قرآن کریمبه زبان فارسی

فی مدح الانسان

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای زبدۀ راز آسمانیوی حلّه عقل پر معانی
ای در دو جهان ز تو رسیدهآوازۀ کوس لَن تَرانی
ای یوسف عصر همچو یوسفافتاده بدست کاروانی
لعل تو بغمزه کفر و دین راپرداخته مخزن امانی
لعل تو ببوسه عقل و جان رابر ساخته عقل جاودانی
با آفت زلف تو که بیندیک لحظه ز عمر شادمانی
با آتش عشق تو که یابدیک قطره ز آب زندگانی
موسی چکند که بی جمالتنکشد غم و غربت شبانی
فرعون که بود که با کمالتکوبد در ملک جاودانی
آن گویم و آن چو صوفیانتنی نی که تو پادشاه آنی
جان خوانم جان چو عاشقانتنی نی که تو کدخدای جانی
از جملۀ عاشقان تو نیستیکتن چو سنائی و تو دانی

زیبد که سبک نداری او را

گر گه گهکی کند گرانی

تو آفت عقل و جان و دینیتو رشک پری و حور عینی
تا چشم تو روی تو نبیندتو نیز چو خویشتن نبینی
ای در دل و جان من نشستهیک حال دو جای چون نشینی
سروی و مهی عجایبی تونه بر فلک و نه بر زمینی
بی روی تو عقل من نه خوبستدر خاتم عقل من نگینی
بر مهر تو دل نهاد نتوانتو اسب فراق کرده زینی
گه یار قدیم را برانیگه یار نو آمده گزینی
این جور و جفات نه کنونستدیریست بتا که تو چنینی

ای بوقلمون کیش و دینم

گه کفر منی و گاه دینی

دلم بربود شیرینی نگاری سر و سیمینیشگرفی چاپکی چستی وفاداری بآئینی
جهانسوزی دل افروزی که دارد از پی فتنهزشکّر برقمر میمی زسنبل برسمن سینی
بنزدزلف چون مشکش نباشدمشک را قدریبپیش روی چون ماهش ندارد ماه تمکینی
غم و اندوه جان من جمال و زیب روی اوزمن برساخت فرهادی ازاو برخاست شیرینی
نهدهرلحظه ازهجران مرابرجان و دل داغیزنداز غمزه هر ساعت مرا بر سینه زوبینی

بنازارداگر گویم بزاری آن نگارین را

بخور زنهار بر جانم مکن بیداد چندینی

الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهیبدل سنگی ببر سیمی بقد سروی برخ ماهی
شه خوبان آفاقی بخوبی در جهان طاقیبلب درمان عشّاقی برخ خورشید خرگاهی
خوش‌و کشّ وطربناکی‌شگرف وچست وچالاکیعیار و رندوناپاکی ظریف و خوب و دلخواهی
زبهر چشم تو نرگس همی پویم بهر مجلسندیدم در غمت مونس بجز باد سحرگاهی
مرا ای لعبت شیرین از آن داری همی غمگینکه از حال من مسکین دلت را نیست آگاهی
چوبی آن روی چون لاله بگریم زار چون ژالهکنم پرنوحه و ناله جهان از ماه تا ماهی

گهی چهره بیارائی گهی طرّه بپیرائی

ز بس خوبی و زیبائی جمال لشکر شاهی

عاشق نشوی اگر توانیتا در غم عاشقی نمانی
این عشق باختیار نبوددانم که همین قدر بدانی
هرگز نبری تونام عاشقتا دفتر عشق بر نخوانی
آب رخ عاشقان نریزیتا آب ز چشم خود نرانی
معشوقه وفای کس نجویدهرچند ز دیده خون چکانی
اینست رضای او که اکنونبر روی زمین یکی نمانی
بسیار جفا کشیدی آخراو را بمراد او رسانی
اینست نصیحت سنائیعاشق نشوی اگر توانی

این است سخن که گفته آمد

گر نیست درست بر مخوانی

ربّی و ربّک اللّه ای ماه نو چه ماهیکافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی
مه نیستی که مهری زیرا که هست مه راگاه از برونش زردی گاه از درون سیاهی
با مایۀ جمالت ناید ز مهر شمعیدر سایۀ سلیمان ناید ز دیو شاهی
آنجا که قدّت آید ناید ز سرو سرویآنجا که خدّت آید ناید ز ماه ماهی
از جزع عقل عقلی وز لعل شمع شمعیاز خنده جان جانی وز غمزه جاه جاهی
هر روز صبح صادق از غیرت جمالتبرخود همی بدرد پیراهن از پگاهی
گرد سم سمندت بر گلشن سمائیدر زلف و جعدحوران مشکیست جایگاهی
حقّا و ثّم حقّا آنگه که بزم سازیروح الامین نوازد در مجلست ملاهی
خوشخوترازتو خویی روح القدس ندید استاز قایل الهی تا قابل گیاهی
آویختی بعمدا از بهر بند دلهازنجیر بیگناهان از جای بی گناهی
در جنب آبرویت آدم که بود خاکیبا قدر قدّ و مویت یوسف که بود چاهی
فرّاش خاک کویت پاکان آسمانیقلاش آبرویت پیران خانقاهی
در تابهای زلفت بنگر بخط ابروترغیب اگر ندیدی در صورت مناهی
عقلم همی نداند تفسیر خطّت آرینامحرمی چه داند شرح خط الهی
در ملک خوبروئی بس نادری ولیکننادرتر آنکه داری ملکی ببی کلاهی
با خنده و کرشمه آنجا که روی آریهم ماه و هم سپهری هم شاه و هم سپاهی
آهم شکست در بر ز آندم که دید چشممآن حسن بی تباهی وان لطف بی تناهی
ز آن آه برنیارد زیرا که هست پنهانآه از درون جانش تو در میان آهی

