قرآن کریمبه زبان فارسی

در زهد و موعظه فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازدحقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد
نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهرمخلوقیکه رنگ عشق بی رنگی وجوداندر عدم سازد
جمال عشق آن بیند که چشم سرکند بیناسماع وصل آن بیند که گوش سراصّم سازد
شفا سازد دل و جانرا و عاشق را شفا سوزدسقم سوزد رگ و پی را و عاشق را سقم سازد
هر آنکس را که دل چون آبنوس آمد بدو گونهنباشد عاشق اراو اشک چون آب بقم سازد
یکی باشد یکی هفده چو اندر مجلسی ماندنچودست عشق هژده بر بساط خویش کم سازد
کرا در خانه خم ندهند چون کوس از پی آوابود بی علم اگر در عاشقی خود را علم سازد
علم بودن بعشق اندر مسلم نیست جز آنراکه همچون کوس جای خورد بیرون شکم سازد
بباغ بندگی باید چو سوسن سرو آزادیهر آنکو وقت کشتن همچو گل خود راخرم سازد
کرا چون سیب وقت سرخ روئی دل سیه گرددسپید آید اگر رخ چون بهی زرد و دژم سازد
بمهر عشق در ملک خدا آن دهخدا گرددکه شادی خانۀ دل در میان شهر غم سازد
کرا خاک ارم از باد انده طاق گرداندنباشد جفت آن آبی که از آتش ارم سازد
چو زیر و بم بدان عاشق میالائی وگر یابیکه تسکین غم از عشق نوای از زیر و بم سازد
ندارد ملک جم در چشم عاشق وزن چون داردکه دست عاشق از کهنه سفالی جام جم سازد
نشست عاشق اندر بتکده واجب کند زیراکه آه عاشقان، از بتکده بیت الحرم سازد
نباشدنصب ورفع و خفض عاشق راکه اندرعشقغم آن دارد کجا بر فعل مستقبل الم سازد
عروس عشق بی کس نیست تا هرناکس ازکوریکبودی درکند خود را بعشقش متّهم سازد
بدان تا شهد عشق از حلق هر نااهل دورافتدطبیب عشق هر ساعت ز شهد خویش سم سازد
نشان شیر در تقویم دال آمد از آن معنیهر آن عاشق‌که‌شدچون‌شیرقدّچون دال خم سازد
دل همچون کباب عاشق اندر رگ بسوزد خوناگرچند از کتاب از روی طب قانون دم سازد
هر آن چشمی که عشق از طبلۀ خود سرمۀ دادشسران تاجور بیند که برخاکش قدم سازد
چه می‌گویم که داند این مگر آن کز دل صافیسنائی وار خود را بندۀ شاه عجم سازد

٭٭٭

روزی بت من مست ببازار برآمدگرد از دل عشّاق بیک بار برآمد
صد دلشده را از غم او روزفروشدصد شیفته را از غم او کار برآمد
رخسار و خطش بود چو دیبا وچوعنبرباز آن دو بهم کرد و خریدار برآمد
در حسرت آن عنبر و دیبای نوآئینفریاد ز بزّاز و ز عطّار برآمد
رشک است بتانرا ز بناگوش و خط اوگویند که بر برگ گلش خار برآمد
آن مایه بدانید که ایزد نظری کردتا سوسن و شمشاد زگلزار برآمد
و آنشب که مرابود بخلوت براوبارپیش از شب من صبح ز کهسار برآمد