قرآن کریمبه زبان فارسی

فی غزوالنفس و محل الروح

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
مبارزاوبود کاوّل غزا با جان و تن گیردز کوی تن برون آید بشهر دل وطن گیرد
از آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو نایدنه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد
اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اولاگر معروفئی باشد که هم از خویشتن گیرد
بباید رفت بر چرخش که تا بامه سخن گویدببایدسوخت‌چون شمعش که صحبت بالگن گیرد
نمیدانند رنج ره بدان برخیره می لافندنه زان وجهست این گفته که یکره دردهن گیرد
عیار آنست در عالم که در میدان عشق آیدمصاف هستی و مستی همه برهم زدن گیرد
نگردد دامن ره رو بآب هفت دریاترهمه او گرددازمعنی چو ترک ماو من گیرد
چو مرد از غیر فارغ شد ز دنیاسربگرداندسپاه فقر بی ترتیب پس آمد شدن گیرد
از آن اسرار پوشیده که عاشق دارد اندردلاگر بر خار برخواند همه عالم سمن گیرد
تو گفت عاشقان داری و کارفاسقان لابدبدخشان بدبدست آید اگر نعمان یمن گیرد
مرا باری نشاید زد، بپیش هیچ عاشق دمکه هر ساعت غم دنیا بگردم انجمن گیرد
پر از زهراست کام من سنائی خوش سخن زانمقیامت زهر باید خورد گر دستم سخن گیرد
ولی میراث استادان ازین زیبا سخن دارمحسینی باید از معنی که تا جای حسن گیرد
درین دلق بصدپاره مرا طبعی است پر گوهرچو بگشایم ز فضل او جهانی نسترن گیرد