تا چند معزّای معزّی که خدایشزینجا بفلک برد و بقای ملکی داد
چون تیر فلک بود قرینش بره آوردپیکان ملک برد و بتیر فلکی داد
***
بی طمع باش اگر همی خواهیتا نیفتی ز پایۀ امجاد
زانکه چون مرغ دشتی از ره طمعکرد آهنگ دانۀ صیّاد
تا شده حلق او چو حلقۀ دامهمچو حرف طمع شدش ابعاد
که مصاریع گنج خانۀ فضلدر کف مالکست یا حمّاد
راه رو تا بعقل بشناسیخاک زرگر ز خانۀ حدّاد
گر نخواهی چو نرگس و لالهچهره گه زرد و گه سیه چومداد
در جهان همچو سوسن عاشقچهره زیبنده باش و طبع آزاد
***
یک نیمه عمر خویش ببیهودگی بباددادیم و هیچگه نشدیم از زمانه شاد
از گشت آسمان وز تقدیر ایزدیبرکس چنین نباشد و بر کس چنین مباد
با روزگار کینه کش از مرد دانشیستیا قسم من ز دانش من کمتر اوفتاد