفسانی بسوزد دینت را روزیاگر در راه دین مردی علاج این حرارت کن
ز دعوی گر کله داری سنائی را کلاهی نه
ز معنی گر زیان بینی عبارت را کفارت کن
این که فرمودت که رو بر عاشقان بیداد کندوستان را رنجه دار و دشمنان را شاد کن
حسن را بنیادی افکندی چنان محکم که هستجزو یُبقی وَجه ربک نقش بر بنیاد کرد
ملک حسنت چون نخواهد ماند با تو جاودانچند ازین بیداد خواهد بود لختی داد کن
ای عمل تقدیر کرده بر تو دوران فلکساعتی از عزل معزولان عالم یاد کن
پیش ما گشت زمانه خرمن غم توده کردخرمن غمهای ما را بر، بر آتش باد کن
از برای این جهان و آن جهان ای دلربای
دست آن داری بخر ما را ز هجر آزاد کن
ای باد بکوی او گذر کنمعشوق مرا ز من خبر کن
با دلبر من بگو که جانادر عاشق خود یکی نظر کن
چوبی که ز هجر تو بود خشکاز آب وصال خویش تر کن
صد دفتر هجر حفظ کردییک صفحه ز وصل هم زبر کن
ور نیک نمی کنی بجایمبا من صنما تو سر بسر کن
دانم که تو خود ببه نکوشیآخر ره دوست به بترکن
روزی که گذر کنی ببازارهم بر سر کوی ما گذر کن
چون نیزه ز غمزه راست کردیجان ودل عاشقان سپر کن
گر کار سنائی از تو شد راست
یک ذکر بعشق بی جگر کن
غلاما خیز و ساقی را خبر کنکه جیش شب گذشت و باده درکن
چو مستان خفتهاند از بادۀ شامصبوحی لعلشان صبح و سحر کن
بباغ صبح در هنگام نوروزصبائی کرد وبرگلبن نظر کن
جهان فردوس وش کن از نسیمیز بوی گل بباغ اندر اثر کن
ز بهر آبروی عاشقان راخرد را در جهان عشق خر کن
صفا را خاوری سازش ز رفعتنشان را در کسوفش باختر کن
برآی از خاور طاعات عارفپس اندر اختر همّت نظر کن
چو گردون زینت از زنجیر زر سازچو جوزا همّت از تیغ کمر کن
از آن آغاز آغاز دگر گیروز آن انجام انجام دگر کن
چو عشقش بلبل است از باغ جانتروان و عقل را شاخ شجر کن
اگر خواهی که بر آتش نسوزیچو ابراهیم قربان از پسر کن
ورت باید که سنگ کعبه سازیچو اسمعیل فرمان پدر کن
برآمد سایه از دیوار عمرتسبک چون آفتاب آهنگ درکن
برو تا در گه دیر و خراباتحریفی گرد و با مستان خطر کن
چو بند و دام دیدی زود آنگهدف و دفتر بگیر از می حذر کن
اگر اعقاب حسنت ره بگیردسبک دفتر سلاح و دف سپر کن
وگر خواهی که پرّان گردی از روی
ز جان همچون سنائی شاهپر کن
غریب و عاشقم بر من نظر کنبنزد عاشقان یکشب گذر کن
ببین آن روی زرد و چشم گریانز بدعهدی دل خود را خبر کن
ترا رخصت که داد ای مهرپرورکه جان عاشقان زیر و زبر کن
نه بس کاریست کشتن عاشقان رابرو فرمان بر و کار دگر کن
سنائی رفت و با خود برد هجرانتو نامش عاشق خسته جگر کن
ولیکن چون سحرگاهان بنالد
ز آه او سحرگاهان حذر کن
بند تر کش یکزمان ای ترک زیبا باز کنبا رهی یکدم بساز و خرّمی را ساز کن
جامۀ جنگ ازسرخودبرکش و خوش طبع باشخانۀ لهوو طرب را یک زمان در باز کن
چندگه در رزم شه پرواز کردی گرد خصمگرد جام می کنون در بزم ما پرواز کن
یکزمان با عاشق خود می خور و دلشاد زیترکی و مستی مکن چندانکه خواهی ناز کن
نازترکان خوش بود چندانکه درمستی شودچون شوی مست و خراب آنگاه ناز آغاز کن
ناز و مستی دلبران بر عاشقان زیبا بودناز را با مستی اندر دلبری دمساز کن
گر شکار خویش خواهی کرد جملۀ خلق رازلف را گه چون کمند و گه چو چنگ بازکن
مهر تو گردنکشانرا صید تو کرد آنگهی
پادشه امروز گشتی در جهان آواز کن
ساقیا برخیز و می در جام کندر خرابات خراب آرام کن
آتش ناپاکی اندر چرخ زنخاک تیره بر سر ایّام کن
صحبت زنّار بندان پیشه گیرخدمت جمشید آذر فام کن
با مغان اندر سفالی باده خوردست بازردشتیان در جام کن
چون ترا گردون گردان رام گشتمرکب ناراستی را رام کن
نام رندی بر تن خود کن درستخویشتن را لاابالی نام کن
خویشتن را گر همی بایدت کام
چون سنائی مفلس و خود کام کن
جانا دل دشمنان حزین کنبا خود شبکی مرا قرین کن
تیغ عشرت ز باده برکشاسب شادی بزیر زین کن
من خاتم کردهام دو بازوخود را بمیان این نگین کن
تا جان من از رخت نَسوزدرخ زیر دو زلف خود دفین کن
تا عیش عدو چو زهر گرددبا ما سخنان چو انگبین کن
بی باده مباش و بی رهی هیچ
کوری همه دشمنان چنین کن
چشمکان پیش من پر آب مکندلم از عاشقی کباب مکن
دوست نیکی کنند آن که دو دوست؟ناصوابست ناصواب مکن
زنگ را پیش چشم روم مکنرود را پیش دل سراب مکن
بکس از ابتدا رسول مباشرقعهای آیدت جواب مکن
بصبوری توان رسید بدوستبهم اندر مزن شتاب مکن
نه خدائی، چنین مجیب مباشدعوی خلق مستجاب مکن
با سنائی چنین توانی بود
ورنه شوخویشتن عذاب مکن
مکن آن زلف را چو دال مکنبا دل غمگنان جدال مکن
پردۀ راز عاشقان بمدرکار بر کام بدسکال مکن
خون حرامست خیره خیره مریزمی نبیل است در سفال مکن
حال خود عالمی کند حالیفتنۀ نومیار و حال مکن
این چه چیز است و آن همیشه که توبا خجسته همیشه فال مکن
با سنائی همه عتاب میار
با خراباتیان نکال مکن
پای بوالقاسم زپای بوالحکم بشناس نیکنیستی ایّوب فرمان از دم کرمان مکن
تیغ شرع از تارک بد خواه دین داری دریغشرط مردان این نباشد ای برادر آن مکن
عزم داری تا که خود بزغاله را بریان کنیپس چو ابراهیم روفرزند را قربان مکن
این ترا معلوم گرددلیکن اکنون وقت نیستکیست هرکو گرتواند گفت این کن آن مکن
هرکجا مردی بُد اکنون همچو تو تردامنندچندگوئی مرد هستم یاد نامردان مکن
اهل را در کوی معنی همچو مردان دستگیریار نااهلان مباش و یاد نااهلان مکن
ناقد نقدی ولیکن نقد را آماده کنکم بضاعت تاجری تو قصد دُر عمان مکن
خواجه را این آیت اندر سمع کمتر میشود
بشنو این آیت که «کُل من علیها فان» مکن
زهرۀ مردان نداری خدمت سلطان مکنپنجۀ شیران نداری عزم این میدان مکن
فرش شاهان گر ندیدی گستریده شاهوارخویشتن چنبر مساز و نقش شادروان مکن
خانه را گر کدخدائی می ندانی کرد هیچپادشاهی زمین و ملکت یزدان مکن
در خراباتی ندانی رطل مالامال خوردچهرۀ زرد ار نداری دعوی ایمان مکن
صدق بوذر چون نداری چون سنائی بی نیاز
صحبت سلمان مجوی و دعوی ماهان مکن
ای برادر خویش رازین جمع خودبینان مکنکار دشوار است تو برخویشتن آسان مکن
صحبت هر ناکسی مگزین و رنج دل مبینروی بر ایشان مدار و پشت بر ایشان مکن
عقل سلطانست و فرمانش روان بر جان ودلروچو مردان روز و شب جز خدمت سلطان مکن
مرد باش و گرم رو درراه مردان روز و شبتیغ گیر و زخم زن دین از زبان ویران مکن
گر زلیخا نیستی در آسیای مهر آسبیهده چندین حدیث یوسف کنعان مکن
چندبر موسی حدیث طور و اخبار کلیمبدعت فرعون مدار وطاعت سلمان مکن
هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند
روی جز در حق مدار و حکم جز قرآن مکن
دعوی دین میکنی با نفس دمسازی مکنسینۀ گنجشگ جوئی دعوی بازی مکن
مکر مرد مرغزی از غول نشناسی بروهمنشین، طرّاریان کربز رازی مکن
ای ز کشّی ناپذیرفته سیه رویان کفربا نکورویان دین پاک طنّازی مکن
ور همی خواهی کنی بازی تو با حوران خلدپس درین بازار دنیا بوزنه بازی مکن
دست دف زن گر ز رستم کی تواند کار بستاز رکوی مشغله دعوی بزّازی مکن
بادیه نارفته و نادیده روی کافرانخویشتن رانام گه حاجی و گه غازی مکن
ای سنائی چون غلام رنگ و بویند این همه
برگذر زین گفتگوی و هیچ غمّازی مکن
ای دل ار مولای عشقی یاد سلطانی مکندر ره آزادگان بسیار ویرانی مکن
همره موسی و هرون باش در میدان عشقفرش فرعونی مساز و فعل هامانی مکن
