هر آن روزی که باشم در خراباتهمی نالم چو موسی در مناجات
خوشا روزی که در مستی گذارممبارک باشدم ایّام و ساعات
مرا بی خویشتن بهتر که باشمبقرّائی فروشم زهد وطاعات
چو از بند خرد آزاد گشتمنخواهم کرد پس گیتی عمارات
مرا گوئی لباسات تو تاکیخراباتی چه داند جز لباسات
گهی اندر سجودم پیش ساقیگهی پیش مغنّی در تحیات
پدر بر خّم خمرم وقف کرده استسبیلم کرد مادر در خرابات
گهی گویم کهای ساقی قدح گیرگهی گویم که ای مطرب غزل هات
گهی باده کشیده تا بمستی گهی نعره رسیده تا سماوات
مرا موسی نفرماید به توراةچو کردم حق فرعونی مکافات
چو دانی کاین سنائی ترهّات استمکن بروی سلامی خواجه هیهات
٭٭٭
تا سوی خرابات شد آن شاه خراباتهمواره منم معتکف راه خرابات
کردند همه خلق همی خطبۀ شاهیچون خیل خرابات بر آنشاه خرابات
من خود چه خطر دارم تابنده نباشمچون شاه خرابات بود ماه خرابات
گر صومعۀ شیخ خبر یابد ازین حرفحقا که شود بندۀ خرگاه خرابات
بشنو که سنائی سخن صدق بتحقیقآنکس که چنونیست هوا خواه خرابات
او نیست بجز صورت بی هیأت بی روحافکنده بمیدان شهنشاه خرابات
آن روز مبادم من و آن روز مبادابینند ز من خالی درگاه خرابات
شیر نر اگر سوی خرابات خرامدروباه کند او را روباه خرابات
آنکو لِمَنِ الملک زند هم حسد آیداو را ز خرابات و علی اللّهِ خرابات
٭٭٭
چه خواهی کرد قرّائی و طاماتتماشا کرد خواهی در خرابات
زمانی با غریبان نرد بازمزمانی کرد سازم با لباسات
گهی شه رخ نهم بر نطع شطرنجگهی شه پیل خواهم گاه شهمات
گهی همچون لبک در نالش آیمگهی با ساتکینی در مناجات
گهی رخ را نهاده بر زمین پستگهی نعره کشیده در سماوات
چنان گشتم ز مستی و خرابیکه نشناسم عبارات از اشارات
نه مطرب را شناسم از مؤذّننه دستان را شناسم از تحیّات
شنیدم من که شاهی بندهای را گفتکه تو عبد منی پیش آر حاجات
همی گفت ای سنائی تو به بنیوشکه من باشم بپاهم در مناجات
٭٭٭
نخواهم من طریق و راه طاماتمرا می باید و مسکن خرابات
گهی بامی گسارم انده خویشگهی با جام باشم در مناجات
گهی شطرنج بازم با حریفانگهی راوی شوم با شعر و ابیات
گهی شه رخ شوم با عیش و راحتگهی از رنج گردم باز شهمات
نخواهم جز می و میخانه و جامنه محنت باشد آنجا و نه آفات
همیشه تا بوم در خمر و در قمربیابم راحتی اندر مقامات
چو طالب باشم اندر راه معشوقطلب کردن بود راه عبادات
طریق عشق آن باشد که هرگزنیابد عاشق از معشوق حاجات
چنین دانم طریق عاشقی راکه نپذیرد براه عشق طامات
ز چیزی چون توان دادن نشانیکه پیدا نیست اندر وی اشارات
٭٭٭
گل بباغ آمده تقصیر چراستساقیا جام می لعل کجاست
بچنین وقت و چنین فصل عزیزکاهلی کردن و سستی نه رواست
ای سنائی تو مکن توبه ز میکه ترا توبه درین فصل خطاست
عاشقی خواهی و پس توبه کنیتوبه و عشق بهم ناید راست
روزکی چند بود نوبت گلروزه و توبه همه روز بجاست
جز از آن نیست که گویند مرایار بود آنکه نه از مجمع ماست
شد به بد مردی و می خانه گزیدنیک مردی را با زهد نخواست
من به بد مردی خرسند شدمهر قضائی که بود خود ز قضاست
ای بدا مرد که امروز منمای خوشا عیش که امروز مراست