در جل کشید جان را در خدمت سنائی

خواهی کنون بر آنرا خواه آنزمان که خواهی

برخی رویتان من ای رویتان چوماهیوی جان بی دلانرا در زلفتان پناهی
با رویتان تنی را باطل نگشت حقّیبا زلفتان دلی را مشکل نماند راهی
جز رویتان که سازد جهانهای عاشقان رااز ماه سجده گاهی وز مشک تکیه گاهی
جز لفظتان که داردچون شهد و شمع محفلاز نیش جنگجوئی وز نوش عذر خواهی
نگذاشت زلف و رختان اندر مصاف و مجلسدر هیچ پای نعلی در هیچ سر کلاهی
باحدّ و خد هریک خورشید کم زظلیبا قدّ و قدر هر یک طوبی کم از گیاهی
از لعل دُرفشانتان یک خنده و سپهریور جزع جان ستانتان یکناوک و سپاهی
چون لعلتان بخندد هر عیسیی و چرخیچون جز عتان بجنبد هر یوسفی و چاهی
از دام دل شکرتان هر دانه‌ای و شهریاز جام جان ستان تان هر قطره‌ای و شاهی
عشق شما بخوبی در کشتی و ما را؟نه علم دست و پائی نه قدرت شنائی
با جام باده هر یک در بزمگه سروشیبا دست و تیغ هر یک در رزمگه سپاهی
جز رویتان که دیده است از روی رنگ روئیجز چشمتان که دیده است از چشم نورکاهی
زینان سپاهگرتر نشنیده‌ام سپیدیزینها سپیدگرتر نشنوده‌ام سیاهی
گر چنبر فلک را ماهیست مر شما راصد چنبر است هر سو هر چنبری و ماهی
تا باده ده شمائید اندر میان مجلساز باده توبه کردن نبود مگر گناهی
از روی بی نیازی بیجاده که ربایدورنه چه خیزد آخر بیجاده را زکاهی

از تیزی سنانتان هر ساعت از سنائی

آهی همی برآرد جانی میان آهی

صنما چبود اگر بوسگکی وام دهینه بر آشوبی هر ساعت و دشنام دهی
بستۀ دام تو گشتست دل من چه شودکه مرا قوت از آن پسته و بادام دهی
پختۀ عشق شود گرچه بود خام ای جانهرکرا روزی یک جام می خام دهی
نکنی ور بکنی ناز بهنجار کنیندهی ور بدهی بوسه بهنگام دهی
گر دل وجان بتو بخشیم رواباشد ازآنکجان فزون گردد ز آنگه که مرا جام دهی
جامۀ غم بدرم من زطرب چون تو مراحب در بسته میان جام غم انجام دهی

بی قرار است سنائی ز غم عشق تو جان

چه بود گرش بیک بوسه تو آرام دهی

گفتی که نخواهیم ترا گر بُت چینیظنم نچنان بود که با ما تو چنینی
بر آتش تیزم بنشانی بنشینمبر دیدۀ خویشت بنشانم ننشینی
ای بس که بجوئی تو مرا باز نیابیای بس که بپوئی و مرا باز نبینی
با من بزبانی و بدل با دگرانیهم دوست تراز من نبود هرکه گزینی
من برسر صلحم توچرا جنگ گزینیمن بر سر مهرم تو چرا بر سر کینی

گوئی دگری گیر مها شرط نباشد

تو یار نخستین من و باز پسینی

صبحدمان مست برآمد ز کویزلف بشولیده و ناشسته روی
ز آن رخ ناشستۀ چون آفتابصبح ز تشویر همی کند روی
از پی نظّارۀ آن شوخ چشمشوی جداگشته ز زن زن ز شوی
بوسه همی ریخت چوب اران ز لبدر طرب و خنده و درهای وهوی
بهر غذای دل از آنوقت بازبوسه چنانست لبم گرد کوی
ریخت همی آب شب و آب روزآتش رویش بشنکهای موی

همچو سنائی ز دورویان عصر

روی بگردان که نیابیش روی

لشکر شب رفت و صبح اندر رسیدخیز و مه رویا فراز آور نبید
چشم مست پرخمارت باز کنکز نشاطت صبرم از دل برپرید
مطرب سرمست را آواز دهچون ز میخانه عصیر اندر رسید
پرمکن جام ای صنم امشب چو دوشکت همه جامه چکاند برچکید
نیست گوی آن حکایت راستیخون دل بر گرد چشم مادوید
کیست کز عشقت نه بر خاک اوفتادکیست کز هجرت نه جامه بردرید
چون خطت طغرای شاهنشاه یافتاز فنا خط گرد عالم برکشید

از سنائی زارتر در عشق کیست

یا چو تو دلبر بزیبائی که دید