بی جمال خوب لاف از یوسف مصری مزنبی فراق و درد یاد پیر کنعانی مکن
در خراباتی که این گوید که فاسق شوبشووندران مسجد که آن گوید مسلمانی مکن
پیش یأجوج هواسدّسکندروار باشور جنان جوئی غلوّ اندر جهانبانی مکن
آن اشاراتی که از عشقش خبر یابی مکنوان عباراتی که از یادش جدا مانی مکن
چون زمارو مرغ و دیووددبمانی باک نیستچونز نِعم اَلعبد وامانی سلیمانی مکن
پارسی نیکو ندانی حکّ آزادی بجوپیش استاد سخن دعوی زبان دانی مکن
چون مسلّم زمزم و خانی تراشد زان سپسقصۀ دریا رها کن مدحت خانی مکن
تحفه اگر ملک در ذات او بنگر بصدق؟بیش از این غیبت گری گر اهل ایمانی مکن
از سنائی حال و کار نیکوان بر رس بجد
مرد میدان باش تن درمیده ارزانی مکن
جانا اگرچه یار دگر میکنی مکناسباب عشق زیر وزبر میکنی مکن
گوئی دگر کنم مگرم کار به شودحقّا که کار خویش بتر میکنی مکن
منمای روی خویش بهر ناسزا از آنکخود را بگرد شهر سمر میکنی مکن
بر گل ز مشک ناب رقم میکشی مکشهر مشک را نقاب قمر میکنی مکن
ای سیمتن ز عشق لب چون عقیق خودرخسارۀ مرا تو چو زر میکنی مکن
از عاشقان خویش نظر برگرفتهای
در هر خسیس طبع نظر میکنی مکن
ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهنعاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آزچندگوئی از اویس و چندگوئی از قرن
در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیلگر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن
از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق رادر یمن ساکت نگردی تا که باشی درختن
آزراکشتن دگر وان آرزو دیدن دگرهر دو با هم کرد نتوان یاوثن شو یا شمن
بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزافتوتیائی ناید از هر باد و از هر پیرهن
باده با فرعون خوری از جام عشق موسویبا علی در بیعت آئی زهر پاشی بر حسن
پای این میدان نداری جامۀ مردان مپوش
برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن
صبر کم گشت و عشق روز افزونکیسه بی سیم گشت و دل پرخون
میدهد درد مینهد منّتیار، ما را عجب گرفت زبون
صنعتش سال و ماه عشوه و زرقسخنش روز و شب فنون وفسون
پشت کوژ و تنم ضعیف شده استپشت چون نون و دل چو نقطۀ نون
عقل با عشق در نمیگنجدزین دل خسته رخت برد برون
حالم اینست و حرص و عشقم بیش
راست گفتند که الجّنونَ فُنون
ایماه ماهان چند ازین، ای شاه شاهان چندازینپندت سزای بند گشت آخر نگیری پند ازین
گشتی تو سلطان از کشی تا کی بود این سرکشیعادت مکن عاشق کُشی توبه بکن یکچند ازین
باروی خوب و خوی بدازتوکسی کی برخورداین خوی بد در تو رسد بگریز ای دلبند ازین
تا کی کنی کبرآوری چون عاقبت رابنگریترسم پشیمانی خوری ای یار بد پیوند ازین
اول که نامت بردهام صدحربه از غم خوردهامزان صد یکی نشمردهام آخر شوی خرسندازین
ایهوش و جان بی هشان جان ودل عاشق کشاناز جان ماچدهی نشان روزی اگر پرسند ازین
ازجور تست اندردعادست سنائی برسما
از وی وفا از تو جفا آخر نگوئی چند ازین
ای چون تو ندیده جم آخرچه جمالست اینوی چون توبعالم کم آخرچه کمالست این
توبامن و من پویان هرجای ترا جویانای شمع نکورویان آخر چه وصالست این
زان گلبن انسانی هر دم گلی افشانیای میوۀ روحانی آخر چه نهالست این
در وصف تو عقل و جان چون من شده سرگردانای وهم ز تو حیران آخر چه جمالست این
گفتی که چو من دلبر داری وز من بهترای جادوی صورت گر آخرچه خیالست این
ای از پی داغ ما آرایش باغ ماای چشم و چراغ ما آخر چه مثالست این
هر روز نپوئی تو جز عشق نجوئی توای ماه نگوئی تو آخرچه خصالست این
هر روز مرا نرمک بکشی تو بآزرمکای شوخک بی شرمک آخرچه وبالست این
پرسی چو منی دلبر بینی تو بعالم درای ماه نکومنظر آخر چه سؤالست این
مارا نه بدین سستی زین پیش همی جستیای خسته ازآن خستی آخرچه ملالست این
گفتی همه جا باتووصلست مرا با توای بی خود و باما تو آخرچه دلالست این
گفتی که سنائی خود داریم و ازو به صد
ای ناقدنیک و بد آخر چه محالست این
ای رشگ رخ حورا آخرچه جمالست اینوی سرو سمن سیما آخرچه کمالست این
کوشم بوفای تو کوشی بجفای منکس نی که ترا گوید آخرچه خیالست این
نابوده شبی شادان از وصل تو ای جاناندر هجر مرا کشتی آخرچه وبالست این
شد اصل همه شادی ای دوست وصال توای اصل همه شادی آخرچه وصالست این
هرگه که مرا بینی گوئی که مرا خواهیگرمی ندهی عشوه آخر چه سؤالست این
خواهم که ترا بینم یکبار بهر ماهیتن درندهی با من آخر چه ملالست این
هر مرغ که زیرک تر هر مرد که عاقل تر
درشد بجوال تو آخرچه جوالست این
خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بینتوشۀ جانها در آن گوشۀ شب پوش بین
پیش رکابت جمال کیست گرفته عنانچرخ جفا کیش بین لعل وفاکوش بین
گردش ایّام دوش تعبیهای ساخته استسوختۀ عشق باش ساختۀ دوش بین
برگذر و کوی او غرقه چو من صد هزارعاشق جانباز بین مرد کفن پوش بین
کوش مینبار و آن نغمه و دستان شنودیده برانداز و آن خط وبناگوش بین
در بر تنگ شکر مار جهان سوز بینبر سر سنگ سیاه صبر جگرجوش بین
گر چه دل ریش ما بر سر سودای اوستبر دل او یاد ما جمله فراموش بین
صف زده در پیش او خلق خروشان شدهتن زده آن ماه را فارغ و خاموش بین
بهرۀ ما دیدهای ناله و فریاد ازوبهرۀ هر ناکسی بوسه و آغوش بین
ساقی فردوس را از پی بازار اوبر در میخانهها بلبله بردوش بین
زلفش یکسو فکن و آنگه در زیر زلف
جان سنائی ز عشق خسته و مدهوش بین
خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بینلعل شکر وش نگر سنبل خور پوش بین
تا که بر اسب جمال گشت سوار آن پسرجملۀ عشاق را غاشیه بردوش بین
جزع وی و لعل وی خامش و گویا شدندجزعی گویا نگر لعلی خاموش بین
بیدل و بی جان منم در غم هجران اوخواجه سلام علیک عاشق مدهوش بین
هست سنائی ز عشق بر سر آتش مدام
گشته دل او کباب جانش پر از جوش بین
جاوید زی ای نگار شیرینهرگز دل تو مباد غمگین
از راه وفا گسسته ای دلبر اسب جفا نهادهای زین
عاشق ترم ای پسر ز خسرونیکوتری ای پسر ز شیرین
عاشق خوانند مرا و بی دلزیبا خوانند ترا و شیرین
آنم من و صدهزار چندانآنی تو و صد هزار چندین
عشّاق چو روی تو ببینندو آن خال سیاه و زلف مشکین
بر روی توام زنند احسنتدر عشق توام کنند تحسین
هرگاه که بایدت تماشاشو چهرۀ خویشتن همی بین
حقّا که خوشست نوش کردن
بر چهرۀ تو شراب نوشین
اسب را باز کشیدی در زینراه را کردی بر خانه گزین
راه بیدادی آوردی پیشدل من کردی گمراه و حزین
بدل و شق بپوشیدی درعبدل جام گرفتی زوبین
دست بردی بسوی تیر و کمانروی دادی بسوی حرب و کمین
نه براندیشی از کرب زماننه ببخشائی بر خلق زمین
تا نبینم رخ چون ماه ترابارم از دیده برخ بر پروین
چو بخسبم ز فراق تو مرا
غم بود بستر و حیرت بالین
ای لعبت مشکین کله بگشای گوی ازآن کلهمی خورزجام و بلبله با ما خوروبا مانشین
مشک از هلال انگیختی وزلاله عنبربیختیوز مه فروآویختی کرده بچنگ اندر عجین
ازهیچ مادریاپدر چون تو نزاید یک پسرخورشیدی ای جان یاقمر گردل ببردی شوببین
ای ماهرونیکوسیرای روی چون شمس و قمرمن بر تو نگزینم دگرگر تو گزینی شو گزین
کس راچتوگل سورنی در خلد چون تو حورنی
در پردۀ زنبور نی چون دو لب تو انگبین
گر نشد عاشق دو زلف یاربررخسار اوچون زما پنهان کند هر ساعتی دیدار او
