قصۀ یوسف مصری همه در چاه کنیدترک خندان لب من آمد هین راه کنید
آفتاب آمد و چون زهره بعشرت بنشستپیش زُهره بچه ز هر سخن ماه کنید
سخن حور و بهشت و مه و مهر و شب و روزچون ببینید جمالش همه کوتاه کنید
نطع ابر اسب و پیاده رخ و پیل و فرزینهمه هیچند شما قبله رخ شاه کنید
اول وقت نماز است نماز آریدشپیش کز کاهلی بیهده بیگاه کنید
از پی خدمت آن سیمتن خرگاهیهمۀ خویش کمربند چو خرگاه کنید
بندگی درگه او را ز برای دل ماسبب خواجگی و مرتبت و جاه کنید
آه را خامش دارید بدرد و غم اوناکسانرا ز ره آه چه آگاه کنید
آفت آینه آهست شما از سر عجزپیش آن روی چو آئینه چرا آه کنید
اسم هر قدر که بی دولت او غدر نهیدنام هرجاه که بر دولت او چاه کنید
همه کوهید ولیک از پی آمیزش اومسکن زلف دوتاهش دل یکتاه کنید
دل مسکین خود ار مشگین خواهید همیخویشتن پیش دو بیجادۀ او کاه کنید
چون غزلهای سنائی ز پی مجلس انسلقب او طرب افزای و تعب کاه کنید
چشمتان از رخش آنگاه خورد برکه شماسرمه از گرد سم اسب شهنشاه کنید
شاه بهرامشه آنشه که جز او هر که شهستخدمتش نزسرطوع از سراکراه کنید
شد رهی را که برو مرکب او گام نهداز پی جان غذا جوی چراگاه کنید
٭٭٭
ای مسلمانان یکی تدبیر کار ما کنیدآن کناره کرده را اندر کنار ما کنید
آن نگار از ما کناره کرد و هجران برگزیدوز کماهی و کم آگاهی یار ما کنید
من یکی بازم شکاری رفته در دنبال صیدآن شکن مشکین شکاری راشکار ما کنید
لاله زارم زعفران شد بر رخان لاله رنگتودههای زعفران از لاله زار ما کنید
چون دل و جانم بزیر زلف او دارد قرارهم بزیر زلف او جای وقرار ما کنید
دوزخ و دریا ز آه و از شرارم بفسرددوزخ و دریا ز آه و در شرار ما کنید
٭٭٭
ایحریفان مانه زین دستیم دستی برنهیدباده مان کمتر دهید و نقلمان خوشتر نهید
بام ما دیگر زنید و شام ما دیگر پزیدنام ما دیگر کنید و دام ما دیگر نهید
هر کسی را جام او با جان او یکسان کنیدهرکسی را نقل او با عقل او همبر نهید
چند از شش سوی یکدم چار بالشهای مابرفراز تارک نه چرخ و هفت اختر نهید
عیسی و خرهر دواندر مجلس ما حاضرندکوه بر عیسی برید و کاه پیش خر نهید
مجلس آزادگانرا از گرانان چاره نیستهین که آمد خام طبعی دیک دیگر برنهید
خنجر نو بر سر بهرام ناچخ زن زنیدزخمۀ نو بر کف ناهید بربط زن نهید
هین که عالم سر بسر طوفان نااهلان گرفترخ سوی عصمت سرای نوح پیغمبر نهید
هر کرا رنگیست همچون نیل در آب افکنیدهر کرا بوئیست همچون عود برآذر نهید
نفس را چون بر جگر آبیست آتش در زنیدعقل را چون بر کله پشمیست پنبهاش بر نهید
در درین مجلس شما عاشق تراز شمع و میآیدپس چو شمع و می قدم درآب و درآذر نهید
می قبای آتشین دارد شما در بر کشیدشمع تاج آتشین دارد شما بر سر نهید
ناحفاظی را چو سگ ار تاختید از پیش درآنگهی با یار آهو چشم برتر بر نهید
چون ز روی هستی از من در من ایمانی نماندگر مسلمانید یگره نام من کافر نهید
ورسنائی همچو زنجیر است در حلقۀ شماحلق او گیرید چون حلقه برون در نهید