قرآن کریمبه زبان فارسی

مجابات هجوی کند که او را کرده بودند

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
سرخ گوئی همیشه غر باشدشبه از لعل پاکتر باشد
اینچنین ژاژ نزد هر عاقلسخنی سخت مختصر باشد
لعل مصنوع آفتاب بودشیشه مصنوع شیشه گر باشد
سرخ اگر مرد نیست پس بر عقلسخن مرتضی دگر باشد
چون بیک جای رسته سرخ و سیاهسرخ پیوسته بر زبر باشد
من چه گویم که خود بهر مکتبکودکان را از این خبر باشد
خون چو سرخ است اصل عمر بدوستجایش اندر دل و جگر باشد
چون سیه گشت هم در این دو مکاناصل دیوانگی و شر باشد
زیر لعلست لاله را سیهیدود کی خوشتر از شرر باشد
علم صبح سرخ آمد از آنکبر سپاه شبش ظفر باشد
سیهی بی نهاد و بی معنیزان ز تو خلق بر حذر باشد
نزد ما این چنین سیه که توئیمرد نبود که کیر خر باشد
رو کزین فعل زشت روز قضانامت از تو سیاه‌تر باشد
پشک چون تو بود چو خشک شودمشک چون من بود چو تر باشد

***

هیچکس نیست کز برای سه دالچون سکندر سفر پرست نشد
پایها سست کرد و از کوششدولت و دین و دل بدست نشد

***

کیر خر بود و شطره پطره و منهر سه را دور چرخ سوی تو راند
شطره پطره برفت و من رفتمکیر خر در کس زن تو بماند

***

از جواب و سؤال نادانیشاید ار زیرکی فرو ماند
گر گفت محال را چه عجبکاینه عقل را بپوشاند
زانکه خورشید را ز بینش چشمذرۀ ابر تیره گرداند

***

چرا نه مردم دانا چنان زید که بعمرچو سرش درد کند دشمنان دژم گردند
چنان نباید بودن که گر سرش ببرندبسر بریدن او دوستان خرم گردند

***

خواجگانی که اندرین حضرتخویشتن محتشم همی دارند
آن نکوتر که خادمان نخرندحرم اندر حرم همی دارند
زانکه چون لاله خادمان امروزکیرها در شکم همی دارند

***

دل منه با زنان از آنکه زنانمرد را کوزۀ فقع سازند
تا بود پرزنند و بوسه بر آنچون تهی شد ز دست بندازند

***

خادمان را ز بهر آن بخرندتا برخسارشان فرو نگرند
ای برادر تو آنچه می‌بینیخادمان نیستند کیر خورند
لاالی هولاء نه مرد و نه زنبین ذلک نه ماده و نه نرند
جای ایشان شده است هندو عجملاجرم هر دو جا بدرد سرند
گر بدانجاست کیرشان ببرندور بدینجاست کونشان بدرند

***

منشین با بدان که صحبت بدگرچه پاکی ترا پلید کند
آفتاب ارچه روشن است او راپارۀ ابر ناپدید کند

***

دوستی گفت صبر کن زیراکصبر کار تو خوب زود کند
آب رفته بجوی باز آیدکارها به از آنکه بود کند
گفتم ار آب رفته باز آیدماهی مرده را چه سود کند

***

ای سنائی کسی بجدّ و بجهدسر گریرا سخن سرای کند
یا کسی در هوا بزور و بقهرپشه را باشه و همای کند
من چوچنگش بچنگ و طرفه تر آنکاو ز من ناله همچو نای کند
بازرفتن براشتر است ولیکنالۀ بیهده درای کند
نه شکر خای نیست در عالم که کسی یار چرم خای کند
لاجرم دل بسوخت گر او رادل همی نام دلربای کند
کافر ار سوخته شود چه عجبچون همی نام بت خدای کند
پس چو دون پروریست پیشۀ اوز چه روی او سوی تو رای کند
کانچه خلقان بزیر پای آرنداو همی بر کنار جای کند
کی سر صحبت سران داردآنکه پیوسته کار پای کند

***

با دلی رفته‌ای باستسقاکه معاصیش هیچ غم نکند
با چنین دل چه جای بارانستکابر بر تو کمیز هم نکند

***

با همه خلق جهان گرچه از آنبیشتر بیره و کمتر برهند
تو چنان زی که بمیری برهینه چنان چون تو بمیری برهند

***

آخر این آمدنم نزد تو تا چند بودتا کی این شعبده و وعده و این بند بود
تا تو پنداری کاین خادم تو کیر خصی استکه به آمدشد بی فایده خرسند بود