غمزۀ غماز او چون میرباید جان ودلگر نشد جادو برخ بر طرّۀ طرّار او
یکزمان در هجر و وصل او شود خرّم دلماین چه آفت رفت یارب بر من از دیدار او
روز و شب رنجور دارد جان هربی دل چومنلالۀ رخسار او و نرگس بیمار او
صدهزاران چون سنائی در سر کار تو شدچو شود من نیز باشم خون فشان در کار او
نام من از دفتر عشّاق عالم محو بهگر بنالم هیچ وقتی از جفا و آزار او
گر نیابم وصل رویش باشد از وی این قدر
عمر یارب میگذارم در غم و تیمار او
خواب شب من ربود نرگس پرخواب توتاب دل من فزود سنبل پرتاب تو
موی مرا برف کرد آتش پر دود تواشک مرا لعل کرد لؤلؤی خوش آب تو
سرخی عنّاب دید در لب تو چشم منرنگ رخم زرد کرد سرخی عنّاب تو
نرمی سنجاب یافت از بر تو دست منبند دلم سخت کرد نرمی سنجاب تو
قبله و محراب من کرد ز سنگین دلتآنکه همه روزه کرد قبله و محراب تو
روی تو مهتاب شد تار قصب شد تنمآفت تار قصب هست ز مهتاب تو
گر تو وفا پروری هست مرا رأی توور تو جفا گستری نیست مرا تاب تو
با تو نیابم همی نیز من از بهر آنک
در دلم آتش ز دست دیدۀ بی آب تو
ای جهانی پر از حکایت توگه ز شکر و گه از شکایت تو
برگشاده بعشق و لاف زبانخویشتن بسته در حمایت تو
ای امیری که بر سپهر جمالآفتابست و ماه رایت تو
هست بی تحفۀ نشاط و طربآنکه او نیست در حمایت تو
هر سوئی تافتم عنان طلبجز عنانیست بی عنایت تو
جان و دل را همی نهیب رسدزین ستمهای بی نهایت تو
ای همه ساله احسن الحسنیدر صحیفۀ جمال آیت تو
در وفا کوش با سنائی از آنک
چند روز است در ولایت تو
ای شکسته رونق بازار جان بازار توعالمی دلسوخته از خامی گفتار تو
توشه هر روزی مرا از گوشۀ انده نهدگوشۀ شب پوش تو برطرّۀ طرّار تو
خوبی خوبان عالم گر بسنجی بی غلطصد یکی زان هیچ پیش کفّۀ معیار تو
عشق تومرغی است کورا این خطابست از خردای دو عالم گشته عاجز در سر منقار تو
خوشدلی جوئی ز من تاگفتۀ ناخوش زتوجامه اندر قیر کافوری کند قصّار تو
حلقه بودن شرط باشد بر در هستی خودهرکه در دیوار دارد روی از آزار تو
نیست منزل صبررایک لحظه پیش من چنانکنیست قیمت شرم را یک ذرّه در بازار تو
زین گذشتست ای صنم در عشقبازی کار منزان گذشتست ای پسر در شوخ چشمی کار تو
ترس من در عذر توافزون بودازجنگ از آنکنفی استغفار باشد عین استغفار تو
ایمنی از چشم بد زان کز صفا بینندگانجز که شکل خود نمیبینند در رخسار تو
فارغی از بند پرده چون همی دانی که نیست
هیچ پرده پیش دیدار تو چون دیدار تو
ای همه انصاف جویان بندۀ بیداد توزاد جان رادمردان حسن مادر زاد تو
حسن را بنیادی افکندی چنان محکم که نیستجز و یبقی وَجهُ ربَک نقش بر بنیاد تو
بوالفضولان را سوی تو راه نبود تا بودکبریا در بادبان رایگان آباد تو
آتش اندر خاک پاشان همه عالم زدندهرکرا بر روی آب تست در سرباد تو
تنگ چشمان را ز تو گردی نخیزد تا بودلن تُنالوا البِرَ حَتی تِنفقوُا بریاد تو
ای بسا در حقّۀ جان غیورانت که هستنعرههای سر بمهر از درد بی فریاد تو
فتنه بودی یاسمینت از برگ گل نشکفته بودفتنه تر گشتی چو بررست از سمن شمشاد تو
فالق الاصباح برجانهای ما داد تو خواندهین که وقت جاعلِ اللیل آمد از بیداد تو
اندر این مجلس بما شادی و غمگینی ز خصمچشم بد دور از دل غمگین و طبع شاد تو
روی مابازاست تا تو حاضری از روی توجان ما خوش باد چون غایب شوی بر یاد تو
یکزمان خوش باش بامابیش ازآن کزبیم خصمروز ما ناخوش کند گفتار شب خوش باد تو
این همه سحر حلال آخر کت آموزد همی
گر سنائی نیست اندر ساحری استاد تو
خنده گریند همی لاف زبان بر در توگریه خندند همی سوختگان در بر تو
دل آن روح گسسته که ندارد دل توسر آن حور بریده که ندارد سر تو
گاه دشنام زدند طاقچۀ گوش مراحقّهای شکرین گرد دو تا شکّر تو
تا خط تو بدمید است ز بهر خط توحرف بوسست چو لبهای قلم چاکر تو
شیر چرخت ز پی آب همی سجده بردمن چه سگ باشم تا خاک بوم بر در تو
نیست در چنبر نه چرخ یکی پروین بیشهست پروین کده هر چنبری از عنبر تو
عنبر از چنبر زلفت چو خرد یافتهامتا مگر راه دهد سوی خودم چنبر تو
سیم در سنگ بسی باشد لیک اندر کانسنگ در سیم دل تست پس اندر بر تو
عارم این بس که بوم پیش رو دشمن توفخرم آن بس که بوم رخت کش لشگر تو
برده شد ز آتش تو پیش سراپردۀ جانآب حیوان روان زان دو رده گوهر تو
قطب گردم چو بگردم ز پی خدمت توپای بر جای چو پرکار بگرد سر تو
شمع نور فلکی خواهد هر لحظه همیشعله از مشعلۀ روی ضیا گستر تو
ز آرزوی رخ چون ماه تو هر روز چو صبحدل همی چاک زند پیش درت کهتر تو
خورگردون چومه از پیش رخت کاست کندکه ندارد خور گردون فری اندر خور تو
از سنائی ببها هر دم صد جان خواهد
بهر یکبوسه دو تا بسّد جان پرور تو
حلقۀ ارواح بینم گرد حلقۀ گوش توآفتاب و ماه بینم حامل شب پوش تو
بی دلان را نرگس گویای تو خاموش کردعاشقان را کرد گویا پستۀ خاموش تو
تلخ توشیرینتراست ازشهد وشکروقت کینچون بودهنگام صلح ووصل رویت نوش تو
خواب خرگوش آمد از تو عاشقانت را نصیبزین قبل سخره کند بر شیر و بر خرگوش تو
مرغ وار اندر هوای تو همی پرد دلم
بر امید آنکه سازد آشیان آغوش تو
ای شادی و غم ز صلح و جنگ تووی داد و ستد ز سیم و سنگ تو
ای آفت و راحت شب و روزمچشم و دهن فراخ و تنگ تو
بر نافۀ مشک و باغ گل دایمبارشک و حسد زبوی و رنگ تو
عذر تو اگرچه لنگ و من پیوستخرسند شدم بعذر لنگ تو
خون شد جگرم چو نافۀ آهو
از حسرت خط مشک رنگ تو
ای مونس جان من خیال توخوشتر ز جهان و جان وصال تو
جانهای مقدّس خردمندانسرگشته بپیش زلف و خال تو
کس نیست ببی دلی نظیر منچون نیست بدلبری همال تو
گر صورت عشق و حسن کس بیندآن مثل منست با خیال تو
لیکن چکنم چو آیدم خوشتراز حال همه جهان محال تو
هر چند همیشه تنگدل باشماز تیر دو چشم بدسگال تو
خرسند شوم چو گوئیم یکرهای خسته چگونه بود حال تو
هستم بجوال عشوهات دایم
وان کیست که نیست در جوال تو
ای دریغا گر رسیدی سوی من پیغام تودوش زاری کردمی در آرزوی نام تو
بی تومن چون سوی توآیم که خودنتوان ستردنور هم نام تو از بیم کمال نام تو
از عتاب خودکنون پرم بپر گر بهر توپر بریده به بود تا مانم اندر دام تو
چون نبود آن دُر نصیب چشمم اکنون آمدمتا صدف گردد مگر گوش من از پیغام تو
نیست اندر تو چو یَومٌ الحشر لهو و ظلم و لغو
همچو یَومُ الحشرَ بی انجام باد ایّام تو
موی چون کافور دارم از سر زلفین توزندگی تلخ دارم از لب شیرین تو
خاک بر سر کردم از طور رخ پر آب توسنگ بر دل بستم از جور دل سنگین تو
مونس من ماه و پروینست هر شب تا بروززان رخ چون ماه و زان دندان چون پروین تو
زعفرانست از رخ من توده بر بالین منارغوانست از رخ تو سوده بر بالین تو
گر مسلمان کشتن آیین باشد اندر کافریدر مسلمانی مسلمان کشتنست آیین تو
رخنه افتد بیشک اندر دین تو زین کارها
کی پسندد عاشق تو رخنه اندر دین تو
تا کی از عشوه و بهانۀ توچند ازین لابه و فسانۀ تو
شور و آشوب در جهان افکندغمزۀ چشم جادوانۀ تو
هیچ آشوب نیست در عالماین چه فتنه است در زمانۀ تو
کعبۀ عاشقان سوخته دلهست امروز آستانۀ تو
عاشقانت همی طواف کنندگرد کوی و سرای و خانۀ تو
ای همایون همای کبک خرامدل عشّاق آشیانۀ تو
عاشقانت همی بجان بخرندانده عشق جاودانه تو
ای سنائی همیشه مرغ تو زیست
