قرآن کریمبه زبان فارسی

فی الهزل

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
پسری دیدم پوشیده قبایگفتم او را که بنزدیک من آی
گفت من دیر بمانم نایمگفتم او را که بیا ژاژ مخای
دیرکی مانی جائی که بودسیم در دست و گروگان بر پای

***

من اگر ایستاده‌ام مستهخویشتن گر نشسته‌ای مستان
زانکه تو فتنه‌ای و من علممتو نشسته بهی و من بر پای

***

بهفت کشور تا شکر پنج و ده گویمنبود خواهم ساکن دوروز در یکجای
دوپای دارم چاردگر بباید از آنکبهفت کشور نتوان رسیدبی شش پای

***

چنان زندگانی کن ای نیک رایاز آن پس که توفیق دادت خدای
که خایند زاندوهت انگشت و دستچواندر زمینت آید انگشت پای
مکن در جهان زندگانی چنانکجهانی بمرگ تو دارند رای

***

سخا و سخن جان محض است ایراکه از خوب گوئی و از خوشخوئی
بماند همی زنده بی کالبدز من شعر نیک و ز تو نیکوئی