قرآن کریمبه زبان فارسی

در حکمت و موعظت و زهد و نصیحت فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی

در حکمت و موعظت و زهد و نصیحت فرماید

«کنوز الحکمة و رموز المتصوفه»

طلب ای عاشقان خوش رفتارطرب ای نیکوان شیرین کار
تا کی از خانه هین ره صحراتا کی از کعبه هین در خمار
زین سپس دست ما و دامن دوستبعد ازین گوش ما و حلقۀ یار
در جهان شاهدی و ما فارغدر قدح جرعه‌ای و ما هشیار
خیز تا زاب روی بنشانیمگرد این خاک تودۀ غدّار
ترکتازی کنیم و در شکنیمنفس زنگی مزاج را بازار
وز پی آنکه تا تمام شویمپای بر سر نهیم دایره وار
پس بجاروب لا فرو روبیمکوکب از صحن گنبد دوّار
تا ز خود بشنود نه از من و تولمن الملک و احد القهار
ای هواهای تو هوی انگیزوی خدایان تو، خدای آزار
قفس تنگ چرخ و طبع و حواسپرو بالت گسست ازبن و بار
گرت باید کزین قفس برهیباز ده وام هفت و پنج و چهار
آفرینش، نثار فرق تواندبر مچین چون خسان ز راه نثار
چرخ و اجرام چاکران تواندتو از ایشان طمع مدار مدار
حلقه در گوش چرخ و انجم کنتا دهندت ببندگی اقرار
ورنه بر چار سوی کون و فسادگاه بیمار بین و گه تیمار
گاهت اندر مزارعت فکندجرم کیوان چو خوک در شد یار
گه کند او رمزدت از سر زهدزینجهان سیر و زانجهان ناهار
گاه بر بنددت به تهمت تیغدست بهرام، چون قلم زنّار
گاه مهرت نماید از سر کینمر ترا در خیال زرّ عیار
گاه ناهید لولی رعناکندت باد سار وباده گسار
گه کند تیر چرخت از سرامنچون کمان گوشه گشته وز هوار
گه کند ماه نقشت اندر دلدر خزر هند و در حبش بلغار
گه ترا بر کند اثیر از توتاتهی زو شوی چو دود شرار
گاه بادت کند ز آز و نیازروح پر نار وروی چون گلنار
گاه آب نعیم دون همّتجاهل و کاهلت کند ببحار
گاه خاک فسرده از تأثیربر تو ویران کند ره و آثار
با چنین چارپای بند بودسوی هفت آسمان شدن دشوار
چند ازین آب و خاک و آتش و باداین دی و تیر و آن تموز و بهار
بسکه نامرد و خشک مغزت کردبوی کافور و مشک لیل و نهار
عمر امسال و پار ضایع کردهرکه دربند یار ماند و دیار
دولتی مردی ارنه پریدستمرغ امسالت از دریچۀ پار
شیب کردی بلعظ تازی ریشقیر کردی بلفظ ترکی قار
برگذر زین جهان غرچه فریبدرگذر زین رباط مردمخوار
کلبۀ کاندر و نخواهی ماندسال عمرت چه ده چه صد چه هزار
رخت بر گیر ازین خراب که هستبام سوراخ و ابر طوفان بار
از ورای خرد مگوی سخنوز فرود فلک مجوی قرار
خویشتن را بزیر پی بسپرچون سپردی بدست حق بسپار
بود بگذار زانکه در ره فقردین حصار است و بود قفل حصار
نشود در گشاده تا تو بدمبر نیاری ز قفل و پرّه دمار
بود تو شرع بر تواند داشتزانکه آن روشنست و بود تو تار
دین نیاید بدست تا بُوَدتبر یمین و یسار یمن و یسار
نه فقیری چو دین بدنیا کردمر ترا پایمرد و دست افزار
نه فقیهی چو حرص و شهوت کردمر ترا فرع جوی و اصل گذار
ره رها کردۀ از آنی گمعز ندانسته‌ای از آنی خوار
مشک و پشکت یکیست چون توهمیناک ده را ندانی از عطار
دل بصد پاره همچو ناری از آنکخلق را سر شمرده‌ای چو انار
کاراگر رنگ و بوی دارد و بسحبّذا چین و فرخّا فرخار
دعوی دل مکن که جز غم حقنبود در حریم دل دیّار
دیه بود آن نه دل که اندر ویگاو خر باشد و ضیاع و عقار
نیست اندر نگار خانۀ امرصورت و نقش مؤمن و کفار
زانکه در قعر بحر «الا اللّه»لانهنگی است کفر و دین او بار
چه روی با کلاه بر منبرچه شوی باز کام در گلزار
تر مزاجی مگرد در سقلابخشک مغزی مپوی در تاتار
خود کلاه و سرت حجاب تواندچه فزائی تو بر کله دستار
کله آنگه نهی که در فتدتسنگ در کفش و کیک در شلوار
علم کز تو ترا بنستاندجهل از آن علم به بود صد بار
آب حیوان چو شد گره در حلقزهر گشت ارچه بود نوش گوار
نه بدان لعنت است بر ابلیسکه نداند همی یمین ز یسار
بل بدان لعنت است کاندر دینعلم داند بعلم نکند کار
دوری از علم تا ز شهوت و خشمجانت پر پیگر است و پرپیکار
نبرند از تو تشنگی و کننداین دهان گنده و آن جگر افکار
تشنۀ جاه و زر مباش که هستجاه وزر آب پارگین و بحار
کی درآید فرشته تا نکنیسگ ز در دور و صورت از دیوار
کی در احمد رسی و در صدّیقعنکبوتی تنیده بر در غار
پرده بردار تا فرود آیدهودج کبریا بصفّۀ بار
با بخیلی مجوی ره که نبودهیچ دین دار مالک دینار
مالک دین نشد کسی که نشداز سر جود مالک دینار
سرخ روئی ز آبجوی مجویزانکه زردند اهل دریا بار
گرچه از مال و گندم نه بوجههم خزینه‌ات پر است و هم انبار
