چه ممسکی که ز جود تو قطرهای نچکداگر در آب کسی جامۀ تو برتابد
بمجلسی که تو باشی زبخل نگذاریکه رادمردی از آن صدر نیکوئی یابد
بابر بر شده مانی بلند و بی بارانکدام زایر و شاعر سوی تو بشتابد
که خود نباری و بر هیچ خلق نگذاریمر آفتاب فلک را که بر کسی تابد
***
ای که از بهر خدمت دَرِ توبست دولت میان و کام گذارد
پیش از آن کم زمانه آش کندفضل کن سیدی فرست آن آرد
هرکه از دیدن تو خرّم نیستباد در کونش کیر و در دل کارد