قرآن کریمبه زبان فارسی

و له فی القبض فی مقام الخوف

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
بباید عشق را جانی که سودای جهان داردبر وصلت کسی ماند که دل در بادبان دارد
که این معشوق از کشّی نداند خورد جز لقمهبسی محرم کشد زیرا که دل نامهربان دارد
چو آب خواجگان خواهد، رضای کهتران جویدلباس فاسقان پوشد، جمال عاشقان دارد
تراسرمایه خود جانیست او بر جان نبخشایدکه زیر هر بن موئی، دو صد زندان جان دارد
ز اوّل گم شوارخواهی، که آخر راه دین یابیکه سودای حرارت راحب حرمان زیان دارد
یکی شخصیست این‌حکمت ولی حقا دو درداردیکی لفظست این معنی ولیکن صدزبان دارد
نداند خورد هر مرغی از این اشجار انجیریکه این معشوقۀ چابک فریب جاودان دارد
یکی‌روزاست‌این‌شب را کی هر جسمی که بیندآنز گردن گردران سازد جگر در استخوان دارد
درین دولت سماعی کرد دلها خرقه شد جملهز دل ار خرقه‌ای سازد که سرها در میان دارد
خراج این ده عالی نداند داد هر سستیدم تسلیم درویشی مگر تیمار آن دارد
ولیکن هست این ره را رعیّت بوذر و سلمانجنید و شبلی و نوری از این حضرت نشان دارد
قفای نیکوان خوردن برغبت شکر آن کردنبرای پاس این و آن بسی کس پاسبان دارد
ضمیر مختصر بینان، فرو ناید بدین نکتهسماع سر بران افتد، اگر سودای نان دارد
ولیکن سینۀ مرده، از این سرچه خبر داردکه خدمتگار این دولت قدم بر آسمان دارد
ز سر کن پای در دریا، اگر گوهر همی خواهیکه گوهرهاء این عالم بدریاهامکان دارد
رضاء نفس می‌جوئی، و آگه نیستی مانانبی درمان کجا یابد که دردازقلب مهان دارد
جهان پیرست و پر رعنا حریفان جوان خواهدکسی او را یقین خواهد مراو را چون گمان دارد
هزار و صد هزار افزون مه و ماهند دربندشچنان با هریکی سازد تو پنداری همان دارد
مرا باری نشاید کرد دعوی ای سنائی اینکسی را شاید این گفتن، که از دنیا کران دارد
گلستان لسان را وصف گفتن چند هم نیکورمه از گرگ کی ترسد که موسی را شبان دارد
اگرحاسد... گو نگر با رنگ یاری توقفا از دست پیری خور که معشوق جوان دارد