بس تفاخر مکن که اندر حشرگندمت کژدم است و مالت مار
مال دادی بباد چون تو همیگل بگو هر خری و خربخیار
دولت آنرا مدان که دادندتبیش از ابنای جنس استظهار
تا ترا یار دولت است نه ایدر جهان خدای دولت یار
چون ترا از تو پاک بستاننددولت آندولت است و کار آنکار
چون دو گیتی دو نعل پای تو شدبر سر کوی هر دو را بگذار
در طریق رسول دست آویزبر بساط خدای پاک افشار
پاک شو بر سپهر همچو مسیحگشته از جان و عقل و تن بیزار
همچو نمرود قصد چرخ مکنبادوتا کرکس و دو تا مردار
کز دو بال سریش کرده نشدهیچ طرّار جعفر طیّار
عقل در کوی عشق ره نبردتو از آن کور چشم، چشم مدار
کاندر اقلیم عشق بیکارندعقلهای تهی رو پرکار
کی توان گفت سرّ عشق بعقلکی توان سفت سنگ خاره بخار
گر نخواهی که بر تو خندد خلقنقد خوارزم در عراق میار
راه توحید را بعقل مجویدیدۀ روح را بخار مخار
زانکه کرده است قهر«الّا اللّه»عقل را بر دو شاخ لا بردار
بخدای ار کسی تواند بودبی خدای از خدای برخوردار
هرکه از چوب مرکبی سازدمرکب آسوده دان و مانده سوار
نشود دل چو تیر تا نشویبی زبان چون دهانۀ سوفار
تا زبانت خمش نشد از قولندهد بار نطقت ایزد بار
تا ز اول خمش نشد مریمدر نیامد مسیح در گفتار
گرت باید که مرکزی گردیزیر این چرخ دایره کردار
پای بر جای باش و سر گردانچون سکون و تحّرک پرگار
در هوای زمانه مرغی نیستچمن عشق را چو بوتیمار
کس ازو بانگ او بنشنودیگر نبودی میان تهی مزمار
قاید و سایق «صراط اللّه»به ز قرآن مدان و به ز اخبار
جز بدست و دل محمّد نیستحلّ و عقد خزانۀ اسرار
چون دلت پر ز نور احمد بودبیقین دان که آمنی از نار
خود بصورت نگر که آمنه بودصدف درّ احمد مختار
ای بدیدار فتنه چون طاوسوی بگفتار غرّه چون کفتار
عالمت غافلست و تو غافلخفته را خفته کی کند بیدار
همه زنهار خوار دین توانددین بزنهارشان مده زنهار
غول باشد نه عالم آنکه از اوبشنوی گفت و نشنوی کردار
بر خود آنرا که پادشاهی نیستبر گیاهیش پادشا مشمار
افسری کان نه دین نهد بر سرخواهش افسر شمار و خواه افسار
باش وقت معاشرت با خلقهمچو عفو خدای پذرفتار
هرچه نز راه دین خوری و بریدر شمارت کنند روز شمار
برّه و مرغ را بدان ره کشکه بانسان رسند در مقدار
جز بدین ظلم باشد ار بکشدبی نمازی مسبّحی را زار
نکند عشق نفس زنده قبولنکند باز، موش مرده شکار
راه عشّاق کاسپرد عاشقآه بیمار کاشنود بیمار
از ره ذوق عشق بشناسیآه موسی ز راه موسیقار
بیخ کانرا نشاند خرسندیشاخ او بی نیازی آرد بار
عاشقان را ز عشق نبود رنجدیدگان را ز نور نبود نار
جان عاشق نترسد از شمشیرمرغ محبوس نشکهد ز اشجار
زانکه بر دست عشق بازانندملک الموت گشته در منقار
گر شعار تتو شعر آمده شرعچکنی صبح کاذب اشعار
روی بنمود صبح صادق شرعخاک زن بر جمال شعر وشعار
بر سر دار دان سر سرهنگدر بن چاه بین تن بندار
تا نه بس روزگار خواهی دیدهم سپه مرده هم سپهسالار
وارهان خویش را که وارسته استخر وحشی ز نشتر بیطار
هیچ بی چشم دیدی از سر عشقطالب شمع ریز و آینه دار
بهر مشتی مهوّس رعنارنج بر جان ودین و دل مگمار
ای توانگر بکنج خرسندیزین بخیلان کناره گیر کنار
یک زمان زین خسان ناموزوناز پس سختن تو با معیار
ریش و دامن بدستشان چه دهیچون نه‌ای خصمی و نه پذیرفتار
خواجگان بوده اند پیش از مادر عطا سخت مهر و سست مهار
این نجیبان وقت ما همه بازراح خوارند و مستراح انبار
جمله از بخل و مبخلی سرمستهمه از شرّ و ناکسی هشیار
ای سنائی ازین سگان بگریزگوشۀ گیر ازین جهان هموار
زینچنین خواجگان بی معنیردّ افلاک و گفت بی کردار
دامن عافیت بگیر و بپوشمر گریبان آز را رخسار
میوه‌ای کان بتیر ماه رسدچه طمع داری از مه آذار
دل ازینان ببر که بی دریانکشد بار گیر چوبین بار
همچنین در سرای حکمت و شرعآدمی سیر باش و مردم سار
هان و هان تا ترا چو خود نکنندمشتی ابلیس ریزۀ طرّار
چون تو از خمر هیچکس نخوریکی ترا درد سر دهد خمّار
طیره چون گردی و فسرده و کجطیره از طیر گرد و از طیّار
نشود شسته جز به بی طعمینقشه‌های گشاد نامۀ عار
ملک دنیا مجوی و حکمت جویزانکه این اندکست و آن بسیار
خدمتی کز تو در وجود آیدهم ثناگوی و هم گنه پندار
در طریقت همین دو باید وِرداوّل «الحمد» و آخر استغفار
گر سنائی زیار ناهموارگله‌ای کرد ازو شگفت مدار
آب را بین که چون همی نالدهر دم از همنشین ناهموار
بر زمین پست چون ز من بنشینتا سمائی شوی سنائی وار

