قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح بهرامشاه گوید ۱

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
او کیست مرا یارب او کیست مرا یاربرویش‌خوش و مویش خوش بازازهمه خوشترلب
داده لب و خال او رابی خدمت کفر و دینکرده رخ و زلف او رابی منّت روز و شب
منزلگه خورشید است بی نور رخش تیرهدولتکدۀ چرخست از قدر و قدش مرکب
از بهر دل افروزی جان و گهر وارکانوز بهرجهان سوزی دست فلک و کوکب
بر هر مژۀ چشمش بنبشته که لاتَعجَلدر هر شکن زلفش برخوانده که لاتَعجب
بی بوالعجبی زلفش کاشنید که سر بر زدمهر از گلوی تنّین ماه از دهن عقرب
میگون لب شیرینش برماترش است آریمی سرکه بخواهدشد چندان نمک اندرلب
دیدی رسن مشگین بر گردچه سیمینکو آب گره بندد مانند حُباب و حَب
ورنه برو و بنگر از دیدۀ روحانیدر باغ جمال او زلف و زنخ و غبغب
مژگانش همی از بت تا ساخت مرا قبلهنازک لب او در تب بگداخت مرا قالب
در پنجرۀ جز عین موسی چکند بابتدر حجرۀ یاقوتین عیسی چکند با تب
جزعش همه دل سوزد لعلش همه جان سازدشوخی و خوشی را خود این ملک بود یارب
مژگانش همی از ما قربان دل و جان خواهدهان ای دل و هین ایجان من یَرغب‌مَن یرغب
مدح ملک مشرق بهرام شه مسعودآن بدر فلک رتبت و آنماه ملک مشرب
گاوزمی از لطفش چون گاو فلک در تکشیرفلک از قهرش چون شیرزمین در تب
عدل از در او گویان با ظلم که لا تأمنجودازکف او گویان بابخل که لاتَقرَب
بخل و ستم کلّی از درگه و از صدرشجزاین دودگر هرچت آن هست هُوالمَطلب
گر عدل عمر خواهی آنک در او بنشینورجود علی جوئی اینک کف او اِشرب
در جمله سنائی را در دولت حسن اودر دست بهین سنّت مدحست مهین مذهب
بر آخور او بادا دو بارگی عالمدر دولت و پیروزی هم اَدهم و هم اَشهب

٭٭٭

احسنت یا بدرالدّجی لبّیک یاوجه العربای روی تو خاقان روزوی موی تو سلطان شب
شمس الضّحی ایوان تو بدرالظلم دیوان توفرمان همه فرمان، تو ای مهتر عالی نسب
خه خه بنامیزد مهی هم صدر و بدردرگهیازدرد دلها آگهی ای عنصر جود و ادب
فردوس اعلی روی تو حکم تجلّی کوی توای درخم گیسوی تو جانها همه جانان طلب
صدرمعین را سرتوئی دنیا و دین را فرتوئیبر مهتران مهتر توئی، از تست دلها را طرب
رویت چوطه طاهر است واللیل مویت ظاهر استامر لعمرک ناظر است دریاک پاک آمد لقب
برنه قدم ای شمع دین، بر شهپر روح الامینکرّوبیانت بر یمین روحانیانت دست چپ
نازان ز قربت جدّ و عم خرّم بدیدارت حشمبنمای هان ای محتشم قرب دو عالم در دولب
گر از تو نشنیدی صلا، شمع نبوّت بر ملاخورشید بفکندی قباناهید بشکستی قصب
هستی سزای منزلت هم ابتدا هم آخرتآری عزیز مملکت، هستی تو ملکت را نسب
درجام‌جانهادست‌کن‌چون نیست کردی هست کنمارا ز کوثر مست کن، این بس بود ماءالعنب
بریاد او کن جام نوش چشم از همه عالم بپوشگندم نمای جوفروش آخر مباش ای بوالعجب