قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان حال دعوی داران و مذمت اعادی و جهال فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
این ابلهان که بی سببی دشمن منندبس بوالفضول و یافه درای و زنخ زنند
اندر مصاف مردی در شرط شرع و دینچون خنثی و مخنّث نه مرد ونه زنند
مانند نقش رسمی، بی اصل و معنیندگرچه بنزد عامه چو خطّی مبّینند
چون گور کافران ز درون پر عفونتندگرچه برون برنگ ونگاری مزّینند
در قعر دوزخند نه جنّی نه انسینددر چاه وحشتند نه یوسف نه بیژنند
هم ناکسند گرچه همی باکسان روندهم جولهند گرچه همی بر فلک تنند
یکرنگ بازبان دل من همچو آخرتوینان بطبع و جامه چو دنیا ملوّنند
دندانۀ کلید دَرِ دعویند لیکهمچون زبان قفل که معنی الکنند
زان بی سرند همچو گریبان که از طمعپیوسته پای بوس خسیسان جو دامنند
دعوی ده کنند ولیکن چو بنگریهادوریان کوی وگدایان خرمنند
دهقان عقل و جان منم امروز و دیگرانهرکس که هست خوشه چن خرمن منند
فرزند شعر من همه و خصم شعر منگوئی نه مردمند همه ریم آهنند
گاهم چو روی مائدۀ خود بغارتندگاهم چو وزن بیهدۀ خویش بشکنند
از راه خشم، دشمن این طبع و خاطرندوز درد چشم دشمن خورشید روشنند
بس روشنست روز ولیک از شعاع آنبی روزنند زانکه همه بسته روزنند
گر ناممکنم سوی این قوم ممکن استکایشان بنزد جان و خرد ناممکنند
تهمت نهند بر من و معنیش کبر و بسخود در میان کار چو درزی و درزنند
درد دل همه فضلای از فضولیمعذرست جمله را اگرم جمله دشمنند
من قرص آفتابم روزی ده نجومایشان هم اند قرص ولی قرص ارزنند
هم خود خورند خویشتن از خشم من از آنکبوالواسعان و خشک مزاجان برزنند
از خاطر چون تیغ و زبان چو تیر منپرچین و زردرخ چو زراندوده جوشنند
تا خامشند مطبخیان ضمیرشانبر دیگ گنده گشته تو گوئی نهنبنند
دور از شما و ما چو درآیند در سخنگوئی بوقت کوفتن زهر هاونند
هان ای سنائی ارچه چنین است تیغ دهکایشان نه آهنند که ریم خما هنند
درزی صفت مباش بر ایشان که آن همهبر رشتۀ تو خشک تر از مغز سوزنند
مشاطۀ عروس ضمیر منند پاکاین نغز پیکران که درین سبز گلشنند
شیر آفرین گلشن روحانیان منمایشان که اندگربه نگاران گلخنند
تو تخت ساز تا حکما رخت برگرندتو نرد باز تا شعرا مهره برچنند
برکن برفق سبلتشان گرچه دولتندبشکن بخلق گردنشان گرچه گردنند
آن کره‌ای بمادر خود گفت چونکه ماآبی همی خوریم، صفیری همی زنند
مادر بکّره گفت برو بیهده مگویتو کار خویش کن که همه ریش میکنند

٭٭٭

هر که در کوی خرابات مرا بار دهدبکمال و کرمش جان من اقرار دهد
بار در کوی خرابات مرا هیچ کسیندهد ور دهد آن یار وفادار دهد
در خرابات بود یار من و من شب و روزبسر کوی همی گردم تا بار دهد
ایخوشا کوی خرابات که پیوسته دراومر مرادوست همی وعدۀ دیدار دهد
هر که او حال خرابات بداند بدرستهرچه دارد همه در حال ببازار دهد
در خرابات نه بینی که زمستی همه سالراهب و دیر ترا کشتی و زنّار دهد
آنکه چون باشد هشیار بفرزند عزیزدر می سیم بصد زاری دشخوار دهد
هر دو عالم را چون مست شود از دل و جانببهای قدح می دهد و خوار دهد
آنکه بیرون خرابات بقطمیر و نقیرچون درآید بخرابات بقنطار دهد
آنکه نانی همه آفاق بود در چشمشدر خرابات بمی جبّه و دستار دهد
آنکه او کیسه ز طرّار نگهدارد چونبخرابات شود کیسه بطّرار دهد
ای تو کز کوی خرابات نداری گذریزان سنائیت همی پند بمقدار دهد
تو برو زاویۀ زهد نگهدار و مترسکه خداوند سزارا بسزاوار دهد

٭٭٭

دوش ما را در خراباتی شب معراج بودآنکه مستغنی بد از ماهم بمامحتاج بود
بر امید وصل ما را ملک بود و مال بوداز صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود
عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بودحال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بود
چاکر ما چون قبادوبهمن و پرویز بودخادم ما ایلک و خاقان بدو مهراج بود
از رخ زلفین او شطرنج بازی کرده‌امزانکه زلفش ساج بود و روی او چون عاج بود
بدرۀ زرّ و درم را دست او طیّار بودکعبۀ محو و عدم راجان ما حجّاج بود