٭٭٭

ایدل ار عقبات باید دست از دنیا بدارپاکبازی پیشه گیر و راه دین کن اختیار
تخت وتاج و ملک و هستی جمله را درهم شکننقش و مهر نیستی و مفلسی بر جان نگار
پای بر دنیا نه و بردوز چشم ازنام وننگدست بر عقبی زن و بر بند راه فخروعار
چون زنان تا کی نشینی بر امید رنگ و بویهمّت اندر راه بند و گامزن، مردانه وار
عالم سفلی نه جای تست زینجابرگذرجهد آن کن تا کنی در عالم علوی قرار
تا نگردی فانی از اوصاف این ثانی سقربی نیازی را نبینی در بهشت کردگار
گرچو بوذر آرزوی تاج داری روز حشردار چون منصور حلّاج انتظار تاج دار
از حدیث عشق جانبازان مزن بر خیره لافتا تو اندر بند عشق خویش باشی استوار
باطن تو کی کند بر مرکب شاهان سفرتا نگردد رای تو بر مرکب همّت سوار
ای برادر روی ننماید عروس دین تراتا هوای نفس تو در راه دین شد ره سپار
چشم آن نادان که عشق آوردبررنگ صدفواللّه ار دیدش رسد هرگز بدّر شاهوار
تا تو مرد صورتی از خود نبینی راستیمرد معنی باش و گام از هفت گردون درگذار
از پی یکمه که برگ گل دمد بر وی همیگرمی و سردی کشد در باغها یکسال خار
گر غم دین داردت، رو توتیای دیده سازگرد نعل مرکب این افتخار روزگار