گوهر روح بود خواجه وزیرلیک محبوس مانده در تن خویشچون تنش روح گشت تیز چنوباز پرید سوی معدن خویش***گر مقصّر شدم بخدمت توبدمکن بر رهی گمانی خویشبهترین خدمت است آنکه رهیدور دارد ز تو گرانی خویش