فارغ از بند و دام و دانۀ تو
عاشقم بر لعل شکّر خای توفتنهام بر قامت رعنای تو
ماه بر راه اوفتاد از روی توسرو شرمنده شد از بالای تو
جان من شد مسکن رنج و بلاتا دل مسکین من شد جای تو
پوست در تن خشک دارم همچو چنگاز هوای چنگ روح افزای تو
مرده را زنده کنی ز آوای خویشپس دم عیسی شده است آوای تو
باز بنما روی خود ای ماهرویگر پی وصلت بود سودای تو
تو دهی بوسه همی بر چنگ خویشمن دهم بوسه همی بر پای تو
گر سنائی که گهی توبه کند
توبۀ او بشکند لبهای تو
باز افتادیم در سودای تواز نشاط آن رخ زیبای تو
دستمان گیر اللّه اللّه زینهارزانکه بنهادیم سر در پای تو
باز ما را جاودان دربند کردحلقۀ زلفین عنبر سای تو
چون مرا دل بود با او بُد قرارزانکه کس در دل نشد در جای تو
باز کاسد کرد در بازار عشقعقل ما را لعل روح افزای تو
ما دو صد منزل دوان باز آمدیممردمی کن یک قدم بازآی تو
روی سوی عشق تو آوردهایمگرچه آگه نیستیم از رای تو
با ملاحت خود سراسر نقش گردنیکوئی بر روی چون دیبای تو
باز ما را عالمی چون حلقه کردآن دو چشم جادوی رعنای تو
دوش عشقت گفت هین خاموش شوکز فلک بگذشت هایاهای تو
مر سنائی را کنون تا جان بود
در پذیرش تا بود مولای تو
ای کعبۀ من در سرای توجان و تن دل مرا برای تو
بوسم همه روز خاکپایت رامحراب منست خاک پای تو
چشم من و روی دلفریب تودست من و زلف دلربای تو
مشک است هزار نافه بت رویادر حلقۀ زلف مشکسای تو
دل هست سزای خدمت عشقتهرچند که من نیم سزای تو
بیگانه شدستم از همه عالمتا هست دل من آشنای تو
چندانکه جفا کنی روا دارمبر دیده و دل کشم جفای تو
در عشق تو از جفا نپرهیزدآن دل که شده است مبتلای تو
ای جان جهان مکن بجای من
آن بد که نکردهام بجای تو
تا بدیدم زلف عنبرسای تووان خجسته طلعت زیبای تو
جان و دل نزدت فرستادم نخستآمدم بی جان و دل در وای تو
بی دل و بی جان ندارد قیمتیبنگر این بی قیمت اندر جای تو
آستین پر خون ودیده پر سرشکچشم خیره در رُخ زیبای تو
مشک و عنبر بار داندر کلّ کونچون فشانی زلفک رعنای تو
می نیارم دید در باغ طربسرو از رشک قد و بالای تو
می نیارم دید اندر تیره شبمه زرشک روی روح افزای تو
چون برون آیم ززندان فراقتا نیارندم خط و طغرای تو
بس بجویم من ترا و عاقبت
کشته گردم آخر اندر پای تو
ای ببرده آب آتش روی توعالمی در آتشند از خوی تو
مشک و می را رنگ و مقداری نماندای نه مشک و می چو روی و موی تو
چشمگانت جادوانند ای صنمنرگس آمد ای عجب جادوی تو
تیر عشقت در جهان بر من رسیدغازیانه ز آنکمان ابروی تو
زنگیانند آن دو زلف پای کوببوالعجب اندر نظارۀ سوی تو
با خروش و با فغان دیوانه وارخاک پاشم بر سر اندر کوی تو
هر کسی مشغول در دنیا و دین
دین ودنیای سنائی روی تو
باد عنبر برد خاک کوی توآب آتش ریخت رنگ روی تو
جادوانرا نیست اندر کلّ کونهیچ دولتخانه چون ابروی تو
کفر و دین را نیست در بازار عشقگیسه داری چون خم گیسوی تو
چشم و دل ترّاست و گرم از عشق توکام ولب خشک است و سرد ازخوی تو
ای بسا خلقا که اندر بند کردحلقهاشان حلقهای موی تو
گر بهشتی نیست پس جادو چراستآن دو چشم بوالعجب بر روی تو
عالمی را داروئی جز چشم رابی ضیا چشمست از داروی تو
تا دل ریش مرا دست غمتبست همچون مهره بر بازوی تو
کافرم چون چشم شوخت گردهمدین و دنیا را بتار موی تو
دل چو نار و رخ چو آبی کردهاماز کلوخ امرود و شفتالوی تو
هرکسی محراب دارد هر سوئیهست محراب سنائی سوی تو
ای بسا شرما که برد از چشمهادیدۀ شوخ خوش جادوی تو
کی توانم پای در عشقت نهادبا چنان دست و دل و بازوی تو
سگ به از عقل منست ار عقل من
ناف آهو نشمرد آهوی تو
گر خسته دل همی نپسندی بیار روتیمار عاشقی ز رهی باز دار رو
گر من گیاه سبزم و تو ابر نوبهارهل تاگیه بجوشد بر من بهار رو
پس گر برود جیحون غرقه شوم در آبغرقه بمان مرا تو و کشتی مدار رو
ور من بیاد تو شوم از تشنگی هلاکهل تا شوم هلاک تو آبم میار رو
گر در بهشت باقی و تنها تو میروی
ما را تو دست گیر و بمالک سپار رو
ای خواب ز چشم من برون شوای مهر در این دلم فزون شو
ای دیده تو خون ناب میریزای قدّ کشیده سرنگون شو
آتش بصفات خویش در زناز هستی خویشتن برون شو
زان سگ بچهای بکتف برگیرناگاه برستهای درون شو
میگیر درم قفا همی خوربا رندی و عیبها عیون شو
گرمسجد را همی نخواهی
با مهتر تونیان بتون شو
خه خه ایجان علیک عین اللّهای گلستان علیک عین اللّه
اندرا اندرا که خوش کردیمجلس جان علیک عین اللّه
برفشان برفشان دل و جان رادرّ و مرجان علیک عین اللّه
هیچ جائی نیافت از پی انسچون تو مهمان علیک عین اللّه
مرده دل بودهایم و در بندتاز همه جان علیک عین اللّه
پیش خزتا کنیم بر لب توبوسه باران علیک عین اللّه
جان ما کن ز لحن داودیچون سلیمان علیک عین اللّه
باش تا ما کنیم بر سر توشکّر افشان علیک عین اللّه
پیش کاست همی برد سجدهبت کاسان علیک عین اللّه
خاک پایت ز عشق بوسه دهدجان خاقان علیک عین اللّه
آنچه گویند صوفیانش آنتوئی آن «آن» علیک عین اللّه
در غلامیت بر سنائی نیست
هیچ تاوان علیک عین اللّه
ای ز آب زندگانی آتشی افروختهواندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته
ای تف عشق تو یکساعت بچاه انداختههرچه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته
ای کمالت کمزنان را صبرها پرداختهوی جمالت مفلسان را کیسهها بردوخته
گه بقهر از جزع مشکین تیغها افراختهگه بلطف از لعل نوشین شمعها افروخته
هرچه درسی سال کرده خاتم مشکینت وامآن نگین لعل نوشین در زمانی توخته
مابجان بخریده عشق لایزالی را تو بازلاابالی گفته و بر ما جهان بفروخته
ای ز آب روی خویش اندر دبیرستان عشق
تختۀ عمر سنائی شسته از آموخته
ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداختهجان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته
تا دل و جان در نبازی دل نبیند ناز و عزّکی سر آخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته
بند مادرزاد باید همچو مرغابی بپایطوق ایزد کرد باید در عنق چون فاخته
تا بروی آب چون مرغابیان دانی گذشتدر هوا چون فاتخه پرّی پر و بال آخته
مرد این ره را گذر بر روی آب و آتشستآب و آتش آشنا را داند از نشناخته
یاد کن آن مرد را کو پای در دریا نهاداز پسش دشمن همی آمد علم افراخته
آب رود نیل هر دو مرد را بر سنگ زدکم عیار آمد یکی زو روح شد پرداخته
آتش نمرود و آن لشکر نمیبینم بجایزر آزر را دگر کن منجنیق انداخته
ایزدش پیرایه چون زر کرد از این کاتش پدید
مرزری کو دید آتش کار او شد ساخته
من نه ارزیزم زکان انگیختهمن عزیزم از فلک بگریخته
چرخ در بالام گوهر تافتهطبع در پهنام عنبر بیخته
آسمان رنگم ولیک از روی شکلآفتابی از هلال آویخته
از برای کسب آب روی خویشآبروی خود بعمداً ریخته
از برای خدمت آزادگان
با همه کس همچو آب آمیخته
ای نقاب از روی ماه آویختهصبح را با ماهتاب آمیخته
در خیال عاشقان از زلف و رخصورت حال و محال انگیخته
آسمان خاک بیز از کوی توسالها غربال دولت بیخته
عقل ترسا روح عیسی روی رادر چلیپاهای زلف آویخته
از لطافت باد آب و آب بادهم برون برده ز سر هم ریخته
ای سنائی بهر خاک کوی تو
ز آبروی و دین و دل بگریخته
بردیم باز از مسلمانی زهی کافِر بچهکردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه
در میان کم زنان اندر صف ارباب عشقهر زمانم باز بنشانی زهی کافر بچه
کشتن و خون ریختن در کافرینیست هرگز بی پشیمانی زهی کافر بچه
نیست بر درگاه سلطان هیچکس را دین درستتا تو بر درگاه سلطانی زهی کافر بچه
یوسف مصری توئی کز عشق تو گرد جهانهست صد یعقوب کنعانی زهی کافر بچه
در مسلمانی مگر از کافری باز آمدیتا براندازی مسلمانی زهی کافر بچه
بارخی چون چشمۀ خورشیدوزلفی چون صلیبتازه کردی کیش نصرانی زهی کافر بچه
هر زمانی باسنائی در خرابات ای پسر
صد لباسات عجب دانی زهی کافر بچه
ای مهر تو بر سینۀ من مُهر نهادهای عشق تو از دیدۀ من آب گشاده
بسته کمر بندگی تو همه احراراز سر کله خواجگی و کبر نهاده
دستان دو دست تو بعیّوق رسیدهآوازۀ آواز تو در شهر فتاده
ابدال شکسته همه در راه تو توبهزهّاد گرفته همه بر باد تو باده
مسپر ره بیداد و ز غم کن دلم آزادای داد تو ایزد ز ملاحت همه داده
پیوسته سنائی ز پی دیدن رویت
هم گوش بدر کرده و هم دیده نهاده
ای سنائی خیز و بشکن زود قفل میکدهباز خرما را زمانی زین غمان بیهده
جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگاندُردمی درده برای دَرد این جنّت زده
درد صافی درده ای ساقی در این مجلس همیتا زمانی می خوریم آسوده دل درمیکده
محتسب را گوترا با مست کوی ماچکارمی چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زده
می ندانی کادم از کتم عدم سوی وجوداز برای مهر بازان خرابات آمده
تا ترا روشن شود در کافری دُرّ ثمین
بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده
زهی سرودی که از شرمت همه خوبان سرافکندهچرا تابی سر زلفین چرا سوزی دل بنده
عقیقین آن دو لب داری بزیرش گورمن کندهمرا هر روز بی جرمی بگور اندر کنی زنده
تن من چون خیالی شد بسان زیر نالندهکنار من چو جیحون شد دوچشمم ابربارنده
یکی حاجت بتو دارم ایا حاجت پذیرندهنتابی تو سرزلفین نسوزانی دل بنده
جهان از تو خرم بادا بتا و من رهی بنده
پس از مرگم جهان بر تو مبارکباد و فرخنده
ای مه نو بروی تو دیدهواندر تو ماه نو بخندیده
نو نیز ز بیم خصم اندر مناز دور نگاه کرده دزدیده
بنموده فلک مه نو و خود رادر زیر سیاه ابر پوشیده
تو نیز مه چهارده بنمایبردار ز روی زلف ژولیده
کی باشد کی که در تو آویزمچون در زر و سیم مرد نادیده
تو روی مرا بناخنان خستهمن دو لب تو ببوسه خاییده
ای تو چو پری و من ز عشق تو
خود را لقبی نهاده شوریده
از عشق آن دو نرجس وز مهر آن دولالهبی خواب و بی قرارم چون بر گلت کلاله
خدمت کنم بپیشت همچون صراحی از جانتا برنهی لبم را بر لبت چون پیاله
تا روز ژاله بارد از چشم همچو رودمآری نکو نماید بر روی لاله ژاله
دارم هزار بوسه بر روی و چشم تو منگر میدهی وگرنه بیرون کنم قباله
مهمان حسن داری سیراز پی خرد را
مرتشنگان خود را ندهی یکی پیاله
گر بدفکند ترک من از لاله کلالهبی برگ بماند ز شرمش گل و لاله
پیرامن آن لاله کلاله بچه ماندچون گردمه چارده شب خرمن هاله
رویش ز لطافت چو برآرد عرق شرمچون بر ورق لاله بود قطرۀ ژاله
در آرزوی جرعهای از جام لب اوپیوسته رهی نازم و دل خون پیاله
خود را عجمی کرد و ببرد از بر من دلترک عربی گوی بت چارده ساله
مجموع غم و غصّه بتکحی فراقش؟بنوشت بر آب و سوی من کرد حواله
ای محتسب شهر ز عشّاق چه خواهیما توبه شکستیم و دریدیم قباله
گویند سنائی که تحمل کن و خوش باشبا وصلت معشوقه بکش بار دلاله
جان بر سرش افشان و قدم در طلبش نه
چون هیچ اثر می فکند گریه و ناله
دی ناگه از نگارم اندر رسید نامهقالت راَی فواُدی مِن هِجرک القِیامهَ
گفتم که عشق و دل را باشد علامتی همقالت دُمُوُع عینی لَمُ تکُفَکَ العلامه
گفتا که می چِه سازی گفتم که مر سفر راقالت فَمر صحیحاً بالخِیر و السَلامه
گفتم وفا نداری گفتا که آزمودیمن جرب المجرَبَ حلّت به الندامه
گفتم وداع نائی واندر برم نگیریقالتُ تُرید وصَلی سراً و لا کرامه
گفتا بگیر زلفم گفتم ملامت آید
قالتُ السَتَ تدَری العشقُ و المَلامهُ
پرکن صنما هلا قنینهزان آب حیات راستینه
زان می که چو از خم سفالینتحویل کند در آبگینه
حاجی بشعاع او بشب درتا مکّه ببیند از مدینه
آندل که بیافت قبلهای زانبهتر ز حدائق و سکینه
آندل شود از لطافت حقاوصاف طرایف خزینه
یکسان شود آنگهی بَر اومرغ و بره و غم جوینه
حیران شود او میان اصحابچون کبک دری میان چینه
گر نفس تو در ره خداوندچون خوک و چو خرس شد سمینه
گر ز آنکه شوی ز نصرت حقمانندۀ نوح در سفینه
گر روی کنی سوی سنائی
چون پسته خوری تو شکّرینه
جام جز پیش خود جمانه منهطبع جز برمی مغانه منه
باده را تا بباغ شاید بردآنچنان در شرابخانه منه
گرچه همرنگ ناردانه بودنام او آب ناردانه منه
در هر آن خانهای که می نبودپای اندر چنان ستانه منه
تابود باغ آسمان گردانچشم بر روی آسمانه منه
روی جز بر جناح چنگ ممالدست جز بر برچغانه منه
گرنخواهی که در تو پیچد غمرنج بر طبع شادمانه منه
بد و نیک زمانه گردانستبربدو نیک او بهانه منه
بخردان بر زمانه دل ننهند
پس تو دل نیز بر زمانه منه
گر بکوی عاشقی با ما هم از یک خانهایبا همه کس آشنا با ما چرا بیگانهای
ما چواندر عشق تو یکرویه چون آیینهایمتو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانهای
شمع خودخوانی همی ما را و ما در پیش توپس ترا پروای جان از چیست گر پروانهای
جزبعمری در ره ماراست نتوان رفت از آنکهمچو فرزین کجروی در راه نافرزانهای
عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بودگر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانهای
زان زوصل مانداری یکدم آسایش که توروز و شب سودای خود رانی دمی مارانهای
یارت ای بت صدرداردزان عزیز است و توزاندر لگدکوب همه خلقی که دراستانهای
هرکجا صحراست گرم و روشنست از آفتابتو از آن افسرده ماندستی که اندر خانهای
تو برای ما بگرد دام ما گردی ولیکدام ما را دانه بیشست و تو مرد دانهای
برخودی عاشق نه برماای سنائی بهرآنک
روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانهای
عقل و جانم برد شوخی آفتی عیّارهایباددستی خاکئی بی آبی آتشپارهای
زین یکی شنگی بلائی فتنهای شکّر لبیپای بازی سرزنی دردی کشی خون خوارهای
گه در ایمان از رخ ایمان فزایش خجلتیگاه بر کفر از دو زلف کافرش بیغارهای
کی بدین کفر و بدین ایمان من تن دردهدهرکرا باشد چنان زلف و چنان رخسارهای
هر زمان در زلف جان آویز او گر بنگریخون خلقی تازه یابی در خم هر تارهای
هر زمان بینی ز شور زلف او برخاستهدر میان عاشقان آوازۀ آوارهای
نقش خودراچینیان از جان همی خدمت کنند
نقش حقّ را آخر ای مستان کم از نظّارهای
این چه رنگست بر اینگونه که آمیختهایاین چه شور است که ناگاه برانگیختهای
خوابم از دیده شده غایب و دیگر بچه صبرتا تو غایب شدهای از من و بگریختهای
رخ زردم بگلی ماند نایافته آبکابرویم همه از روی فرو ریختهای
چه فسون دانم کردن چه حیل دانم ساختتا بدانم که تو در دام که آویختهای
پس برآمیخت ندانم بجهان جز با تو
که تو شمشاد بگلبرگ بر آمیختهای
سینه مکن گرچه سمن سینهایزانکه نه مهری که همه کینهای
خوی تو برّنده چو ناخن براستگرچه پذیرنده چو آیینهای
حسن تو دامست ولیکن ترادام چه سود است که بی چینهای
