پسری دیدم پوشیده قبایگفتم او را که بنزدیک من آی
گفت من دیر بمانم نایمگفتم او را که بیا ژاژ مخای
دیرکی مانی جائی که بودسیم در دست و گروگان بر پای
***
من اگر ایستادهام مستهخویشتن گر نشستهای مستان
زانکه تو فتنهای و من علممتو نشسته بهی و من بر پای
***
بهفت کشور تا شکر پنج و ده گویمنبود خواهم ساکن دوروز در یکجای
دوپای دارم چاردگر بباید از آنکبهفت کشور نتوان رسیدبی شش پای
***
چنان زندگانی کن ای نیک رایاز آن پس که توفیق دادت خدای
که خایند زاندوهت انگشت و دستچواندر زمینت آید انگشت پای
مکن در جهان زندگانی چنانکجهانی بمرگ تو دارند رای
***
سخا و سخن جان محض است ایراکه از خوب گوئی و از خوشخوئی
بماند همی زنده بی کالبدز من شعر نیک و ز تو نیکوئی