قرآن کریمبه زبان فارسی

در ستایش و نیایش بهرامشاه فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای بی سببی از بر ما رفته بآزاروی مانده ز آزار تو ما سوخته و زار
دل برده و بگماشته بر سینۀ ما غمگُل برده و بگذاشته بر دیدۀ ما خار
ما در طلب زلف تو، چون زلف تو پیچانمادر هوس چشم تو، چون چشم تو بیمار
تو فارغ و ما از دل خود بیهده پرسانکایدل تو چگوئی که ز ما یاد کند یار
بی تابش روی تو دل ما همی از رنجنی پای ز سر داند و نی کفش ز دستار
ای بوی تو با خوی تو هم آتش و هم عودوی موی تو با روی تو هم مهره و هم مار
از خنده جهان سازی وز غمزه جهان سوزدر صلح دلاویزی و در جنگ جگر خوار
هستیست دهان تو سوی عقل، کم از نیستپودیست میان تو سوی وهم کم از تار
در لطف لبان تو لطیفی است ستمکشوز قهر میان تو ضعیفی است ستمکار
در روزه چو از روی تو ما روزه گرفتیمای عید رهی عید فراز آمد زنهار
در روزه چو بی روزه بنگذاشته ای ماناکنون که در عید است بی عیدی مگذار
ما خود ز تو این چشم نداریم ازیراکترکی تو و هرگز نبود ترک وفادار
با این همه ما را به ازین داشت توانیپنهان ز خوی ترکی، ما را به ازین دار
یکدم چو دهان باش لطیفی که کند زوریکره چو میان باش نحیفی که کشد بار
بسیار همه رنگ بپالونۀ آهنبگذار همه رنگ بپالودۀ بازار
از چنگ میازار دو گلنار سمن بویاز زهر میالای دو یاقوت شکر بار
کان پیکر رخشنده تر از جرم دو پیکرحقّا که دریغ است بخوی بد و پیکار
ما آن توایم و دل و جان آن تو ما راخواهی سوی منبر برو خواهی بسوی دار
تا کیست دل ما که از او گردی راضییا چیست تن ما که از او گیری، آزار
ترکانه یکی آتش از لطف برافروزدر بنگه ما زن نه گنه مان نه گنه کار
ما را ز فراق تو خرد هیچ نمانده استاین بیخردیها همه معذور همی دار
در عذر پذیرفتن و بر عیب ندیدنبنگر سوی سلطان نکو خوی نکوکار
بهرامشه، آنشه که ز بهر شرف و عزّبهرام فلک بر در او کدیه کند بار
آنشاه که گر عیب گنه کار نپوشدخود را شمرد سوی خود و خلق گنه کار
شاهان جهانرا ز جلال و هنر اومدحت همه محنت شد و افسر همه افسار
شیریست تو گوئی بگه رزم و گه صیدشیدیست تو گوئی بگه بزم و گه بار
بر سایۀ پیکانش برد سجده ز بس عزّشیر سیه و پیل سفید، از صف پیکار
شه بوده در این ملک و سنائی نه و بخ بخیزدان برسانیده سزا را به سزاوار
این زادۀ تایید بر آوردۀ حق راای چرخ نکو پرورو ای بخت نکودار