من سوی تو شنبه و تو نزد منچون سوی کودک شب آدینهای
دی چو گلی بودی و امروز بازخار دلی و خسک سینهای
پخته نگردی تو بدوزخ همیهیچ ندانی که چه خامینهای
پخته نگشتی تو بدوزخ مراسومی آخر تو چه خامینهای
رو که در این راه تو تر دامنیگوئی در آب روان چینهای
گفتمت امسال شدی به ز پاررو که همان احمد پارینهای
رو بگله باز شو ایرا هنوز
در خور پیوند سنائی نهای
ای جان و جهان من کجائیآخر بَرِ من چرا نیائی
ای قبلۀ حسن و گنج خوبیتا کی بود از توبی وفائی
خورشید نهان شود ز گردونچون تو بوثاق مادرآئی
زین پس مطلب میان مجلسآزار دل خوش سنائی
تا هیچ کسی ترا نگوید
کای پیشۀ تو جفا نمائی
جانا نگوئی آخر ما را که تو کجائیکز تو ببرد آتش عشق تو آب مائی
ما را ز عشق کردی چو آسیای گردانخود همچو دانه گشتی در ناوآسیائی
گه در زمین دلها پنهان شوی چو پروینگاه از سپهر جانها چون ماه نو برآئی
از بهر لطف مستان وز قهر خودپرستانچون برق میگریزی چون باد میربائی
بهر سماع دنیا بر شاخهای طوبیچون عندلیب بیدل همواره میسرائی
خورشید وار کردی چون ذرّهای عقلیدلهای عاشقان را در پردۀ هوائی
یاقوت بار کردی عشّاق لاله رخ رااز نوک کلک نرگس بر لوح کهربائی
ای یافته جمالت در جلوۀ نخستینمنشور حسن و تمکین از خلعت خدائی
روح القدس ندارد در خوبی و لطافتبا خاک کف پایت یکذرّه آشنائی
بردار پرده از رخ تا حضرت الهیگردد ز مهر چهرت پر نور و روشنائی
گوئی مرا بجوئی آخر کجا بجویمدر گرد گوی ارضی یا حلقۀ سمائی
بگشای بند مرجان تا همچو طبغ بی جانبندازد از جمالت جان تاج کبریائی
ای تافته کمالت از چار سوی ارکانپنهان ز هر دو عالم در صدر پادشائی
برخیره چند جویم آنرا که او نداردمنزل بکوی رندی یا راه پارسائی
ما ز انتظار مردیم از عشق تو ولیکندر حجرۀ غریبان تو خود درون نیائی
گیرم که بار ندهی ما را درون پردهکم زان مکن که بیرون روئی بما نمائی
بی روی تو نگارا چشم امید ما راباید ز نقش نامه نام تو توتیائی
نادیده کس ولیکن از سنگ و چوب کویتبدهند اگر بپرسی بر حسن تو گوائی
نی نی اگر ندیدی رویت چگونه گفتی
در نظمهای عالی وصف ترا سنائی
ای کرده دلم سوختۀ درد جدائیاز محنت تو نیست مرا روی رهائی
معذوری اگر یاد همی نایدت از مازیرا که نداری خبر از درد جدائی
در فرقت تو عمر عزیزم بسر آمدبر آرزوی آنکه تو روزی بمن آئی
من بی تو همی هیچ ندانم که کجایمای از بر من دور، ندانم که کجائی
گیرم نشوی ساخته بر من ز تکبّرتا کی من دلسوخته را رنج نمائی
ایزد چو بدادست بخوبی همه دادتنیکو نبود گر تو ببیداد گرائی
بیداد مکن کز تو پسندیده نباشد
زیرا که تو بس خوبی چون شعر سنائی
از ماه رخی نوش لبی شوخ بلائیهر روز همی بینم رنجی و عنائی
شکر است مر آنرا که نباشد سروکارشبا پاک بری عشوه دهی شوخ دغائی
گوئی که ندارد بجهان پیشه دیگرجز آنکه کند با من بیچاره جفائی
تا چند کند جور و جفا با من عاشقناکرده بجای من یکروز وفائی
تا چند کشم جورش من بنده بدعوییعنی که همی آیم من نیز زجائی
دانم که خلل ناید در محتشمی اوگر عاشق او باشد بیچاره گدائی
گر جامه کنم پاره و گر بذل کنم دلگوید که مراهست در این هر دو ریائی
خورشید رخست لیک چه سودست سنائی
چون نیست ترازوچوزخورشید سنائی
ای لعل ترا هردم دعوی خدائیبرخاسته از راه تو چونی و چرائی
با جزع تو و لعل تو بردرگه حسنتعیسی بتعلّم شده موسی بگدائی
پیش تو همی گردم در خون دو دیدهمیبینی و میپرسی ای خواجه کجائی
گفتی که چه میسازی بی صبردل و جانجانا چه توان ساخت بدین رخت و کیائی
آنکس که بسودای تو از خود نشود دورسستست بکار خود چون بت بخدائی
از جمع غلامان تو حقّا که در این شهر
یک بنده ترا نیست بمانند سنائی
ای پیشۀ تو جفا نمائیدربند چه چیزی و کجائی
باری یکشب خیال بفرستگر ز آنکه تو خود همی نیائی
در باختن قمار با دوستدست اولین مکن دغائی
بیگانگی ای نگار بگذارچون با توفتادم آشنائی
دانم که تو نه حریفی و منآخر نه که از برم جدائی
تاریکی هجر چند بینمنادیده بوصل روشنائی
ای حسن خوش تو کرده کاسدبازار روای پارسائی
وی روی کش تو کرده فاسداندیشۀ مردم ریائی
بی جان بادا هر آنکه گویددلدار مرا تو ناسزائی
زین بیش مکن جفا و بیداد
بر عاشق خویشتن سنائی
ای یوسف ایّام ز عشق تو سنائیمانندۀ یعقوب شد از درد جدائی
تاچند بسوی دل عشّاق چوخورشیدهر روز برنگ دگر از پرده برآئی
گاهی رخ تو سجده بر دمشتی دون راگه باز کند زلف تو دعوی خدائی
باخوی تو درکوی تو از دیده روا نیستکس را بگذشتن ز سر حدّ گدائی
دروصل توبا اخوی تو ازروی خرد نیستجان را ز خم زلف تو امید رهائی
پس بوالعجب آسائی ووین بوالعجبی بسکاندر همه تن کس بنداند که کجائی
پی نادره کرداری وین نادره ای بسکان همه ای و همه جویان که کرائی
از ما چه شوی پنهان کندر ره توحیدما جمله توایم ای پسر خوب و تو مائی
آنجا که توئی من نتوانم که نباشم
وین جا که منم ماند تو دانم که نیائی
آخر شرمی بدار چند از این بدخوئیچون تو من و من توام چند منی و تویی
گلشن گلخن شود چون بستیزه کننددر یک خانه دو تن دعوی کدبانویی
نایب عیسی شدی قبله یکی کن چنوبر دل ترسا نگار رقم دوئی و تویی
صدر زمانه توئی پس چو زمانه چراگه همه دردی کنی گاه همه دارویی
نازی در سر که چه یعنی من نیکویمتا تو بدین سیرتی مه تو و مه نیکویی
یکدم و یکرنگ باش چون گهر آفتابچند چو چرخ کهن هر دم رسم دویی
روبه بازی مکن در صف عشّاق از آنکزشت بود پیش گرگ شیر کند آهویی
با رخ تو بیهده است بوالعجبی چشم توبا کف موسی کرا دست دهد جادویی
همره درد تو باد دولت بی دولتیهم تک عشق تو باد نیروی بی نیرویی
جز توئی تو بگو چیست که ملک تونیستچشم بدت دور باد چشم بد بدبویی
لؤلؤ حسن ترا در ستد و داد عشق
به ز سنائی مباد خود بر تو لؤلؤیی
کودکی داشتم خراباتیمی کش و کمزن و خرافاتی
پارسا شد ز بخت و دولت منپارسائی شگرف و طاماتی
شیوۀ خمر و قمر و زمر مدامصفتی بود مر ورا ذاتی
آنکه والتّین زبر ندانستیهمچو بوالخیر گشت هیهاتی
خوانده از بر همیشه چون الحمدعدد سورۀ لباساتی
گوید امروز بر من از سر زهدمثل و نکته و اشاراتی
دوش گفتم ورا که ایدل و جانمر مرا مایۀ مباهاتی
گرچه مستور پارسا شدهایو اصل هر گونۀ کراماتی
گر یکی بوسه خواهم از تو دهی؟گفت لاواللّه ای خراباتی
ای سنائی کما ترید خوشست
دل بقسمت بنه کمایأتی
ای آنکه بدولب سبب آب حیاتیجان را بدو شکّر ز غم هجر نباتی
آرایش دینی تو و آسایش جانیانس دل و نور بصر و عین حیاتی
از خوبی خود غیرت خوبان جهانیوز حسن و ملاحت صنم حور صفاتی
از لطف در الفاظ بشر تحفۀ روحیوز حسن درانفاس ملک وصف صلاتی
اوصاف جمال تو همه کس بنداندزیرا که تو توقیع رفیع الدّرجاتی
لولاَکَ لَما کُنتُ اُمِنّی بحَیاتی
والعَیشُ یهنّی بِکَ اِذ اَنتَ ثَمانی
غالیه بر عاج برآمیختیمورچه از عاج برانگیختی
بر گل سرخ ای صنم دلربایرغم مرا مشک سیه بیختی
روز فروزنده برأی و مرابا شب تاریک برانگیختی
اشگ و رخ من چو عقیق و زر استتا شبه از سیم درآویختی
با دل من نرد جفا باختی
بر سر من گرد بلا بیختی
باز از چه ز رعنائی شب پوش نهادستیآشوب دل ما را بردوش نهادستی
باز آن چه شگرفی را بر شعلۀ کافوریصد کژدم مشکین را بر جوش نهادستی
در حجرۀ مهجوران چون کلبۀ زنبورانهم نیش کشیدستی هم نوش نهادستی
