قرآن کریمبه زبان فارسی

در مرثیۀ خواجه زکی الدین بلخی گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
روح مجرّد شد خواجه زکیگام چو در کوی طریقت نهاد
خواست که مطلق شود از بند غیردست بانصاف و سخا برگشاد
دادۀ هر هفت فلک بذل کردزادۀ هر چار گهر باز داد

***

صدر اسلام زنده گشت و نمردگرچه صورت بخاک تیره سپرد
در جهان بزرگ ساخت مکانهم بخردان گذاشت عالم خرد
پس تو گوئی که مرثیت گویشزنده را مرثیت که یارد برد

***

بگرمای تموز از سرد سوزشصدو پنجه مسافر خشک بفسرد
رهی رفت و غلام برده بردهزهی قسمت رهی و ژاله شاکرد
زه‌ای پستت بمانده ماه بهمنزهی زنگی زن کیسه کج افسرد

***

ای شده خاک در تواضع و حلمزیرپای که و مه و زن و مرد
آزما گر سنه است سیرش کنکاز را خاک سیر داند کرد