روزی که جان من ز فراقش بلاکشدآنروز عرش غاشیۀ کبریا کشد
مارایکیست وصل وفراغش چوهردوزوستاین غم نه کار ماست که این غم کیا کشد
نامردباشد آنکه وفا نشمرد از اوگر زو دمی ز راه مرادش جفا کشد
آنجان بود شریف که دم دم زدست دوستهر لحظه جام جام زلال بقا کشد
هردل که از قبول غمش روی درکشیداقبال آسمانش بپیش قبا کشد
دل کیست تا حدیث خود و یاد خود کندبا آن صنم که هودج او کبریا کشد
رنجش شکربلاست از آن عاقبت بعشقرنجش همیشه با طرب و مرحبا کشد
در موکبی که روح قدس مرکبی کندپیدا بود که لاشۀ ما تا کجا کشد
مرد آن بود که در ره پاکی چو عاشقانخط بر سر صواب و قلم بر خطا کشد
بود شما چو نار شود در مصاف عشقشو ما بدا که کینۀ بود شما کشد
درچارسوی حکم چوبانگ صلا بخاستجانهای پاک سوخته پیش صلا کشد
زهرآب قهر و غیرت او رازدست دوستبا روی تازه ساغر بّرو وفا کشد
در دم سوار گشت بر اسب هوای تووین بار هرزه هرزه خر آسیا کشد
رست از عقیله دیدۀ عقل از برای آنکهر ساعتی ز خاک درش توتیا کشد
دیدۀ سنائی از قبل چشم شوخ اونوک سنان و غمزه بیاد ثنا کشد
با چشم شوخ او خوش از آنیم کو بعشقسرمه همی ز خاک در پادشا کشد
آن خسروی که بی مدد فضل و عدل اوجان در بهشت عدن و بال وبا کشد
سلطان یمین دولت بهرامشاه کوعرضش همیشه بار وفا و بقا کشد
٭٭٭
کسیرا که سر حقیقت عیان شدمجاز صفات وی از وی نهان شد
نشان آن بود بر وجود حقیقتکه نام وی از نیستی بی نشان شد
کسی کو چنین شد که من وصف کردمیقین دان که او پادشاه جهان شد
ملک شد زمین و زمانرا پس آنگهچو عیسی که او ساکن آسمان شد
روان گشت فرمان او چون سنائیمر او را که گفت او چنین شو چنان شد
خلیل از سر نیستی کرد دعویکه سوزنده آتش برو بوستان شد
چه ارنی است از نفس بر طور سیناقدمگاه او جمله آب روان شد
نه بینی که هر کو ز خود گشت فانیقرین قضا گشت و صاحبقران شد
هم از نیستی بد که با خاک مشتیمحمد بجنگ سپاه گران شد
چو در نیستی زد دم چند عیسی(ع)تن بی روان از دمش باروان شد
بسا کس که در نیستی کسب کردندگمانها یقین شد یقینها گمان شد
کسی کو ز حلّ رموز است عاجزبیان سنائی ورا ترجمان شد
٭٭٭
عاشق دیندار باید تا که درد دین کشدسرمۀ تسلیم را در چشم روشن بین کشد
با قناعت صلح جوید محرم حرمت شودبرگ بی برگی بفرق زهره و پروین کشد
دیدۀ یعقوب را دیدار یوسف توتیاستسینۀ فرهاد باید تا غم شیرین کشد
جعفر طیار باید تا بعلیّین پردحیدر کرّار باید تا ز دشمن کین کشد
هرخسی از رنگ و گفتاری بدین ره کی رسدمرد چون صدّیق باید تا سم تنین کشد
نور بویوسف نداری کی رسی در چاه علمبایزید فقر باید فاقۀ ماتین کشد
از سعادتها سنائی در سرخس افکند رختشکر این از شور بختی محنت غزنین کشد
برگ بی برگی نداری گرد آن درگه مگردچشم هر نامحرمی کی بار نقش چین کشد
چند از این دعوی بی معنی بی برهان تومدّعی فردا بمحشر رخت زی سجّین کشد