قرآن کریمبه زبان فارسی

بلخیان را ذم کند

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
از بس غرو غرزن که ببلخند ادیبانشمی باز ندانند مذکّر ز مؤنث
بلخی که کند از گه خردی پسران رابرکان دهی و دف زنی و ذلّت لت حث
زان قبّه لقب گشت مر او را که نیابیدر قبّه بجز مسخره و رند و مخنّث

***

گفتی که بترسد ز همه خلق سنائیپاسخ شنو ار چند نه‌ای درخور پاسخ
جغدار که بترسد بنترسد ز پی جنسآن مرغ که دارند شهانش همه فرّخ
آن مست ز مستی بنترسد نه ز مردیورنه بخرد نیزۀ خطی شمرد لخ
دربند بود رخ همه از اسب وپیادههرچند همه نطع بود جایگه رخ
نز روی عزیزیست که چون مرکب شاهانرایض نکند بر سر خر کرّه همی مخ
گوئی که نترسم ز همه دیوان آریاز میخ چه ترسد که مر او را نبود مخ
بیدار نه‌ای فارغی از بانگ تکاتکبیمار نه‌ای فارغی از بند اخ واخ
ایمن بود از چشم بدآنرا که ز زشتیدر چشم کسان چون رخ شطرنج بود رخ
زان ایمنی از دیدن هر کس که بگوینداندر مثل عامه که کخ را نبرد کخ