قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح سیف الحق محمد منصور فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای رفیقان دوش ما را در سرائی سور بودرفتم آنجا گرچه راهی صعب و شب دیجور بود
دیدم اندر راه زی درگاه آنشاه بتانهرچه اندر کلّ عالم عاشقی مستور بود
از چراغ و شمع کس را یادنامد زان سببکز جمال خوب رویان نور اندر نور بود
کس نثاری کرد نتوانست اندر خورد اوزانکه اشک عاشقانش لؤلؤ منثور بود
بوی خوش نامد بکاراندرسراسر کوی اوزانکه خاک کوی او از عنبرو کافور بود
فرش میدانش زرخسار و لب می خوارگانتکیه گاه عاشقانش دیدهای حور بود
جویبارش را بجای آب میدیدم شرابزیر هر شاخی هزاران عاشق مخمور بود
ای بسامذکور عالم کو بدو در ننگریستای بسا درویش دل ریشا که او مذکور بود
هرکه از وی بودترسان او بدو نزدیک شدوانکه از گستاخیش نزدیک تر او دور بود
صدهزاران همچو موسی خیره بوداندر رهشزانکه هر سنگی درآن ره بر مثال طور بود
هرکرا توقیع دادند از جمال و از جلاللَن تَرانی بر سر توقیع آن منشور بود
های های عاشقان با هوی هوی صادقانکس ندانستی که ماتم بود آن یاسور بود
مرمرا ره داد دربان دیگرانرا منع کردزانکه نام من رهی در عاشقی مشهور بود
چون درآنشب شخص روحم نزد آنحضرت رسیدصورت هستی ندیدم نقش من مقهور بود
مصحفی دیدم گرفته آن بت اندر دست راستخطّ آن از هست ما وزنفی لامسطور بود
چون در آن مصحف نظر کردم سراسر خطّ آنرمزهای مجلس محمد بن منصور بود

٭٭٭

هرکه در عاشقی تمام بودپخته خوانش اگرچه خام بود
وآنکه او شاد گردد از غم عشقخاص دانش اگرچه عام بود
چه خبر دارد از حلاوت عشقهرکه در بند ننگ و نام بود
روزی از عشق اگر همی خواهیکز سلامت ترا سلام بود
در ره عاشقی طمع داریکه ترا کار بر نظام بود
این تمنّا و این هوس که تراستعشقبازی ترا حرام بود
عشق جوئی و عافیت طلبیعشق با عافیت کدام بود
بندۀ عشق باش تا باشیتا سنائی ترا غلام بود