مردی و جوانمردی آئین و ره ماستجان ملکان زنده بدولت کنه ماست
روزی ده سیّاره برگشت ضیارادر یوزه گر سایه پَرّ کله ماست
گرچه شره هرچه شد آمد سوی شرّاستاز دهر برافکندن شرهاشره ماست
برگ که ما از که بیجاده نترسدگر تابرۀ کاهکشان برگ کَه ماست
آنجا که بود کوشش شطرنج تواضعدر نطع جهان هرچه پیاده است شه ماست
وانجای که بخشایش مادم زد اگر تودر عمر گنه بینی آنگه گنه ماست
حقا که نه بر زندگی دولت و دین استهر عزم که در رغم سفیهان تبه ماست
هر عارضه کاید ز خداوند بر مادر بندگی آنجا که آن عامه خه ماست
ما خازن نیک و بد حقیم ز ما نیستآنجا که بگیر ما و آنجا که نه ماست
المنّة للّه که بر دولت و ملتاقلیم جهان دیده و عیّوق گه ماست
چشم ملکان زیر سپیدیست ز بس اشکاز بیم یکی بنده که زیر شبه ماست
آنکس که ملوکان بغلامیش نیرزنددر خدمت کمتر حشم بارگه ماست
بهر شرف خود چو مه چارده هر روزپر ماه نو از بوس شهان پایگه ماست
از بهر زر و سیم نه بل کز پی تشریفسلطان فلک بندۀ زرّین کله ماست
گرچه مه چرخ آمد خورشید ولیکنآن مه که به از چشمۀ خورشید مه ماست
باشد همه را بند سوی عزّت و ما رازلف پس گوش بت ما بند ره ماست
زین رشگ همی آینه در دست نگیریمزیرا که در آینه هم از ماشبه ماست
راندند بسی کام روائی سلف ماآن دور چو بگذشت گه ماست گه ماست
بهرامشه ارچه که شه ماست ولیکنآنکو دل ما دارد، بهرام شه ماست