قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح سید عمید سید الشعرا ابوطالب محمد بن ناصر العلوی گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
بتی که گرفکند یک نظربر آتش و آبشود ز لطف جمالش مصوّر آتش و آب
کرشمه‌‌ای گر ازوبیند آب و آتش هیچشود ز چشمش بی شک معبهر آتش و آب
ز سیم و شکرروی و لب آن کند با مننکرد هرگز بر سیم و شکر آتش و آب
لب و دوعارض با آب و نارش آخر بردز طبع و روی من آن ماه دلبر آتش و آب
زآه من نشکفت و زچهرش ار گیردسپهر بر شده و چشم اختر آتش و آب
میار طعنه اگر عارض و لبش جویماز آنکه جست کلیم و سکندر آتش و آب
زخطرت دل و چشم وی اندرین دل و چشمبسان ابر بهاری است مضمر آتش و آب
بشب بخفته خوش و من زهجر او کردهز دیده و دل بالین و بستر آتش و آب
ز درد فرقت آن ابرحسن و شمع سرایچو ابرو شمعم در چشم و بر سر آتش و آب
بدل گرفت بوقتی نگار من که همیکنند لاله و باده بدل بر آتش و آب
ببین تو انیک بر لاله، قطرۀ باراناگر ندیدی بر هم مقطّر آتش و آب
بطبع شادی زاید ز زاده‌ای کوراپدر صبا و زمین بود مادر آتش و آب
ز برق و باد ببینی بر آسمان وزمینحسام وار شداست و زره ور آتش و آب
پدید کرد تصاویر مانی ابر و زمینبرآورید تماثیل آزر آتش و آب
مزاج و طبع هوا گرم و نرم شد نشگفتاگر بزاید از پشم و مرمر آتش و آب
چو طبع سیّد گردد چمن بزینت وفرچو عدل سیّد گردد برابر آتش و آب
سر محامد سیّد محمّد آنکه شده استبلند همّت و نظمش بگوهر آتش و آب
مهی که گر فکند یکنظر بلطف و بخشمشود بسوی ثری و دو پیکر آتش و آب
بنور رایش گشته منوّر اختر چرخبذات عونش گشته معمّر آتش و آب
بنزد بخشش و بذلش محقّر ابروبحاربنزد حشمت و حلمش مستّر آتش و آب
مسخّر خضر ارگشت بادو آب و زمینمثال امر ورا شد مسخّر آتش و آب
بحلم و خشمش کردند وصف از آن معنیمهیب و سهل بود بر غضنفر آتش و آب
زند بامرش اگر هیچ خواهد از خورشیدبحدّ باختر و حدّ خاور آتش و آب
گر آب و آتش اندر خلاف او کوشندز باد و خاک ببینند کیفر آتش و آب
بحکم نافذ نشکفت اگر برون آردزچوب و سنگ چو موسی پیمبر آتش و آب
ز باد قدرت اگر کرد جانور عیسیشود ز فرَّش بی باد جانور آتش و آب
زهی ز مایۀ رایت منوّر انجم و مهرزهی ز سایۀ تیغت مظفّر آتش و آب
گه موافقت ار چون دل تو بودی چرخبُدی بچرخ برین قطب و محور آتش و آب
شمال جودت بر آب و آتش ار نوزیدچرا بگونه چو سیمست و چون زر آتش و آب
زباس و سعی تو بوده است ورنه بی سببیبطبع، خشک چرا آمد و تر آتش و آب
بصدر دولت بایسته‌ای و اندر خورچنانکه هست و ببایست و در خور آتش و آب
بطبع خویش نه بینند هیچ اگر خواهیبقدر و قدّ تو پستی و منظر آتش و آب
سموم خشم تو گر برزند بابر و زمیننسیم خلق تو گر بروزد بر آتش و آب
شود ز بیم تو لرزان زمین و ابر عقیمشود ز خلقت چون مشک و عنبر آتش و آب
شود ز قدر تو عالیتر از سپهر زمینرود بامر تو از بحر واخگر آتش و آب
اگرنه بیم و امیدت بدی ببحر و هواوگرنه هیبت و حکمت بدی بر آتش و آب
برو عتاب و عقوبت خدای کی کردیز بهر یونس و قومش مسخّر آتش و آب
بهفت کشور خشمت رسید و نظم آریجدا که دید خود از هفت کشور آتش و آب
ز قدر و نظم تو دارند بهره زان نشدندچو باد و خاک کثیف و مدوّر آتش و آب
معاقبست حسودت بدو مکان بدو چیزبسان فرعون در مصر و محشر آتش و آب
میان طبع تو و طبع حاسدت در نظمکفایتست در آنشعر داور آتش و آب
که چون درآید در طبع تو شود بی شکبر آن دو طبع دگر کبر و مفخر آتش و آب
برید فکرت و کلک تو خاست بر در نظمز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب
چو بود خاطر و طبع تو کلک را همراهببوسد ارچه بود کلک و دفتر آتش و آب
اگر ندارد نسبت بخامۀ تو چراستبنزد خامت هم خیر و هم شر آتش و آب
شد از بهاء مدیحت سخنور اختر و کلکشد از سخاء وجودت توانگر آتش و آب
جهان بگیر بآن باد پای خاک نهادکه هست با تک او کند و مضطر آتش و آب
گه مسیر بود بر نهاد چرمۀ توبنزد عقل مصوّر شود گر آتش و آب
بپست و بالا چون آب و آتشست مگرشده است از پی تو اسب پیکر آتش و آب
بُسان صرصر لیکن بگاه تابش و خویکه دید ساخته در طبع صرصر آتش و آب
جهان ندید مگر، چرمۀ ترا در تکبهیچ مستقری، سایه گستر آتش و آب
زمانه ساخت ز هفت اختر و چهار ارکانبرای زینت بزمت دو لشکر آتش و آب
بخواه‌ازآنکه بخوردی چوطبع خودبندددماغ و طبع ترا زیب و زیور آتش و آب
بصفوت آب و بطبع آتش و ندیده جهانمگر بجام تو چون دو برادر آتش و آب
تو روی شادی افروز و آب غم براز آنهنی و روشن در جام و ساغر آتش و آب
که بهر پیرهنی من گزیدم از دل و چشمز جور چرخ چو ماغ و سمندر آتش و آب
در آب و آتش بی حد چرا شوم غرقهچو هست با دو هوا را مقدّر آتش و آب
زخون ببست دل و چشم پس چو آهن و خاکچراست در دل و چشمم مجاور آتش و آب
ولیک از آتش و آبست دیده و دل منچو در ثنای تو کردم مکرّر آتش و آب
همیشه تابزمین است و چرخ گنج و نجومهمیشه تا بسعیراست و کوثر آتش و آب
سخا و لطف ترا بنده باد ابر و هواسنا و حلم ترا باد چاکر آتش و آب
مباد قاعدۀ دولت تو زیر و زبرهمیشه تا که بود زیر و از بر آتش و آب