مرد سنائی که همانا نمردمردن آن خواجه نه کاریست خردجان گرامی بپدر باز دادکالبد خاک بمادر سپرداز ملکی با ملکی رفت باززنده کنون شد که تو گفتی که مرد***چون زبدگوی من سخن شنویبر تو تهمت نهم ز روی خردگویم ار تو نبودیی خرسنداو مرا پیش تو نگفتی بد