در غارت بی یاران چون عادت عیارانهم چشم گشادستی هم گوش نهادستی
ای روز دو عالم را پوشیده کلاه تونامش بچه معنی را شبپوش نهادستی
از جزع تو اقلیمی در شور و تو از شوخیلعل شکر افشان را خاموش نهادستی
از کشّی و چالاکی پیران طریقت راصد غاشیه از عشقت بر دوش نهادستی
یکبوس تو دلها را کرده است بر آنگونهگوئی نقطی از وی برروش نهادستی
سحرا که تو کردستی تا نام سنائی را
با آنهمه هشیاری بیهوش نهادستی
تا مسند کفر اندر اسلام نهادستیدر کام دلم زهری ناکام نهادستی
زلف تو نیارامد یکساعت و دلها رادر حلقۀ مشکینش آرام نهادستی
از چهرۀ خود باغی برخاص گشادستیوز غمزۀ خود داغی بر عام نهادستی
در عالم حسن خود بی منّت گردونیهم صبح نمودستی هم شام نهادستی
بر جرم مه تابان مرغان حقیقت راهم دانه فکندستی هم دام نهادستی
در مجلس طنازی بردست گران جاناناز بهر سبکباری صد جام نهادستی
شوریده نخوانندی زین پیش سنائی را
شوریده سنائی را تو نام نهادستی
آن دلبر عیّار من از یار منستیکوس لمن الملک زدن کار منستی
گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریفسیّاره کنون ریشۀ دستار منستی
بر افسر شاهان جهانم بودی فخرگر پاردم مرکبش افسار منستی
ور گل دهدی چشم مرا زان رخ چون باغصحرای فلک جمله سمن زار منستی
گر هیچ عزیزی دهدم از پس خواریباللّه همه گلهای جهان خار منستی
جوزای کمر کش کشدی غاشیۀ منگر حشمت او همره زنّار منستی
ور کژدم زلفش گزدی مر جگر مراهر چیز که آن مال جهان مار منستی
هر روز دلی نو دهدم از دو لب خویشگردیدۀ شوخش نه جگرخوار منستی
یاری که نسوزد نه بسازد ز لب اوشایستی اگر در دل بیمار منستی
گر هچ قبولم کندی سایۀ آن درخورشید کنون سایۀ دیوار منستی
گر لطف لبش نیستی از قهر دو زلفشهرچوب که افراخته تر دار منستی
گویند که جز هیچ کسان را نخرد یارمن هیچکسم کاش خریدار منستی
ور داغ سنائی ننهادی صفت او
کی خلق چنین سغبۀ گفتار منستی
یارا کر در کار من تیمار از این به داشتیکار این دلخسته را بسیار از این به داشتی
ور دل دیوانه رنگ من نبودی تند و تیزیا بهش تر زین بدی یا یار ازین به داشتی
عاشق بیچارۀ بی پرسش است آخر تنمدر حق بیمار خود تیمار ازین به داشتی
کارمن مشکل شدارنی دوست در دل بردنمنرگس بیکار را بر کار از این به داشتی
شد دلم مغرور آن گفتار جان افزای توآه اگر در عشق من گفتار ازین به داشتی
با سنائی عهد و پیمان داشتی در دل مقیم
گر سنائی مرد بودی کار ازین به داشتی
صنما آن خط مشکین که فراز آوردیبر گل از غالیه گوئی که طراز آوردی
گرچه خوبست بگرد رخ تو زلف درازخط بسی خوبتر از زلف دراز آوردی
گر نیاز است رهی را بخط خوب تو بازتو رهی را بخط خویش نیاز آوردی
قبلهای ساختی از غالیه بر سیم سپیدتا بدان قبله بتان را بنماز آوردی
پیش خلق از جهت شعبده و بوالعجبینرگس بوالعجب شعبده باز آوردی
چند گوئی که دلت پیش تو باز آوردماین سخن بیهده و هزل و مجاز آوردی
دلم افروخته بود از طرب و شادی و ناز
تو دلی سوخته از گرم و گداز آوردی
زان خط که توبر عارض گلنار کشیدیابدال جهان را همه در کار کشیدی
برماه بپرگار کشیدی خط مشکیندلها همه در نقطۀ پرگار کشیدی
هر دل که ترا جست چو دیوانۀ مستیدر سلسلۀ زلف زره وار کشیدی
زنّار پرستی مکن ای بت که جهانیاز سجده و سجّاده چو زنّار کشیدی
بس زاهد و عابد که بد آن طرّۀ طرّاراز صومعه در خانۀ خمّار کشیدی
هر دل که سرافراشت بدعوی صبوری
او را بسوی خویش نگونسار کشیدی
زهی پیمان شکن دلبر نکو پیمان بسر بردیمرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی
کشیدی در میان کار خلقی را بطرّاریپس آنگه از میان خود را بچالاکی بدر بردی
دلی کز من بصد جان و بصد دستان نبردندیبچشم مست عالم سوز حلیت گر بدر بردی
همین بُد باسنائی عهد وپیمان ای دلبر
نکو نگذاشتی الحق نکو پیمان بسر بردی
دلم بردی و جان بر کار داریتو خود جای دگر بازار داری
نباشد عاشقت هرگز چو من کساگرچه عاشق بسیار داری
ز رنج غیرتت بیمار باشمچو تو با دیگران دیدار داری
عزیزت خوانم ای جان جهانماز آنست کاین چنینم خوار داری
کسی کو عاشق روی توباشدسزد او را نزار و زار داری
دو چشمم هر شبی تا بامدادانز هجرت خویشتن بیدار داری
شدم مهجور و رنجور تو زیراکتو خوی عالم غدّار داری
ترا دارم عزیز ای ماه چون گلچرا بی قیمتم چون خار داری
نگر تا کی مرا از داغ هجرانلبی خشک و دلی پر نار داری
تو خود تنها جهان را می بسوزیچرا بر خود بلا را یار داری
بکن رحمی بدین عاشق اگر هیچامید رحمت جبّار داری
سنائی را چنان باید گزین پس
ز وصل خویش بر خور دار داری
روئی چو ماه داری زلف سیاه داریبر سرو ماه داری بر سر کلاه داری
خال تو بوسه خواهد لیکن هم از لب توهم بوسه جای داری هم بوسه خواه داری
زلف تو بر دل من بندی نهاد محکمگفتم که بند دارم گفتا گناه داری
یکره بپرس جانا زان زلف مشکبویتتا بر گل مورّد چون خوابگاه داری
دل جایگاه دارد اندر میان آتشتو در میان آندل چون جایگاه داری
مست ثنای عشقست در مجلست سنائی
گر هیچ عقل داری او را نگاه داری
ای آنکه رخ چو ماه داریرخسارۀ من چو کاه داری
آئین دل سمنبران رابرسیم ز سیب جاه داری
بر عرصۀ شطرنج خوبیاز لطف هزار شاه داری
در مجمع خیل خوبرویانچون یوسف پیشگاه داری
هر لحظه رهی دگر نمائیبر گوی که چند راه داری
در شوخی دست برد خواهیکز خوبی دستگاه داری
گر قتل سنائیت گناهست
دانم که بسی گناه داری
انصاف بده که نیک یاریروهیچ مگو که خوش نگاری
در رود زدن شکر سماعیدر گوی زدن شکر سواری
مه جبهت و آفتاب روئیزهره دل و مشتری عذاری
بنوشت زمانه گوئی آنجادر جانت کتاب بردباری
بنگاشت خدای گوئی اینجادر دیدهات نقش حقگزاری
از لعل تو هست عاقلان رایکنوش و هزار گونه خاری
در جزع تو عاشقان رایک غمزه و صد هزار خواری
جز غمزۀ تو که دید هرگزیک ناوک و صد جهان حصاری
جز خندۀ تو که داشت در دهریک شکر و نه فلک شکاری
گیتی سر ناز تو نداردکیکی نکشد چنین عماری
گردون دل زار من ندارداشکی نبرد چنین سماوی
ای شوخ سیه گری که از توکم دید کسی سپیدکاری
از ابجد برتری ازیراکنه یک نه دو نه سه نه چهاری
سرمازدگان آب و گل رادر جمله، بهار در بهاری
جان ودل و دین بنده با تستتا این همه را چگونه داری
چون باز سپید دلفریبیچون شیر سیاه جان شکاری
تا پای من اندرین میانستدستی بسرم فرو نیاری
من پای فرو نهادم ایراکدانم سرپای من نداری
دشنام دهی که ای سنائیبس خوش سخن و بزرگواری
هر چند جواب شرط من نیست
با این همه صد هزار باری
نگوئی تا بگلبن برچه غلغل دارد آن قمریکه چندان لحن میسازد همی نالد ز کم صبری
بلحن اندر همیگوید که سبحانا نگارندهکهبنگاردچنان روئی بدان خوبی و خوش چهری
مسیحادم و موسی کف سلیمان طبع و یوسف رخمحمد دین و آدم رأی و خوکرده ببی مهری
بروز آرایش مکتب شبانگه زینت ملعبضیاء روز و شمع شب شکر لب برکسان خمری
اگر آتش پرستی را ز عشق او بترساند
ز بیم آتش عشقش شود بیزار از گبری
چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازیکه بس غریب نباشد زمه غریب نوازی
ز بهریک سخن تودوگوش ماسوی آن لبستیزه بر دل ما و دو چشم تو سوی بازی
چه آفتی تو که شبها میان دیده چوروزیچه فتنهای تو که شبها میان روح چو رازی
چو من زاتش غیرت نهاد کعبه بسوزمتو از میان دو ابرو هزار قبله بسازی
