معجزی خود ز معجز ادیارنزد هر زیرکی کم از خر بود
خود همه کس برو همی خندیدزانکه عقلش ز فضل کمتر بود
زین چنین کون دریده مادر و زنریشخندیش نیز در خور بود
***
چون خاک باش در همه احوال بردبارتا چون هوات بر همه کس قادری بود
چون آب نفع خویش بهر کس همی رسانتا همچو آتشت ز جهان برتری بود
جز غریرا نهلی بهر گروکان قویگرچه چون گادن سگ گادن او دیر شود
بر امید و طمع آنکه ز اقبال و ز بختبر در کونت مگر خایۀ او کیر شود
***
دور این عالم بآخر آمدست از بهر آنکهر زمان بر رادمردی سفلهای مهتر شود
آن نبینی آفتاب آنجا که خواهد شد فروسایۀ گوهر فزون ز اندازۀ گوهر شود
***
چون تو شدی پیر بلندی مجویکانکه ز توزاد بلند آن شود
روز نبینی چو بآخر رسدسایۀ هرچیز دو چندان شود
***
در این زمانه ز پژمردگی و شرمگنیز جود و بخشش یک خواجه بانوانشود
بکیر عنین ماند که بر در کس و کونچومرد مرده شود حاجتش روا نشود