روز بر عاشقان سیاه کندمست چون قصد خوابگاه کند
راه بر عقل و عافیت بزندز آنچه او در میان راه کند
گاه چون نعل اندر آذر بستیوسفان را اسیر چاه کند
گاه چون زلف را ز هم بگشادتنگ بر آفتاب و ماه کند
گاه بیجاده را بطوع و بطبعدر سر رنگ برگ کاه کند
گه چو دندان سپید کرد از طبعملک الموت را سیاه کند
گه بیندازد از سمن بسترگاه بالین گل گیاه کند
گاه زلف شکسته را بر دلحلقۀ حضرت اله کند
گاه خط دمیده را برجاننسخۀ توبۀ گناه کند
گاه بر جبرئیل صومعه راچاردیوار خانقاه کند
گاه بر دیو هم ز سایۀ خویششش سوی صحن خوابگاه کند
بوی او کش عدم نبوئیدیگاهش از قهر در پناه کند
لب او را که بوسه گه بودیگاهش از لطف بوسه خواه کند
عشق را گه دلی نهد در برتا دل اندر برش سیاه کند
عقل را گه کله نهد بر سرتا سر اندر سر کلاه کند
پیشۀ آفتاب خود اینستچون کسی نیک تر نگاه کند
جامۀ گازرار سپید کندروی گازر همو سیاه کند
اینهمه میکند و لیک از بیمآه را زهره نی که آه کند
از پی آنکه رویش آینه استآه آیینه را تباه کند
من غلام کسی که هرچه کندچون سنائی بجایگاه کند
همه کردار او بجایگه استخاصه وقتی که مدح شاه کند
شاه بهرامشاه، آنکه همیدین و دولت بدو پناه کند
گور با شرزه شیر، از عدلشدر میان شمر شاه کند
صعوه در چشم بازاز امنشاز پی بیضه جایگاه کند
تارخ و زلف دلبران وصّافبگل و مشک اشتباه کند
چاه صد باز را اگر خواهدتاج سیصد هزار جاه کند
محترز باد ظلم از در اوتاچو نحل آرزوی شاه کند