پس از فراز نباشد جز از نشیب ولیکنجهان عشق تو دارد پس از فراز فرازی
گداخت مایۀ صبرم زبانگ شکّر لفظتگه عتاب نمودن بپارسی و بتازی
نه آن عجب که شنیدم که صبر نوش گدازدعجبتر آنکه بدیدم ز نوش صبر گدازی
ز بوسۀ تو نماید زمانه نامۀ شاهیز غمزۀ تتو فزاید جهان کتاب مغازی
چه موی و روی تو بیند خرد چگوید گویدزهی دو مؤمن جادو زهی دو کافر غازی
جمال و جاه و سعادت چو یافتی ز زمانهبناز بر همه خوبان که زبیدت که بنازی
بقا و مال و جمالت همیشه باد چو عشقتکه هیچ عمر ندارد چو عشق عمر درازی
چو شد بنزد سنائی یکی جفا و وفایت
رسید کار بجان و گذشت عمر ببازی
ای گل آبدار نوروزیدیدنت فرخی و فیروزی
ای فروزنده از رخانت جانآتش عشق تا کی افروزی
دل بدخواه سوز اندر عشقچونکه دلهای عاشقان سوزی
از لب آموز خوب مذهب خوباز دو زلفین نه تُنبل آموزی
ای دریده دل من از غم عشقزان لب چون عقیق کی دوزی
از دهانت که آب حیوانست
چون سنائی نبودئی روزی
ای سنائی چو تو دربند دل و جان باشیکسی سزاوار هوای رخ جانان باشی
در دریا تو چگونه بکف آری که همیبلب جوی چو اطفال هراسان باشی
چون بترک دل و جان گفت نیاری آن بهکه شوی دور از این کوی تن آسان باشی
تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوینیست ممکن که تو اندر خور میدان باشی
کار بر بردن چوگان نبود صنعت توتو همان به که اسیر خم چوگان باشی
بعصائی و کلیمی که تو داری پسراتو همی خواهی چون موسی عمران باشی
خواجۀ ما غلطی کرد است این راه مگر
خود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی
لؤلؤ خوشاب من از چنگ شد یکبارگیلالۀ سیراب من بی رنگ شد یکبارگی
دلبری را من بچنگ آورده بودم در جهانای دریغا دلبری کز چنگ شد یکبارگی
جنگها بودی میان ما و گاهی آشتیآتشی این بارالحق جنگ شد یکبارگی
بود نام و ننگ ما را پیش ازین هر جایگاهاین بتر کامروز نامم ننگ شد یکبارگی
بارخ و اشگی چوزرسیماب و من چون موم نرمکز دل چون سنگ آن بتسنگشدیکبارگی
این جهان روشن شداندر هجر آن زیبا پسر
برسنائی تیره گشت و تنگ شد یکبارگی
بدرگاه عشقت چه نامی چه ننگیبنزد جلالت چه شاهی چه شنگی
جهان پرحدیث وصال تو بینمزهی نارسیده بزلف تو چنگی
همانا بصحرا گذر کردهای توکه صحرا ز رویت گرفته است رنگی
ز عکس رخ تو بهر مرغزاریز دیبای چینی گشاده است تنگی
شگفت آهوی تو که صید تو سازدبهر چشم زخمی دلاور پلنگی
ز جعدت کمندی و شهری پیادهجهانی سوار و ز چشمت خدنگی
اگر خواهی ارواح مرغان علویفرود آری از شاخ طوبی بسنگی
بتو کی رسد هرگز از راه گفتیبرنار و نورت که دارد درنگی
کیم من که از نوش وصل تو گویمنپوید پی شیر روباه لنگی
من آن عاشقم کز تو خشنود باشم
ز نوشی بزهری ز صلحی بجنگی
الا ای لعبت ساقی زمی پرکن مراجامیکه پیدا نیست کارم را در این گیتی سرانجامی
کنون چون توبه بشکستم بخلوت باتوبنشستمزمی باید که دردستم نهی هر ساعتی جامی
نباید خورد چندین غم ببایدزیستن خرّمکه از ما اندر این عالم نخواهد ماندجزنامی
همی خور بادۀ صافی ز غم آن به که کم لافیکه هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی
منه بر خط گردون سرزعمر خویشتن برخورکه عمر ترا از این خوشتر نخواهد بود ایّامی
چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی پاکیکه ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی
مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهودهدل از غم دار آسوده بکام خود بزن گامی
ترا دهر است بدخواهی نشسته در کمین گاهی
زغدّاری بهر راهی بگسترده ترا دامی
ای پسر گرنه ز عشقت دست بر سردار میگاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی
ورنه همچون حلقۀ در داردی عشقت مرابرامیدت هر زمانی گوش بردر دارمی
نیستی پشتم چو چنبر در غم هجران توگر شبی در گردن تو دست چنبر دارمی
ورنه بر جان و دل من مهربانستی دلتمن ز دست تو بیزدان دستها بر دارمی
گرهمه شب دارمی در کف می ودربرتراماه در کف دارمی خورشید در بر دارمی
زرندارم با تو کارم زان قبل ناساخته استکاشکی زردارمی تا کار چون زر دارمی
در خرابات قلندر گر ترا مأواستی
من نشیمن در خرابات قلندر دارمی
تا بگرد روی آن شیرین پسر گردم همیچون قلم گرد سرکویش بسر گردم همی
بهر آن بو تا که خورشیدی بدست آرم چنومن بگرد کوی خیره خیره بر گردم همی
پس چومیدان فلک را نیست خورشیدی چوتوچون فلک هر روز گرد خاک در گردم همی
آبروی عاشقان در خاکپایش تعبیه استخاکپایش را ز بهر آب سر گردم همی
از پی گرد سم شبدیز او وقت نثارگه ز دیده سیم و گه از روی زر گردم همی
روی تا دارم بکویش در بهشتم در بهشتچون زکویش باز گردم در سقر گردم همی
گه گهی از شرم تر گردم ز خشک آوردنشبوالعجب مردی منم کز خشک تر گردم همی
گرهنوز از دولبش جویم غذا نشگفت از آنکدر هوای عشقش اکنون کفچه برگردم همی
تا چو شیراو رخ بخون دارد من از بهر غذاشهمچو ناف آهو از خون بارور گردم همی
روی زرد من ز عکس روی چون خورشید اوستزان چو سایه گرد آن دیوار و درگردم همی
گرچه هستم با دل آهوی ماده وقت ضعفچون ز عشقش یادم آید شیر نر گردم همی
هرچه پیشم پوستین درّد همی نادرتر آنکمن سلیم از پوستینش سغبه تر گردم همی
باسنائی و سنا گشتم من اندر عشق او
باز در وصف دهانش پر درر گردم همی
خسرو مازندران آید همییا مسیح از آسمان آید همی
یا ز بهر مصلحت روح الامینسوی دنیازان جهان آید همی
یا سکندر با بزرگان عراقسوی شرق از قیروان آید همی
ریگ آموی و درازی راه اوزیر پامان پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوستاسب ما را تا میان آید همی
رنج غربت رفت و تیمار سفربوی یار مهربان آید همی
این از آن وزنست و گفته رودکی
یاد جوی مولیان آید همی
ای چشم و چراغ آن جهانیوی شاهد و شمع آسمانی
خط تو نبشته گرد عارضمنشور جمال جاودانی
بی دیده ز لطف تو بخوانددر جان تو سورۀ نهانی
با چشم ز تابشت نبیندبر روی تو صورت عیانی
بختت ازلّی و تا قیامتصافی بطراوت جوانی
حسن تو چو آفتاب آنگهفارغ ز اشارت نشانی
بوس تو بصد هزار عالموازاد ز زحمت گرانی
دیوانه بسیست آندولب رادر سلسلههای کامرانی
نظاره بسیست آندو رخ رااز پنجرههای زندگانی
با فتنۀ زلف تو که بیندیک لحظه ز عمر شادمانی
بی آتش عشق تو که یابدآب خضر و حیات جانی
لطف تو ببست جان ود ل رابر آخور چرب دوستکانی
عشق تو نشاند عقل و دین رابرابرش تیز آن جهانی
با قدر تو پاره میخ بر چرختهمت زدگان باستانی
با قد تو کژو کوژ در باغچالاک و شان بوستانی
از راستی و کژی برونیآنی که ورای حرف آنی
گویند بگو بترک ترکتتا باز رهی ز پارسائی
ترک چو تو ترک نبود آسانترکی تو نه دروغ ترکمانی
حسن تو چو شمس و همچو سایهپیش و پس آن دوان جوانی
از لفظ تو گوش عاشقانتنازان بحلاوت معانی
وز چشم تو جسم دوستانتنازان بحوادث زمانی
در راه تو هیچ دل نشد خوشتا جانش نگشت کاروانی
بر بام تو پیا کس نیایدتا سرش نکرد نردبانی
در هوش ز تو سماع ارنیدر گوش ندای لن ترانی
از ردّ و قبول سیر گشتمزین بوالعجبی چنانکه دانی
یکره بکشم بتیر غمزهتا سوی عدم برم گرانی
زیرا سر عشق تو نداردجز مرد گزاف زندگانی
ور خود تو کشی بدست خویشمکاری بود آن هزار کانی
فرمان تو هست برروانهاچون شعر سنائی از روانی
وقتست ترا مراد راندن
کی رانی اگر کنون نرانی